کتاب راز آن سوی مرزها، داستانی خواندنی در حوزهی ادبیات کودک و نوجوان است. کریستینا سونتورنوات، نویسندهی کتاب، با روایتی خیالانگیز و شخصیتهایی جذاب، خوانندههای نوجوان را به سفری ماجراجویانه در دنیایی پر از رمز و راز میبرد. با مطالعهی این رمان، احساس خواهید کرد که از دنیایی خیالی و اسرارآمیز گذر کرده و سفری هیجانانگیز را پشت سر گذاشتهاید.
دربارهی کتاب راز آن سوی مرزها
کتاب راز آن سوی مرزها (The Last Mapmaker) اثری جذاب برای نوجوانان علاقهمند به داستانهای تخیلی و ماجراجویانه بهحساب میآید. کریستینا سونتورنوات (christina soontornvat)، نویسندهی کتاب، خواننده را در این اثر با ماجراجوییهای شجاعانهی دختری قهرمان به نام «سای» همراه میکند. ضربآهنگِ روایت این داستان بهاندازهای سریع و هیجانانگیز است که خواننده را برای ادامهی مطالعهی کتاب تشویق میکند. در دل این داستان هیجانانگیز، پیامهای آموزندهای دربارهی دوستی، شجاعت، اعتماد به نفس و اهمیتِ هویت فردی، گنجانده شده است. شخصیتهای این اثر نیز به گونهای دوستداشتنی، جذاب و باورپذیر ساخته شدهاند تا خواننده بهراحتی با آنها همذاتپنداری کند. دنیایی که داستان راز آن سوی مرزها در آن روایت میشود، جهانی خیالی است. این جهان با توضیحات کاملی توصیف شده است.

سای، شخصیت اول داستان راز آن سوی مرزها، دختری دوازدهساله است که بار رنجهای گذشته را بر دوش دارد. این شخصیتِ قهرمان، در ادامهی کتاب باید از زیر بار رنجهای گذشته بیرون بیاید و با آغاز ماجراجوییهایی دلیرانه، سرنوشت جدیدی را برای خود در دنیایی پر از رمز و راز، رقم بزند. سای، دستیار یکی از نقشهسازهای برجستهی شهر و دیار خود بهحساب میآید. در دنیایِ داستان راز آن سوی مرزها، نقشهسازها، بهعنوان افراد بسیار مهمی شناخته میشوند. پدر سای، فرد خوشنامی نیست و کلاهبرداریهای ناشایستی را در کارنامهاش دارد. رفتار ناخوشایند پدرِ سای، ممکن است آیندهی این دختر را به باد بدهد. به دنبال اتفاقهایی غیرمنتظره، فرصتی برای سای مهیا میشود تا با کشتی راهی آبهای جنوبی شود. در این کشتی، تنها سای نیست که رازهایی را در سینهی خود نهان دارد. اژدهایان و موجودات هولناکی در دل آبهای جنوبی پنهان شدهاند. با این حال سای این خطرها را به جان میخرد تا به ماجراجویی خود ادامه دهد و شناخت بیشتری از خودش پیدا کند.
مطالعهی کتاب راز آن سوی مرزها ساعتها سرگرمی و هیجان را برای مخاطب به ارمغان میآورد. کتاب حاضر در کنار اینکه داستانی جذاب را پیش روی خوانندههای نوجوان قرار میدهد، به رشد شخصیت و فکر خواننده کمک میکند.
کتاب راز آن سوی مرزها را انتشارات پرتقال چاپ و روانهی بازار کرده و نیلوفر عزیزپور، مترجم این کتاب است. ترجمهی روان و خوشخوان مترجم، باعث شده تا خواننده راحتتر با دنیایِ داستان کتاب پیش رو ارتباط برقرار کند.

