این مجموعه که یادآور دوران برگزاری کارگاه قصهی کرمان میباشد، یعنی زمانی که اُمید بیشتری برای نوشتن میبود.
از متن کتاب:
دیر کردی من رفتم.
یادت هست که چقدر تکرار کردم که به موقع بیای؟
گفتی؛ باید اتفاق بیفته.
گفتم من با صبر تو میسازم اما نذار گرمای خندهمون از دست بره.
گفتی؛ صحبت یک عمر زندگیه، نمیشه عجله کرد.
بعد از آن من خودم رو دلداری میدادم، اما با انتظار من هیچ اتفاقی نیافتاد.
چرا اینجوری شد؟ چرا نشد که ادامه بدم؟
چرا فقط به احساس خودت تکیه کردی؟ درسته که حرف تو درست بود، اما نه برای وقتی که من برای ادامه دادن دلگرمی میخواستم.
وقتی دیدم نمیتونم پیروز بشم، خودمرو شکست دادم. الآن که دارم اینارو مینویسم کنار یه رودخونه برزخی نشستم و به رابطه خودمون فکر میکنم، راستی یادته قرار بود با هم بریم توی طبیعت و توی رودخونه بازی کنیم و حس وحشی اولیهمون رو پر و بال بدیم؟! راستی چی شد که نرفتیم؟ چی شد که یادمون رفت؟! چرا من قبل از مرگم نفهمیدم اون چیزی که تو میخواستی بگی چی بود؟
بله


















