حافظهی ازدسترفتهی اهالی «افشان شهر» سرگذشتی جالب دارد که در کتاب افسانه دورانتاش نوشتهی رستا محمدی روایت میشود. نویسنده در این رمان فانتزی با استفاده از مایههای تخیلی و به کار بستن عناصر اسطورهای فرهنگ ایرانی، ماجرای مردم شهری پررمزوراز را بازگو میکند که در صلح و آرامش کنار یکدیگر به زندگی مشغولاند. اما در پس این آرامش، اسراری نهفته است...
دربارهی کتاب افسانه دورانتاش
کتاب افسانه دورانتاش نوشتهی رستا محمدی با استفاده از عناصر افسانهها و داستانهای قدیمی ایرانی، به ترسیم شهری به نام «افشان شهر» پرداخته که شبیه به روستایی باصفا در دل تاریخ است؛ ننه بلقیس بهعنوان پیر و خردمند این سرزمین طلسمشده، راهنمای افراد شهر برای مقابله با شرایط گوناگون زندگی است. این کتاب با ارائهی تصاویر بامزه و استفاده از زبان ساده و روان، داستانها و افسانههای قدیمی فرهنگ عامهی ایرانی را به هم پیوند زده و در قالب رمانی جذاب، در اختیار خوانندگان قرار داده است.
مردمان شهر افسانهای افشان شهر در اثر هجوم و نفوذ اهریمنان به روحشان دچار بیماریهایی میشوند که ماندگارترینشان بیماری فراموشی است. به این معنی که پیشتر از ده سال گذشته را به یاد نمیآورند. این مشکل تأثیراتی بر زندگی روزمرهشان دارد و با وجود صلح و آرامش، گهگاه دردسرهایی را برایشان ایجاد میکند. زمان و بازیهای آن، از اصلیترین عناصری است که نویسنده از آن بهعنوان بنمایهی داستان بهره برده است.
موجودات خیالی، رمز و رازهای بسیار و سحر و جادو، همنشینان اهالی افشان شهر هستند که در رساندن آنان به جواب پرسشهایشان کمک میکنند. رستا محمدی در این رمان عناصر و اسامی افسانهای و اسطورهای ایرانی را در قالب داستانی جذاب نوشته است. برای آنکه سرنوشت مردم این شهر سحرآمیز و عجیب را بفهمید، خواندن این کتاب را از دست ندهید!
کتاب افسانه دورانتاش به همت انتشارات نادریان در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.
کتاب افسانه دورانتاش برای چه کسانی مناسب است؟
اثر پیش رو برای علاقهمندان به رمانهای فانتزی و افسانهای ایرانی مناسب است.
در بخشی از کتاب افسانه دورانتاش میخوانیم
ابریشم که حسابی گیج شده بود گفت: بیرون از اینجا؟! مگه ما کجاییم؟! محض رضای خدا صاف و پوست کنده برید سر اصل مطلب، دیروز عمو کاووس کلی مقدمه برام چیده!
ننه بلقیس که دخترک را اینچنین آشفته و کنجکاو دید گفت: بذار خیال هردومونو راحت کنم! دخترم اینجا یه دنیای خیالیه که همهمون توش گیر افتادیم... (مکث کرد.) و قراره با کمک هم از اینجا خارج بشیم.
ابریشم که از شنیدن این موضوع جا خورده بود خودش را ویشگون گرفت. میخواست مطمئن شود خواب نیست! آخر حرفهای ننه بلقیس خیلی عجیب بود! با خودش گفت: مگر همچین چیزی ممکنه؟! دنیای خیالی دیگه چه صیغهای هست!
ابریشم که داشت در ذهن با خودش یکی به دو میکرد، برای لحظاتی حواسش از بقیهی حرفهای ننه پرت شده بود و چیزی نمیشنید. دخترک با سرفهی ننه بلقیس، به خودش آمد.
- دخترم میدونم باورش سخته، اما حقیقت داره! باید حرفمو باور کنی تا بتونیم همه رو نجات بدیم!
ابریشم با صدایی لرزان پرسید: خانمجان و بردیا که خیالی نیستن؟! هستن؟!
ننه بلقیس لبخند زد تا دل دخترک آرام شود.
- نگران نباش دخترم، همهی آدمهای اینجا واقعی هستن، همه وجود
خارجی دارن. فقط مکانی که توش هستیم خیالیه!
بله
















