نقد، بررسی و نظرات کتاب شبهای روشن - فئودور داستایوفسکی
4.4
98 رای
فرنوش جعفرزاده
۱۴۰۴/۰۹/۰۳
2214
وقتی پسره داشت حرف می زد توی چپتر دو فکر کنم، برام جالب بود و یه جاهایی از حرف هاش رو کاملا میتونستم درک کنم. ولی در کل طی خوندنش پوکر بودم. پسره توی چهار پنج روز عاشق دختری شد که عملا شناختی بهش نداشت. دختره باز عاشق شدنش قابل درک تر بود هم سنش کمتر بود هم مادر بزرگش واقعا دیوانه اش کرده بود. ولی حتی دختره هم به نظرم احمق بود. احمق و عوضی. واقعا بد کرد دختره با پسره. دنیاشون رو با هم ساختن و اون تنهایی خرابش کرد. بعد تازه نامه داده بود باز هم دوست من می مانی؟ ذره ای حیا و وجدان هم خوب چیزیه والا! و چه احمق پسری که عاشق این دختر شد و فراموشش نکرد. کلا به نظرم رابطه اشون غیرمنطقی و تند بود. البته شاید هم اون موقع ها روابط واقعا همینطوری بوده. در کل حس می کنم داستایوفسکی خیلی سلیقه من نیست چون جز نازنین هر چی خوندم ازش دوست نداشتم.
شبهای روشن اولین تجربه من از آثار داستایوفسکی بود و تجربهای غافلگیرکننده بود. در نگاه اول، سادگی داستان و گاهی رفتارهای شخصیتها ممکنه تعجب آور باشه، اما با کمی تامل عمیق تر، لایههای پرمعنایی در ورای این سادگی آشکار میشه. بسیاری ممکنه شخصیت پردازیها یا سرعت تحول احساسات در داستان رو غیرواقعی بدونند، اما با نگاهی به دنیای اطرافمون، متوجه شباهتهای زیادی با رفتارهای خودمون و اطرافیانمون میشیم. این داستان به شکلی هوشمندانه، تنهایی و نیاز به ارتباط عمیق انسانی رو به تصویر میکشه؛ مسائلی که گرچه گاه پشت نقابِ روزمرگی پنهان شدند، اما در دنیای امروز ما بسیار فراگیرند. به نظرم داستایوفسکی با ظرافت، این مفاهیم رو در قالب داستانی گیرا بیان کرده. پیشنهاد میکنم با خوندن این کتاب، به لایههای عمیق تر آن هم بیاندیشید و از سادگی ظاهری آن فراتر برید. قسمتی از کتاب میخونیم: آسمان به قدری پر ستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه میکردی بی اختیار میپرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدمهای بد خلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟
فئودور نویسندهی بزرگیه ولی به عنوان کسی که شاید احوالات کاراکتر داستان رو درک میکنه شاید همون اول داستان هم متوجه شدم که سر یه سری چیزا زیادی اغراق میکنه و به اصطلاح تمارض میکنه. مثلا این که بگوییم انسانهای تنها تصور
میکنند دیوار با آنها حرف میزند واقعا مضحک است. حداقلش این است که نباید زیادی روی آن مانور میداد.
کاراکتر تنهاست، شیزوفرنیک که نیست.
بله ممکن است با پرندگان یا درختها یا به طور کلی با چیزهایی که جواب نمیدهند یا حتی دوستهای خیالی حرف بزنند ولی این تصور که در ذهن خودش مکالمهای با دیوار بسازد و صحبتش با او را طولانی کند اندکی اغراق آمیز است. این نه تنها بازتاب درستی از تنهایی ارائه نمیدهد، تصویر کلی را ضعیف میکند. برای نقد رمان معمولا یک فصل از آن را میخوانم و اگر جذبم نکرد از آن روی میگردانم. (تقریبا مثل استاد فراستی دربارهی سینما)
دربارهی این کتاب هم میتوانم با کمال احترام به هواداران فیودور بگویم که حداقلش این یک اثر را حتی از کارهای فریدا مک فادن یا حتی کامو که از دید من در تکنیک به شدت ضعیف است، ضعیف تر میبینم.
