داستان، کوتاه و تقریبا روان است؛ اما معنادار و عمیق. از دید من، داستایوفسکی به تاثیر متقابلِ محیط بیرونی (آنچه از توان ما خارجه) و شرایط درونی، اشاره داره. هر دو شخصیت اصلی داستان، به علت محدودیت هایشان به طبع، دیدی محدود دارند. اما همین که با موقعیتی واقعی و جدید مواجه می شوند، جهان بینی شان دچار تغییر می شود و کنش های متفاوتی از خود بروز می دهند. یعنی تا یک جایی محیط، روی ما تاثیر گذار است؛ اما کسب تجربه و خروج از محدوده امن، دیدگاه و حتی رفتار و در نتیجه سرنوشت ما را تغییر می دهد. و البته که هر دو روی همدیگر تاثیرگذارند. و در نهایت در مقام مقایسه، یک دقیقه تجربه واقعی حتی اگر تلخ باشد، به هزاران رویای شیرینِ طولانی می ارزد. شاید هم کمی به عشق راستین اشاره شد! عشق راستین، به حسادت و کینه نمی انجامد و حتی در مواجهه با موارد بهتر فروکش نمی کند. شخصیت دختر، به نظر پرسفون می آمد و بیش از بی وفایی یا سوءاستفاده، به "واکنش سالم" و "درسِ زیستن" اشاره داشت.
به نظرم «شب های روشن» از اون کتاب هاییه که ظاهرش خیلی ساده ست، ولی هرچی بیشتر بهش فکر می کنی، لایه های بیشتری ازش می بینی. داستان درباره ی مرد جوانی و تنهاست که در شب های سفید سن پترزبورگ با دختری به نام ناستنکا آشنا می شه. مرد که سال ها در دنیای خیال و رویاهای خودش زندگی کرده، خیلی زود به او دل می بنده؛ اما ناستنکا منتظر شخص دیگریه و امید داره عشق قدیمی اش برگرده. چیزی که برای من جذاب بود، فقط ماجرای عاشقانه ی کتاب نیست؛ بیشتر از هرچیز، تنهایی شخصیت اصلی و فاصله ای که بین «زندگی واقعی» و «زندگی خیالی» خودش ساخته، توجهم رو جلب کرد. او آدمیه که بیشتر تماشاگر زندگیه تا کسی که واقعاً در اون حضور داشته باشه. انگار خیالبافی براش تبدیل شده به راهی برای فرار از تنهایی و ساختن زندگی ای که در واقعیت نداره. از طرف دیگه، ناستنکا هم فقط یک شخصیت برای شکل گرفتن داستان عاشقانه نیست. او بین گذشته، امید، ترس و احساسات خودش گیر کرده و همین باعث می شه تصمیم هاش کاملاً انسانی و قابل درک باشن. رابطه ی این دو نفر هم بیشتر از اینکه یک عشق معمولی باشه، برخورد دو آدم تنهاست که برای مدت کوتاهی احساس می کنن بالاخره کسی اون ها رو می فهمه. یکی از قشنگ ترین نکات کتاب برای من اینه که داستایفسکی نشون می ده حتی یک اتفاق کوتاه هم می تونه برای یک آدم تنها، معنای خیلی بزرگی پیدا کنه. پایان داستان هم بیشتر از اینکه درباره ی «به دست آوردن عشق» باشه، درباره ی پذیرفتن واقعیت و ارزشمند دانستن همان لحظه های کوتاهیه که آدم واقعاً احساس زنده بودن می کنه. در کل، این کتاب کتابی کوتاه، احساسی و کمی تلخه؛ داستانی درباره ی تنهایی، خیال، عشق یک طرفه، امید و اینکه گاهی یک خاطره ی زیبا می تونه برای مدت ها در زندگی آدم می مونه
