سیسیلی و کاتی دو دختر از طبقه متوسط و فروشنده، با پس انداز حقوق خود برای تعطیلات به یک هتل گران قیمت ساحلی می روند. راجر بوکانانِ ثروتمند نیز برای درمان ذات الریه به همراه برادر و زن برادرش به این هتل آمده اند. راجر با شنیدن نظرات غیرمحترمانه سیسیلی در مورد خودش و زن برادرش نظرش نسبت به این دختر جوان جلب میشود. این آغاز آشنایی و به وجود آمدن عشقی عمیق بین این دو می شود، عشقی که با برملا شدن یک دروغ به نفرت سیسیلی تبدیل میشود و این دو از هم جدا می شوند. غافل از ینکه سرنوشت دوباره آنها را سر راه هم قرار خواهد داد اما این بار با وضعیتی متفاوت...
بله

















یکدفعه اون دختر پولدار شد و فقط به ظاهرش رسید! کاتی رفت پرستار بشه ولی سیسیلی که نویسنده تاکید داشت خیلی سخت کوش و باهوش هست هیچ کار مثبتی برای خودش نکرد!
آخر داستان هم که روزا یکدفعه مرد که البته اون قسمت هم خیلی بد نوشته شده بود، باید در مورد مرگش یکم توصیح میداد و حداقل یکم افراد رو ناراحت تر نشون میداد. لوئیز هم که یکدفعه ناپدید شد. بیماری راجر اصلا چی بود؟ چرا سیسیلی یکماه تو بیمارستان بود!! شوکه شدن و مریضی برای چند روز تا یکی دو هفته قابل هضم هست ولی یکماه بیهوشی اصلا نه؟!
داستان خوب بود ولی تکراری و قابل پیش بینی.