سیده صفیه مویدی در کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... براساس تجربههای شخصی خود و مراجعینش، به جنبههای روانشناسی و جامعهشناسی جراحیهای زیبایی میپردازد. او با لحنی صمیمی، از علل تمایل به انجام این قبیل عملها و تاثیرات منفی عدیدهی آن بر ساحت زیستی افراد سخن میگوید.
دربارهی کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود...
جراحیهای زیبایی امروزه بدل به اتفاقی رایج شده و بسیاری از مردان و زنان حداقل یک تزریق بوتاکس یا ژل ساده را در طول زندگی خود انجام میدهند. شیوع این عملها تحت تاثیر سلطهی رسانه بر گوشهگوشهی ساحت زندگی افراد، سبب شده که تصویری ایدئال و بینقص از ویژگیهای فیزیکی و زیبایی در ذهن اشخاص ساخته شود. سیده صفیه مویدی در کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... تلاش کرده تا سویههای منفی جراحی زیبایی را پوشش دهد.
کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود انتشارات متخصصان از وضعیتی میگوید که افراد را در رقابتی بیپایان برای شبیه شدن به استانداردهای برساخته وارد کرده است. رقابتی که گویی هیچ پایانی برای آن نمیتوان متصور شد و یک عمل، بهجای پر کردن آن خلاء درونی و نیاز ناخودآگاه، برعکس بدل به شروع ماجرایی میشود که در ادامهاش جراحیها و تزریقهای بعدی قرار میگیرد.
آینههای شکسته و روایت رنج پس از عمل
سیده صفیه مویدی در کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... از تجربههای مراجعینش پیرامون جراحی زیبایی میگوید. از آثار مخربی که این عملها، بر زندگی شخصی و ساحت ذهنی آنها گذاشته؛ از همسرانی که گویی دیگر زوجشان را نمیشناسند و افرادی که بهخاطر تزریق داروهای بیهوشی بیش از حد، تحت تاثیر تغییرات هورمونی و خلقوخویی شدید قرار گرفتهاند و زندگیشان بهجای بهبود، دچار نزول کیفیت شده است.
صفیه مویدی از لیلا میگوید؛ زنی که چندینوچند عمل زیبایی هم باعث نشده تا احساس کمبود و ناکافی بودنی که از کودکی تجربه میکرده، از بین برود. نویسنده در کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... داستان امیر را تعریف میکند؛ مردی که بعد از عملهای همسرش، گویی دیگری غریبهای با او در خانه زندگی میکرد. یا الهام که جراحیهای زیباییاش سبب شد تا آن اعتمادبهنفس و تسلطی که در محیط کار تجربه میکرد، از بین برود.
مواجهه با غریبهای در آینه
کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... پر از ماجراها و نکتههایی پیرامون عمل زیبایی است که افراد کمتر به آنها توجه میکنند. از حفرهها و روانرنجوریهایی که آدمها سعی دارند از طریق جراحیهای زیبایی پی در پی حلشان کنند تا تاثیرات و فشارهای اجتماعی و فرهنگی که افراد را به سمت این جراحیها سوق میدهند.
با خرید کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود با اثری آموزنده و اثرگذار روبهرو میشوید که به شما درکی تازه نسبت به علل تمایل افراد به عملهای زیبایی میبخشد. نویسندهی کتاب با رویکردی روانشناسانه و جامعهشناسانه، شما را به درون اتاق درمان میبرد و کنار مراجعینش مینشاند. مراجعینی که به شکلهای مختلف، زندگی خود، اطرافیان و عزیزانشان، را تحت تاثیر این جراحیها قرار دادهاند.
کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... برای شما مناسب است اگر
- به کتب روانشناسی با رویکرد جامعهشناسانه علاقه دارید.
- دوست دارید درخصوص عملهای زیبایی و تاثیرات منفی آن بر زندگی افراد بیشتر بدانید.
- زندگی خود یا اطرافیانتان به شکلی تحت تاثیر جراحیهای زیبایی قرار گرفته و دنبال یادگیری نکاتی برای بهبود وضعیت هستید.
در بخشی از کتاب وقتی لیلا دیگه لیلا نبود... میخوانیم
در رو که باز کرد، یه لحظه مکث کرد. نگاهش توی اتاق چرخید، یه دوری سریع، مثل کسی که دنبال نقطهی امن میگرده، ولی مطمئن نیست پیداش کنه. لیلا بود. با صورتی که انگار بهتازگی بازطراحی شده، اما نگاهی که پر از ناامنی بود. اومد نشست روی لبهی مبل. نه تکیه داد، نه راحت نشست. گفت: «اومدم چون مامانم اصرار کرد». گفت یه مدت زیادیه حالش عادی نیست. سکوت کردم. گذاشتم جمله خودش فضا رو پر کنه. بعد پرسیدم: «تو چی فکر میکنی؟ حالت عادی نیست؟» شونه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم. شاید. یهجوری هستم؛ ولی هیچیم نیست. یعنی باید خوب باشم، آره؟». صورتش خوب بود. فُرم بینیاش دقیقاً طبق سلیقهی مدشدهی اینستاگرام شده بود. پوستش صاف، گونهها برجسته، لبها حجیم؛ ولی صداش. صداش انگار از ته چاه میاومد. چند دقیقه بعد، از لای حرفهاش، اون جمله اومد بیرون: «از وقتی عمل کردم، دیگه خودم نیستم.
انگار یه تکه از من. جامونده. نمیدونم کجا». بعدش بغض کرد. من فقط نگاهش کردم. اون نگاه بیقضاوتی که خیلیها اولین بار توی اتاق درمان تجربهش میکنن. گفتم: «اگه بخوای، میتونیم دنبالش بگردیم؛ اون تکهت رو. با هم». سرش رو تکون داد؛ آروم و بیصدا. اون لحظه، برای اولین بار تکیه داد به مبل. هنوز محتاط، اما یهذره راحتتر. تو جلسههای بعد، از خوابهایی گفت که توش توی آینه نگاه میکرد و خودش رو نمیشناخت. از اضطرابهایی که بیهوا میاومدن. از اینکه صداهای توی سرش میگفتن: «تو تقلبیای. این صورتِ تو نیست». من نپرسیدم چرا عمل کردی. اون خودش یه روز گفت: «فقط میخواستم قشنگتر باشم. ولی حالا. نمیدونم چرا حس میکنم گم شدم». ما شروع کردیم به ساختن اون حسِ گمشده؛ نه با قضاوت، نه با نصیحت، فقط با حضور.
بله

