کتاب شب های روشن برای من اولین تجربه از خواندن آثار داستایوفسکی بود و تقریبا میشه گفت طبق انتظارم خوب بود. از خوبی هاش که همه مثال زدن و پر هست پس من میخوام این بخش رو حذف کنم و فقط خلاصه وار راجب ایراد های کتاب تا جایی که یادمه نظر بدم، بعضی جاها این عیب و باگ های داستان تو چشم بود که اگه بخوام مثال بزنم فصل دوم کتاب بدون هیچ جذابیت و به عمل نیاوردن هیچ پیشرفتی در داستان جلو رفت و فقط بیشتر سعی در کش دادن داستان داشت که به شیوه جذابی هم انجام نشده بود و میتوانست خیلی کوتاه تر حرفهایش را بیان کند ولی داستایوفسکی ترجیح داده بود بیشتر قدرت قلمش را نشان دهد. از شب سوم به بعد توی یک روند بسیار خوب از کتاب قرار می گیریم که هر ثانیه برای ادامه مشتاق تر می شویم تا جایی که هم احساسات شخصیت های کتاب رو درک کنیم و حتا از آن ها وکارهایشان جا بخوریم و حتا در پایان کمی با خود به فکر فرو برویم که آیا احساساتی که وجود داشت بچه گانه بود یا از روی منطق، شخصیت ها کار اشتباهی مرتکب شدن یا نه. درکل کتابی بود که بنظر من برای شروع خوندن آثار داستایوفسکی بهترین انتخاب هست
شبهای روشن اولین تجربه من از آثار داستایوفسکی بود و تجربهای غافلگیرکننده بود. در نگاه اول، سادگی داستان و گاهی رفتارهای شخصیتها ممکنه تعجب آور باشه، اما با کمی تامل عمیق تر، لایههای پرمعنایی در ورای این سادگی آشکار میشه. بسیاری ممکنه شخصیت پردازیها یا سرعت تحول احساسات در داستان رو غیرواقعی بدونند، اما با نگاهی به دنیای اطرافمون، متوجه شباهتهای زیادی با رفتارهای خودمون و اطرافیانمون میشیم. این داستان به شکلی هوشمندانه، تنهایی و نیاز به ارتباط عمیق انسانی رو به تصویر میکشه؛ مسائلی که گرچه گاه پشت نقابِ روزمرگی پنهان شدند، اما در دنیای امروز ما بسیار فراگیرند. به نظرم داستایوفسکی با ظرافت، این مفاهیم رو در قالب داستانی گیرا بیان کرده. پیشنهاد میکنم با خوندن این کتاب، به لایههای عمیق تر آن هم بیاندیشید و از سادگی ظاهری آن فراتر برید. قسمتی از کتاب میخونیم: آسمان به قدری پر ستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه میکردی بی اختیار میپرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدمهای بد خلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟
فئودور نویسندهی بزرگیه ولی به عنوان کسی که شاید احوالات کاراکتر داستان رو درک میکنه شاید همون اول داستان هم متوجه شدم که سر یه سری چیزا زیادی اغراق میکنه و به اصطلاح تمارض میکنه. مثلا این که بگوییم انسانهای تنها تصور
میکنند دیوار با آنها حرف میزند واقعا مضحک است. حداقلش این است که نباید زیادی روی آن مانور میداد.
کاراکتر تنهاست، شیزوفرنیک که نیست.
بله ممکن است با پرندگان یا درختها یا به طور کلی با چیزهایی که جواب نمیدهند یا حتی دوستهای خیالی حرف بزنند ولی این تصور که در ذهن خودش مکالمهای با دیوار بسازد و صحبتش با او را طولانی کند اندکی اغراق آمیز است. این نه تنها بازتاب درستی از تنهایی ارائه نمیدهد، تصویر کلی را ضعیف میکند. برای نقد رمان معمولا یک فصل از آن را میخوانم و اگر جذبم نکرد از آن روی میگردانم. (تقریبا مثل استاد فراستی دربارهی سینما)
دربارهی این کتاب هم میتوانم با کمال احترام به هواداران فیودور بگویم که حداقلش این یک اثر را حتی از کارهای فریدا مک فادن یا حتی کامو که از دید من در تکنیک به شدت ضعیف است، ضعیف تر میبینم.
یک ستاره برای تصویر پردازی بد
یک ستاره برای فصل یک غیر جذاب
و ستارهی آخر را برای ارتباط نگرفتن کلی با کاراکتر اصلی داستان کم میکنم.