یک ستاره برای تصویر پردازی بد
یک ستاره برای فصل یک غیر جذاب
و ستارهی آخر را برای ارتباط نگرفتن کلی با کاراکتر اصلی داستان کم میکنم.
سپاسگزارم
میکنند دیوار با آنها حرف میزند واقعا مضحک است. حداقلش این است که نباید زیادی روی آن مانور میداد.
کاراکتر تنهاست، شیزوفرنیک که نیست.
بله ممکن است با پرندگان یا درختها یا به طور کلی با چیزهایی که جواب نمیدهند یا حتی دوستهای خیالی حرف بزنند ولی این تصور که در ذهن خودش مکالمهای با دیوار بسازد و صحبتش با او را طولانی کند اندکی اغراق آمیز است. این نه تنها بازتاب درستی از تنهایی ارائه نمیدهد، تصویر کلی را ضعیف میکند. برای نقد رمان معمولا یک فصل از آن را میخوانم و اگر جذبم نکرد از آن روی میگردانم. (تقریبا مثل استاد فراستی دربارهی سینما)
دربارهی این کتاب هم میتوانم با کمال احترام به هواداران فیودور بگویم که حداقلش این یک اثر را حتی از کارهای فریدا مک فادن یا حتی کامو که از دید من در تکنیک به شدت ضعیف است، ضعیف تر میبینم.
یک ستاره برای تصویر پردازی بد
یک ستاره برای فصل یک غیر جذاب
و ستارهی آخر را برای ارتباط نگرفتن کلی با کاراکتر اصلی داستان کم میکنم.
سپاسگزارم
داستایفسکی شبهای روشن را در سال ۱۸۴۸ نوشت، حدود دو سال بعد از انتشار اولین اثرش. و این یعنی هنوز داستایفسکی آن سبک روایی مخصوص به خود و لحن داستانی خود را پیدا نکرده است. حتی نشانههایی از تأثیرپذیری از بالزاک و پوشکین در داستانهای اولیهاش به چشم میخورد. بنابراین این اثر وی جزو ادبیات کلاسیک قرار میگیرد. شبهای روشن داستان یا رمان کوتاه عاشقانهای است که از تنهایی آدمها علیرغم زندگی شهری و جمعیت قابل توجه شهر میگوید؛ مصداق واقعی بیت رودکی، پدر شعر فارسی، است که میگوید: با صدهزار مردم تنهایی/ بی صدهزار مردم تنهایی. با این بیت معلوم میشود که تنهایی مسئلهی بشر امروز نیست و همیشه با آدمی عجین بوده است؛ فقط شیوهی نگاه و برخورد با این مفهوم در دورههای مختلف فرق داشته است و به گونههای مختلف با آن مواجه میشدهاند
ترجمه ی داستان بسیار عالی بود. 🔴ممکنه اسپویل بشه براتون. من اینطوری به داستان نگاه می کنم: خیلی واضح و جالب میشه دید که انزوا، زندگی در خیال، تصمیم گیری از روی هیجان، ترس ها و خجالت چطوری می تونه روی زندگی اثر بذاره. نشانه ها وجود دارند اما همه ی این چیزها جلوی تماشای حقیقت رو میگیره و نمی ذاره خوب ببینه که، «چرا اون دختر سمتش اومده؟»، و در آسیب پذیر ترین حالتِ این پسر، در حالی که یک چیزی در وجودش به ظریف ترین و زیبا ترین شکل ساخته شده، در یک آن فرو می ریزه... نویسنده به قدری زیبا توصیف کرده که دل آدم به شدت در نهایت داستان برای این پسر سخت فشرده میشه❤️
«آرزو مى کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانى باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را براى آن دقیقه ى شادى و سعادتى که به دلى تنها و قدرشناس بخشیدى دعا مى کنم.» این عبارت پایانی کتاب، تقدیم بی چون وچرا وپاکترین عشق بود به یک رقیب که خود عاشقترین بودوبی نصیبترین …. چه تخیل زیبایی داشت، چه رویایی بافته بود وچقدربه دل مینشست که این سوزدل، حقیقی است بی هیچ شک وشبهه ای…واقعیتی که دریک دنیای بی رحم، خودشیفتگیها وخودخواهیها اجازه نمیدهد دل راصاف ببینی، دریا راآبی وعشق رابی غل وغش…داستایوفسکی نویسندهای بی همتاست.