جوایز و افتخارات کتاب راز آن سوی مرزها
- نامزد جایزهی نیوبری 2023؛
- نامزد جایزهی کتاب نوجوان پنسیلوانیا؛
- نامزد جایزهی Audie؛
- نامزد جایزهی والتر دین مایرز؛
- نامزد جایزهی گنبد طلایی ورمونت؛
- بهترین کتاب سال از نظر کتابخانهی عمومی شیکاگو؛
- فینالیست جایزهی کتاب نیوجرسی گاردن استیت؛
- فینالیست جایزهی آرکانزاس چارلی می سیمون.
نکوداشتهای کتاب راز آن سوی مرزها
- کریستینا سونتورنوات در تمامی طول داستان، با مهارت از کلیشهها استفاده میکند تا خواننده را گمراه کند. داستانِ قهرمان جوان و غمگینی که در جستجوی یک هیولای پرنده است تا به شهرت دست پیدا کند، خواننده را مجبور میکند که همراه با این قهرمان و ماجراجوییهایش، به دنبال اژدها تا انتهای داستان برود. (نیویورکتایمز)
- کارهای ماجراجویانه در دریاهای آزاد و شخصیتهای پیچیده ترکیب شدهاند تا داستانی جذاب در دنیایی پر از اتفاقهای عجیب، پیش روی خواننده قرار بگیرد. (کِرکوس ریویوز)
- اثربخش و جدی... داستانی که ماهرانه روایت شده تا حس قدرتمند ضد استعمارگری را در خواننده ایجاد کند. (والاستریتژورنال)
- نویسندهی کتاب راز آن سوی مرزها، در کنار اینکه به موضوعاتی دربارهی اکتشاف، قدرت و مسئولیت در این اثر پرداخته، خواننده را با داستانی پیچیده و سرگرمکننده همراه میکند. (واشنگتنپست)
کتاب راز آن سوی مرزها برای چه کسانی مناسب است؟
تمام نوجوانان علاقهمند به داستانهای فانتزی و ماجراجویانه، مخاطبهای کتاب راز آن سوی مرزها بهحساب میآیند.
در بخشی از کتاب راز آن سوی مرزها میخوانیم
بهش تعظیم کردم و گفتم: «از آشناییتون خوشحالم دکتر.»
پایون با خنده گفت: «اگه به خدماتش نیاز پیدا کنی، دیگه از آشناییش خیلی هم خوشحال نمیشی.»
انگار به نظر دکتر، شوخی پایون چندان هم خندهدار نبود. خیلی جدی گفت: «همیشه آبی رو که میخوری، بجوشون و زخمهات رو تمیز نگه دار.»
پایون لبخندی زد و سری برایش تکان داد. «دکتر پینچینگ، شما دیگه زیادی به شرایط جنگی عادت کردین. اگه سفر اکتشافیمون همونطور که برنامهریزی کردیم، بیدردسر پیش بره، میتونین پاهاتون رو دراز کنین و استراحت کنین.»
لارک به جلو خم شد و زمزمه کرد: «گفتی بیدردسر!» پوزخندی زد و با حرکت سر بهسمت پلهها اشاره کرد، «این هم از خانم ریان پراسومسَپ.»
زنی جوان با ژاکت و شلوار مشکی از پلهها آمد بالا و راه افتاد طرف ما. با آن کت و موهای کوتاهش که خیلی مدرن بودند، به نظر باکلاس میآمد، اما نشان اجدادیای که به کتش سنجاق شده بود، فقط پنج حلقه داشت. برعکس لارک و پینچینگ که انگار توی آن لباسهای ابریشمیشان عرق کرده بودند و داشتند خفه میشدند، آن زن راحت میان ملوانها حرکت میکرد، انگار تمام عمرش را روی کشتی بوده.
وقتی آمد نزدیکمان، با احترام به پایون تعظیم کرد. با لبخندی دوستانه گفت: «صبح همگی بهخیر.» اما نماند تا با ما گپ بزند. همانطور که موهای کوتاهش به چانهاش میخوردند، از پلههای بعدی بهسمت عرشهی بالایی رفت.
دکتر پینچینگ با افاده سرش را بالا گرفت و گفت: «این خانم دقیقاً توی کشتی چه وظیفهای دارن؟»
بله

