سپاسگزارم
وقتی پسره داشت حرف می زد توی چپتر دو فکر کنم، برام جالب بود و یه جاهایی از حرف هاش رو کاملا میتونستم درک کنم. ولی در کل طی خوندنش پوکر بودم. پسره توی چهار پنج روز عاشق دختری شد که عملا شناختی بهش نداشت. دختره باز عاشق شدنش قابل درک تر بود هم سنش کمتر بود هم مادر بزرگش واقعا دیوانه اش کرده بود. ولی حتی دختره هم به نظرم احمق بود. احمق و عوضی. واقعا بد کرد دختره با پسره. دنیاشون رو با هم ساختن و اون تنهایی خرابش کرد. بعد تازه نامه داده بود باز هم دوست من می مانی؟ ذره ای حیا و وجدان هم خوب چیزیه والا! و چه احمق پسری که عاشق این دختر شد و فراموشش نکرد. کلا به نظرم رابطه اشون غیرمنطقی و تند بود. البته شاید هم اون موقع ها روابط واقعا همینطوری بوده. در کل حس می کنم داستایوفسکی خیلی سلیقه من نیست چون جز نازنین هر چی خوندم ازش دوست نداشتم.
داستایفسکی شبهای روشن را در سال ۱۸۴۸ نوشت، حدود دو سال بعد از انتشار اولین اثرش. و این یعنی هنوز داستایفسکی آن سبک روایی مخصوص به خود و لحن داستانی خود را پیدا نکرده است. حتی نشانههایی از تأثیرپذیری از بالزاک و پوشکین در داستانهای اولیهاش به چشم میخورد. بنابراین این اثر وی جزو ادبیات کلاسیک قرار میگیرد. شبهای روشن داستان یا رمان کوتاه عاشقانهای است که از تنهایی آدمها علیرغم زندگی شهری و جمعیت قابل توجه شهر میگوید؛ مصداق واقعی بیت رودکی، پدر شعر فارسی، است که میگوید: با صدهزار مردم تنهایی/ بی صدهزار مردم تنهایی. با این بیت معلوم میشود که تنهایی مسئلهی بشر امروز نیست و همیشه با آدمی عجین بوده است؛ فقط شیوهی نگاه و برخورد با این مفهوم در دورههای مختلف فرق داشته است و به گونههای مختلف با آن مواجه میشدهاند
ترجمه ی داستان بسیار عالی بود. 🔴ممکنه اسپویل بشه براتون. من اینطوری به داستان نگاه می کنم: خیلی واضح و جالب میشه دید که انزوا، زندگی در خیال، تصمیم گیری از روی هیجان، ترس ها و خجالت چطوری می تونه روی زندگی اثر بذاره. نشانه ها وجود دارند اما همه ی این چیزها جلوی تماشای حقیقت رو میگیره و نمی ذاره خوب ببینه که، «چرا اون دختر سمتش اومده؟»، و در آسیب پذیر ترین حالتِ این پسر، در حالی که یک چیزی در وجودش به ظریف ترین و زیبا ترین شکل ساخته شده، در یک آن فرو می ریزه... نویسنده به قدری زیبا توصیف کرده که دل آدم به شدت در نهایت داستان برای این پسر سخت فشرده میشه❤️
«آرزو مى کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانى باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را براى آن دقیقه ى شادى و سعادتى که به دلى تنها و قدرشناس بخشیدى دعا مى کنم.» این عبارت پایانی کتاب، تقدیم بی چون وچرا وپاکترین عشق بود به یک رقیب که خود عاشقترین بودوبی نصیبترین …. چه تخیل زیبایی داشت، چه رویایی بافته بود وچقدربه دل مینشست که این سوزدل، حقیقی است بی هیچ شک وشبهه ای…واقعیتی که دریک دنیای بی رحم، خودشیفتگیها وخودخواهیها اجازه نمیدهد دل راصاف ببینی، دریا راآبی وعشق رابی غل وغش…داستایوفسکی نویسندهای بی همتاست.
این کتاب را با هدف شناختن بیشتر این نویسنده تاثیرگذار و صاحب سبک در ادبیات روسیه بخونین، یکنویسنده منحصر به فرد، که سور رئالیستها مانیفست خودشون براساس نوشتههای اون ارائه دادن، ویژگی منحصر به فرد آثارش روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهاست. اون به صرع مبتلا بود و یکبار تا پای مرگ محکوم، پیش رفت، بنظرم برای درک یه داستان حتما دوره زمانی و تاریخی که نوشته شده و لایف استایل نویسنده اگه در نظر گرفته بشه لذت خوندن اونا چند برابر میشه مگه هدف نوشتن همین نیست... من از دنیام برات میگم و تو درکش میکنی و این طوری ما در مکانها و زمانهای متفاوت بهم وصل میشیم
۱ دقیقه شادکامی برای سراسر زندگی انسان کافی نیست؟ چقدر تنها بود با شخصیتی عجیب ک مدام رویاهای خود را زندگی میکرد.. چقدر تنها ک با اولین برخورد غرق عشق شد.. چقدر عاشق که درد او به رنجی ماندگار تبدیل شد.. و چقدر تلخ که پس از اعترافی صاف و صادقانه رها شوی.. ناراحت کننده بود روحی که نیاز به تیمار داشت زخم بدتری برداشت و فکر کنم تنهاتر از همیشه شد..