این کتاب را با هدف شناختن بیشتر این نویسنده تاثیرگذار و صاحب سبک در ادبیات روسیه بخونین، یکنویسنده منحصر به فرد، که سور رئالیستها مانیفست خودشون براساس نوشتههای اون ارائه دادن، ویژگی منحصر به فرد آثارش روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهاست. اون به صرع مبتلا بود و یکبار تا پای مرگ محکوم، پیش رفت، بنظرم برای درک یه داستان حتما دوره زمانی و تاریخی که نوشته شده و لایف استایل نویسنده اگه در نظر گرفته بشه لذت خوندن اونا چند برابر میشه مگه هدف نوشتن همین نیست... من از دنیام برات میگم و تو درکش میکنی و این طوری ما در مکانها و زمانهای متفاوت بهم وصل میشیم
فئودور نویسنده بزرگیه اما صادقانه بخوام بگم کتاب روند حوصله سر بری داره و خب داستان قابل توجهیام نداره. اما چیزی که این کتابو جذاب میکنه شیوه حرف زدن شخصیت داستانه که خیلی شاعرانه و عمیق صحبت میکنه و برای کسایی که به نویسندگی علاقه دارن خب جملهها و کلمات زیبایی استفاده شده. برای کسایی که تازه به داستایفسکی آشنا شدن شروع خوبی برای آشنا شدن با حال و هوای نوشتههای داستایفسکی. و ترجمه سروش حبیبیام واقعا قشنگ و روانه.
۱ دقیقه شادکامی برای سراسر زندگی انسان کافی نیست؟ چقدر تنها بود با شخصیتی عجیب ک مدام رویاهای خود را زندگی میکرد.. چقدر تنها ک با اولین برخورد غرق عشق شد.. چقدر عاشق که درد او به رنجی ماندگار تبدیل شد.. و چقدر تلخ که پس از اعترافی صاف و صادقانه رها شوی.. ناراحت کننده بود روحی که نیاز به تیمار داشت زخم بدتری برداشت و فکر کنم تنهاتر از همیشه شد..
داستانی از تنهایی و عشق زودگذر در پس زمینه جادویی سن پترزبورگ هست که خود مفهوم نمادین دارد. با نثری لطیف و شخصیت پردازی عمیق روایت میشود که مخصوص زمان حیات نویسنئه بوده و به خوبی امیدهای محال را به تصویر میکشد گرچه لحن احساساتی کتاب برای خواننده امروزی غلوآمیز است اما در نهایت اثری مانگار در ترسیم ظرافت های عاطفی است. با تشکر از کتابراه
اونجایی که پسره به خاطر دختره چقدر فداکاری کرد و از خودش گذشت که دختره به معشوقش برسه و هنوز داستان تموم نشده بود
یاد این شعر مولانا افتادم
پشت جهان دیدهای، روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ولی انتهای کتاب این شعر و نقض کرد، حداقل برای اینبار
هر بار که در رابطه با موضوعی به قطعیت میرسم
طبیعت یه نمونه نقض میزاره پیش روم
یاد این شعر مولانا افتادم
پشت جهان دیدهای، روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ولی انتهای کتاب این شعر و نقض کرد، حداقل برای اینبار
هر بار که در رابطه با موضوعی به قطعیت میرسم
طبیعت یه نمونه نقض میزاره پیش روم
اول خواستم نظر منفی بدم راجبش اما اگر دیدگاهمونو عوض کنیم، پسره نماد اکثر انسان های الانه که فقط از سر (تنها) بودن دلبسته یکی میشن و اون رو عشق طلقی میکنند، از طرفی هم دختره نماد کسایی هست که انسان های گذری رو جایگزین عشق حقیقیشون میکنن چیزایی که الان خیلی میبینیم در کل بد نبود
