کتاب آخرین نقشه کش رمانی فانتزی و ماجراجویانه از کریستینا سونتورنوات برای نوجوانان است. نویسنده داستان دختر دوازدهسالهای به نام سای را روایت میکند که با وجود نداشتن پیشینهی پرافتخار اجدادی، رویای زندگی بهتری در سر دارد و برای دستیابی به آن، هویت واقعی خود را پنهان میکند. این رمان نوجوان نامزد مدال نیوبری شده است.
دربارهی کتاب آخرین نقشه کش
کتاب آخرین نقشهکش (The Last MapMaker)، اثری جذاب و هیجانانگیز برای خوانندههای نوجوانی است که به روایتهای خیالانگیز و پرماجرا اشتیاق دارند. کریستینا سونتورنوات (christina soontornvat)، نویسندهی کتاب، خواننده را در این اثر با ماجراجوییهای سای، دخترکی قهرمان، همراه کرده است. ریتم تند و نفسگیر داستان به گونهای است که عطش خواننده را برای پیگیری ادامهی ماجراها برمیانگیزد. در تار و پود این روایت مهیج، درسهای ارزشمندی دربارهی مفهوم دوستی، جسارت، و خودباوری نهفته است. جهان خیالی که رویدادهای داستان در آن شکل میگیرد، با جزئیاتی غنی و درعینحال خیالانگیز توصیف شده تا خوانندهی ماجراجو را راضی نگه دارد.
سای، قهرمان داستان آخرین نقشهکش، دختری است نوجوان که در منطقهای فقیرنشین در قلمرو پادشاهی وسیعی زندگی میکند. پدر این دختر، یک کلاهبردار سابقهدار به نام ماد است. سای در رویای زندگی بهتری است و آرزو میکند تا نشان افتخار را در روز تولد سیزدهسالگیاش دریافت نماید. در یک اتفاق غیرمنتظره، سای در مغازهی پایون، برجستهترین نقشهکش کشور، مشغول به کار میشود، دقیقاً زمانی که پایون بهدنبال دستیار میگردد. سای با اشتیاق و سختکوشی، توانایی خود را در کار نسخهبرداری نشان میدهد.

پایون که از مهارت استثنایی سای در بازتولید نامهها و نقشهها شگفتزده شده، او را بهعنوان دستیار خود میپذیرد. طولی نمیکشد که پایون مأمور میشود تا نقشهکشی و ناوبری یک سفر اکتشافی بزرگ به دستور ملکه برای یافتن سرزمینهای افسانهای ساندرلندز را بر عهده گیرد. ساندرلندز، قارهای است در دریای طوفانی هاربینگر و توسط موجودات افسانهای محافظت میشود. سای که از فرصت فرار از زندگی پیشین و پدرش خوشحال است، با تمام پسانداز خود در این سفر همراه میشود.
در ادامهی کتاب آخرین نقشهکش، سای با ناوگان نیروی دریایی پادشاه، به فرماندهی آنچالی سانگرا، یک قهرمان جنگی مشهور، عازم این سفر میشود. اما این سفر برای سای بیدردسر نیست. او نگران است که گریب، ملوان سابقهداری که دنبالش میگردد یا بو، پسر یتیمی که تلاش کرده بود جیب او را بزند و اکنون مخفیانه سوار کشتی شده، شناسایی شود و هویت و گذشتهی فقیرانهاش برملا گردد. سای تلاش میکند بو را پنهان کند و این دو در نهایت با هم همراه میشوند. در ادامهی داستان آخرین نقشهکش، غرق شدن کشتیها و مواجهه با موجودات افسانهای، چالشهای بیشماری را برای شخصیتهای کتاب رقم میزند.
کتاب آخرین نقشهکش را انتشارات دوک، چاپ و روانهی بازار کرده است. مهیا عسکری مترجم این اثر و و مینا وکیلی نژاد ناظر ترجمهی آن است.
جوایز و افتخارات کتاب آخرین نقشه کش
- نامزد مدال نیوبری؛
- نامزد جایزهی کتاب نوجوان پنسیلوانیا؛
- نامزد جایزهی والتر دین مایرز؛
- نامزد جایزهی گنبد طلایی ورمونت؛
- کتاب منتخب آمازون؛
- فینالیست جایزهی کتاب نیوجرسی گاردن استیت؛
- فینالیست جایزهی آرکانزاس چارلی می سیمون.
نکوداشتهای کتاب آخرین نقشه کش
- کریستینا سونتورنوات با روایت هوشمندانهی داستانِ قهرمان جوان و غمگینی که میخواهد به شهرت دست پیدا کند، خواننده را مجبور میکند که همراه با او و ماجراجوییهایش، تا انتهای داستان به پیش برود. (نیویورکتایمز)
- ماجراجویی در کشتی سوار بر دریاهای آزاد و شخصیتهای پیچیدهی داستان، کتاب آخرین نقشهکش را هیجانانگیز میکنند. (کِرکوس ریویوز)
- کریستینا سونتورنوات، نویسندهی کتاب آخرین نقشه کش، خواننده را با داستانی پیچیده و سرگرمکننده با موضوع اکتشاف، قدرت و مسئولیت همراه میکند. (واشنگتنپست)
کتاب آخرین نقشهکش برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانانِ علاقهمند به قصههای فانتزی و پرماجرا، مخاطبهای کتاب آخرین نقشهکش هستند.
در بخشی از کتاب آخرین نقشه کش میخوانیم
جمعه بود؛ روز گرفتن حقوق. در مغازۀ استاد پایون را بستم و سنگینی پولی را که گرفته بودم توی جیب پیشبندم حس میکردم. از کوچۀ پلومریا رفتم پایین و سری به نانواییها زدم. همین که به ویترین مغازهها نگاه میکردم، به این فکر میکردم که کل دستمزد هفتهام را برای خرید یک جعبه کیک اسفنجی تخممرغی که در کاغذی با بوی گل یاس پیچیده شده بدهم. هرطور فکر میکردم، میدیدم ارزشش را دارد.
خورشید داشت غروب میکرد، معمولاً هنگام غروب توی محلۀ پیپر همه عجله میکردند: عجله برای خاموشکردن لامپها، بستن مغازهها و قفلکردن درها تا سریعتر به خانههایشان بروند و خانوادهشان را ببینند.
اما غروب امروز با بقیۀ روزها فرق میکرد. مردم بهجای اینکه مغازههایشان را ببندند و به خانههایشان بروند تا کنار خانواده غذای گرمی بخورند، جمع شده بودند دور هم و پچپچ میکردند. تا جایی که میشد نزدیکشان شدم تا حرفهایشان را بشنوم، اما فقط همین چند جمله را شنیدم:
«...اگه از من بپرسین میگم فقط پول دورریختنه!»
«نمیتونین روی شکوه و عظمت چیزی قیمت بذارین...»
«حرفهای من رو آویزۀ گوشتون کنین، یکی از اون کشتیها دنبال ساندرلندزه و وقتی پیداش کنه همۀ دنیا به مانگکون حسادت میکنن.»
ساندرلندز؟
مردم کل دنیا دربارۀ چه صحبت میکردند؟ میتوانستم روزنامه بخرم تا بفهمم موضوع از چه قرار است، اما فکرش را هم نمیتوانستم بکنم که حتی نصف یک لِک از دستمزدم را بابتش حرام کنم. راه افتادم سمت غرب، از راههای باریکی از محلۀ پیپر دور شدم و رفتم سمت بندر گلدهوپ.
بله


