فئودور نویسنده بزرگیه اما صادقانه بخوام بگم کتاب روند حوصله سر بری داره و خب داستان قابل توجهیام نداره. اما چیزی که این کتابو جذاب میکنه شیوه حرف زدن شخصیت داستانه که خیلی شاعرانه و عمیق صحبت میکنه و برای کسایی که به نویسندگی علاقه دارن خب جملهها و کلمات زیبایی استفاده شده. برای کسایی که تازه به داستایفسکی آشنا شدن شروع خوبی برای آشنا شدن با حال و هوای نوشتههای داستایفسکی. و ترجمه سروش حبیبیام واقعا قشنگ و روانه.
کتاب عالی ای است برای کتاب خوان هایی که داستانی اروم و بدون عجله میخوان خیلی زیباستمن خودم کتاب های زیادی رو مطالعه کردم، این کتاب به هیچ عنوان ماجروجویی های استرس زا نداره؛ این کتاب به عنوان رمان خوارجی را میتوان در یک روز تمام کرد اما از ان کتاب هاست که بعد از به اتمام رساندنش چند لحظه به دیوار خیره میمانی و مدت ها ان کتاب در ذهنت جا خشک میکند
برای اینکه بخوای داستایوفسکی رو از اول شروع کنی بهترین کتابه، نسبت به بقیه آثارش ساده تر و قابل فهم تره و صرفا مقدمهای برای آشنایی با ادبیات روسه، خود کتاب بشدت تاثیر گذار و عمیقه و حقیقتا خود من با خوندنش انگار توی روسیه کنار نور یه شمع نشسته بودم و داشتم وقایع رو تماشا میکردم از نزدیک خلاصه ک هم کتاب خوبه و هم نویسنده و با تشکر از مترجم و انتشارات.
داستانی از تنهایی و عشق زودگذر در پس زمینه جادویی سن پترزبورگ هست که خود مفهوم نمادین دارد. با نثری لطیف و شخصیت پردازی عمیق روایت میشود که مخصوص زمان حیات نویسنئه بوده و به خوبی امیدهای محال را به تصویر میکشد گرچه لحن احساساتی کتاب برای خواننده امروزی غلوآمیز است اما در نهایت اثری مانگار در ترسیم ظرافت های عاطفی است. با تشکر از کتابراه
اونجایی که پسره به خاطر دختره چقدر فداکاری کرد و از خودش گذشت که دختره به معشوقش برسه و هنوز داستان تموم نشده بود
یاد این شعر مولانا افتادم
پشت جهان دیدهای، روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ولی انتهای کتاب این شعر و نقض کرد، حداقل برای اینبار
هر بار که در رابطه با موضوعی به قطعیت میرسم
طبیعت یه نمونه نقض میزاره پیش روم
اول خواستم نظر منفی بدم راجبش اما اگر دیدگاهمونو عوض کنیم، پسره نماد اکثر انسان های الانه که فقط از سر (تنها) بودن دلبسته یکی میشن و اون رو عشق طلقی میکنند، از طرفی هم دختره نماد کسایی هست که انسان های گذری رو جایگزین عشق حقیقیشون میکنن چیزایی که الان خیلی میبینیم در کل بد نبود
با هدف خوندن یه داستان عاشقانه این کتاب رو شروع کردم اما روایت عاشقانش برام جذاب نبود. مفهوم عشق از دید شخصیت اصلی داستان خیلی گذرا و کم عمقه و عشقش در سه شب شروع و تموم میشه. داستان بیشتر انگار جنبه روانشناختی داره و در لایه پنهان شخصیت اصلی مسائل حل نشده ای وجود داره که روی زندگی عاطفی و اجتماعیش هم تاثیر میذاره.
