رمان توت فرنگیهای اهلی اثر نویسندۀ معاصر، مهدی قلی نژاد ملکشاه است.
در بخشی از توت فرنگیهای اهلی میخوانیم:
من هم خسته شدهام از این شهر کوچک، اینکه همه میشناسندت، همه را میشناسی. باید به همه حساب پس بدهی، همه را از خودت راضی نگه داری. من که نمیگویم نه. مگر من بَدم میآید که توی یک شهر بزرگ زندگی کنم. پیشرفت کنم، ولی آخر اینجا هم دلخوشیهایی دارم. شاید تو بخندی. ولی نشاهای گوجه و بادمجانم تازه جان گرفتهاند. آفتابگردانها تازه دانه کردهاند.
تو کِی برمیگردی؟ دلم گرفت اینجا از تنهایی. فقط شیوا دو بارآمد سری زد و خانوم اخوان – همسایهامان – همان که بهت گفته بودم هشت شکم زاییده، یک بار چه میدانم عصارۀ سنبلالطیب میآورد برایم که بچه را فلان میکند و یک بار عرق بومادران که شیر را زیاد میکند و این حرفها... فامیل هم که قربانشان بروم، انگار نه انگار.
بله

















