نقد، بررسی و نظرات کتاب چشمها را باید شست - ویسنته بلاسکو ایبانز
4.2
57 رای
توی این کتاب فضای روستا و بندر خیلی خوب توصیف شده بود همینطور فرهنگ مردم اسپانیا رو هم به تصویر میکشید اما گاهی این توصیفات به نظر من بیش از حد بود و خواننده رو خسته میکرد و یا وقتی بین یه اتفاق، بیشتر از اونچه لازم بود به این توصیفات پرداخته میشد، رشته ی داستان رو پاره میکرد. داستان بیشتر حالت روایی داشت و کمتر در قالب دیالوگ یا از زبون شخصیت ها گفته میشد که خیلی باب میل من نیست اما علاقه به چنین سبکی به نظرم بیشتر سلیقه ایه و بستگی به خواننده داره. داستان کلاسیک و تا حدودی کلیشه ای بود و میشد آخرش رو حدس زد اما شخصیت ها واقعی و نزدیک به آدم های حقیقی بودن. میشه گفت خوب بود و آخرش کمی احساس و هیجان بیشتری داشت. موقع خوندن کاملا محیط رو تصور میکردم و یجورایی توصیفات، تصاویر زنده ای رو خلق میکردن. این کتاب روابط خانوادگی و تلاش های صادقانه یا زیرکانه ی افراد رو هم به خوبی نشون میداد و در کل یه بار خوندنش بد نیست.
داستان کتاب تاحدودی زیبا و پرمعنا بود درباره تونا همسر یک ماهیگیر است که در طوفان اخیر در کشتی اش مرده است و حالا او با دو پسر بچه بیوه شده است و ماجرای تونا و سپس فرزندانش را روایت می کند. مفهوم کتاب رو هم دوست داشتم اینکه یک تصمیمات آنی و بدون فکر و بدون درنظر گرفتن بقیه چه بلایی سر اون ها میاره هم قشنگ بود؛ اما ترجمه کتاب اصلا روان نبود و اصطلاحات قابل فهم نبود. تا حدود صفحه ۸۰ رو به سختی خوندم همه چیز بیش از حد توصیف شده بود و مشکل اینجا بود که این توصیفات به سختی در ذهنم تصویر سازی میشد اصلا از توصیفاتش لذت نبردم به جاش اکثر صفحات رو رد کردم تا فقط داستان اصلی رو بفهمم و کتاب رو تموم کنم. انگار کتاب با گویش خاصی نوشته شده بود و اصطلاحات و کنایه ها به خوبی به فارسی برگردانده نشده بود. و در آخر پاسکوالو درست میگفت همیشه تقصیر خودمونه. همه چیز تقصیر خودش بود اون از اول تصمیم گرفت چشم ها شو رو یکسری چیز ها ببنده و وقتی بقیه ماجرا رو به روش آوردن دچار جنون شد. اره
داستان کوتاه و خوبی بود ولی یکم زیادی به توصیف طبیعت و زندگی مردم و جزئیات جشن وقت گذاشته بود که خیلی مهم نبودن، همین باعث میشد ریتم خسته کننده داشته باشه اما داستانش جالب بود و نکات آموزندهای داشت، مثلا تسلیم نشدن در برابر سختیها و مشکلات، عواقب خیانت به همسر، تصمیم گیری در شرایط سخت و اعتماد کورکورانه. در کل برای یکبار خوانون خوب بود.
حقیقتا من خیلی لذت نبردم از خواندن این اثر، داستان یک مثلث عشقی همراه با داستانهای همیشگی بود و خیلی چیزه خاصی در اثر نبود ک مثلا شمارو میخکوب کنه و پایان بندی هم خیلی خیلی ساده بود. درکل پیشنهاد میکنم سمت آثار دیگه برین ولی اگر هم خواستین این اثر رو بخونین باید بگم در یک کلام با یک رمان در سطح معمولی طرف هستین
کتاب خوبی بود و خیلی خوب میشد باهاش ارتباط گرفت. ایبانز یکی از بهترین نویسندگان در این سبک هست ولی متاسفانه کمتر کسی اون رو به خوبی میشناسه. به نظر من اگه به سبک تاریخی علاقه دارین این کتاب میتونه انتخاب خوبی باشه. داستان درباره دهکده ای فلک زده در اسپانیا ی قدیم هست تا با زندگی دو برادر آشنا شویم.
کتاب خوبی بود از این جهت که در توصیف جزئیات حد میانه رو رعایت کرده بود نه خیلی کم که خواننده نتونه تصور کنه و نه اونقدر زیاد که کتاب از موضوع اصلی خارج بشه. اما بعضی از شخصیتها بودن مثل (دختر مادر تونا) که خیلی کم بهشون پرداخته شد و بنظرم میتونست بیشتر به بعضی افراد پرداخته بشه.

امیدوارم این کتاب رایگان باعث بشه هم ادمهای بیشتری این نویسنده بزرگ رو بشانسن هم نشر قصه باران بیشتر و بهتر دیده بشه و فروش کنه که همینجوری پر قدرت کتابهای خوب برامون منتشر کنند
از کتابراه هم ممنون بابت این کتاب.
در ضمن کتاب سرزمین نفرین شده و چهارسوار سرنوشت این نویسنده رو به هیچ وجه از دست ندید قول میدم پشیمون نمیشید از خوندش