رمان کوتاه و قشنگی هست و نشون میده افراد در نهایت برای فرار از حس تنهایی به دنبال یک شریک عاطفی میگردن و حاضرن به اولین شخصی که بنظرشون تا حدی مناسب هست ابراز علاقه بکنند. این کتاب رو بنظرم دوستان روانکاو به خوبی میتونن نقد و بررسی بکنند که خارج از سواد بنده هست.
واقعا ممنونم از اقای حبیبی عزیز من واقعا دوست داشتم ترجمه ایشون رواما خود کتاب بهت یاد میده گاهی باید بگذری از چیزی که بسیار دوست داری از عشقی ک سهم تو نیست اما چون عاشقی و مجنون وار کسی رو دوست داری باید رها کنی تا معشوق خوش حال تر باشد به نوچ از خود گذشتگی
فقط اگر شدیدا درون گرا و احساساتی باشید، این شاهکار رو درک میکنید. احساسات بسیار ژرفی در این کتاب هست. و اندوه بسیار عمیقی هم داره. و ممکنه شما را بیشتر به درون خود ببره.
اگر درون گرا نباشید، درک این داستان بسیار سخت و عجیب یا حتی به قول بعضی، غیر منطقی خواهد بود.
من نسبت به برادران کارامازوف، از این کتابش زیاد خوشم نیومد، ار نظر روانشناسی قابل درکه، ادمی تنها که هر خرده توجهی رو میقاپه تا مثل یه طناب بهش چنگ بزنه (پسره), و یه ادم دیگه با طرح واره که نمیتونه توی یه رابطهی سالم بمونه، ولی باز کتابش بنظرم چرت اومد
عشق نافرجام ناگفتنیهایی که بهتر ناگفته بماند و رنج ببار نیارد عشق قرنهاست به وسیله و ابزار برای فرار ٫ تسکین درد خودی؛ بی آنکه به طرف مقابل فکر کرده باشیم براستی عشق چیزی جز نتیجه سوتفاهم بزرگ همراه ترشحات هرمونی مغز نیست چون عشق قرنهاست مرده
در اینکه داستایوفسکی قلم بینظیری داره هیچ شکی نیست ولی با خوندن بعضی از کتاباش آن چنان یاسو ناامیدی دچار آدم میشه که دیگه دلش نمیخواد کاری انجام بده با خوندن این کتاب زخمای قدیمی که داشتم دوباره سر باز کردن
من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و بنظرم دوستانی که نظر کم دادن سلیقه متفاوتی داشتند
هر کتاب با هر سلیقهای جور نمیشه بعضی از کتابها با سلیقههای خاص تر مچ میشن
و به راستی این کناب یه شاهکار هست و خیلی از خوندنش لذت بردم
بنظرم روایت آدمهایی که عشق دیگهای تو دل و ذهنشون هست و تلاش میکنن برای تسکین موقت به کس دیگهای روی بیارن رو خیلی زیبا به قلم آورد نمیخوام بیشتر ازین اسپویل بشه، کتاب زیبا و درس دهندهای بود ارزش وقت رو داره✅
و پایانی عالی: " آرزو مى کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانى باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را براى آن دقیقه ى شادى و سعادتى که به دلى تنها و قدرشناس بخشیدى دعا مى کنم. "
در عین کم حجم بودن خیلی ادم رو توی دنیای خودش میبره من اول که تعریفشو شنیده بودم یه همچین نظری نداشتم ولی بعد که خوندمش بیشتر به اعماقش رفتم و بنظرم در کل کتاب مقبولیه برای خوندن خوب بود
کتاب های داستایوفسکی عالین و برای شناختن قلمش و علاقمند شدن بهش حتما با شب های روشن شروع کنید تا بهتر آشنا شید و این کتاب پایان بسیار دلنشین البته از نظر و غمگین داره
همین الان تمومش کردم و فعلا تنها ایرادی میتونم نسبت بهش بگیرم سن شخصیت اصلی کتابه که واقعا کل داستان رو زیر سوال میبره. اگه سنش کمتر بود داستان واقعیتر بهنظر میرسید.
اولین کتابی بود که از داستایفسکی میخوندم بنظرم توی سبک خودش واقعا قشنگ بود. این داستان به خوبی تنهایی مطلق، عشق یک طرفه و ساده دل بودن رو به تصویر کشیده.