کتاب خوان خون در ورنا روایتی جذاب و داستان تمثیلی از جهانی است که با بهرهگیری از عنصر اسطوره، سعی در بازتعریف جهان انسانها دارد. موسی ظهوری آرام، نویسندهی این اثر، شخصیتهای داستانی را در هیئت حیواناتی خلق کرده که هریک دارای صفات انسانی هستند و زیست جمعی آنها جامعهای را میسازد که درگیر یکی از بزرگترین چالشهای اجتماعی میشود؛ چالش قدرتطلبی...
دربارهی کتاب خوان خون در ورنا
داستان این کتاب، داستان یکی از کهنترین چالشهای انسانها است؛ میل بیانتها به قدرت و بهای گزافی که برای رسیدن به این سراب پرداخته میشود. موسی ظهوری آرام در این داستان فانتزی، جنگلی از حیوانات مختلف خلق کرده که صرفا حیوان نیستند؛ آنها حاکم و حکومت دارند، داوری میکنند، مجازات و تبعید میشوند، توطئه میکنند و حتی برانداز میشوند.
موسی ظهوری آرام در این رمان تمام مناسبات انسانی را لحاظ میکند و با بهرهگیری از نماد و اسطوره دایرهی اثرگذاری داستان را گستردهتر میکند. شخصیتهای داستان، علاوه بر هیئت ظاهری خود (شیر، گرگ، کبوتر، کلاغ و...) باری از معنا را نیز به دوش میکشند و همین رویکرد باعث میشود که این داستان بلند امکان خوانشهای بسیار متفاوتی را برای مخاطب فراهم کند.

خوان خون در ورنا؛ روایتی از کینه و قدرت
نویسنده کتاب حاضر را با توصیف موقعیت جنگل و حیواناتی که برای دادخواهی به دادگاه آمدهاند آغاز میکند و سپس به یکی از مهمترین شخصیتهای داستان میرسد. بتلیس، گرگ خاکستری و پرابهتی که توسط اضحاک پادشاه، از جنگل تبعید میشود. داستان با راندهشدن بتلیس وارد فضایی از کینه و انتقام میشود و مسیرهایی را پیش پای شخصیتها قرار میدهد که برای مخاطب داستان بسیار آشنا هستند.
مسیری که موسی ظهوری آرام در کتاب خوان خون در ورنا برای شخصیت رانده شده تدارک دیده است، یک دگردیسی تمامعیار است. او میتواند تواناییهای جدیدی پیدا کند که مسیر بازگشت به جنگل و حتی رسیدن به قدرت را برایش هموار کند اما در ازای آن ناچار است تن به یک دگردیسی دهد. چشمهی خون، جایی است که این اتفاق رخ خواهد داد و هیئت جدید هر شخصیت را شبیه به بارزترین خصوصیات درونیاش تغییر خواهد داد.
نویسنده با اتخاذ این تصمیم در منطق داستانی، زمینهای را فراهم کرده است که شخصیتهای مهم این رمان کوتاه را به ورطهی آزمایش میکشاند و شکلوشمایل جدیدشان را شبیه به درونیات همیشه مخفی شدهشان بازنمایی میکند. مفاهیمی چون میل به قدرت، انحصارطلبی و حذف مخالفان در این داستان حیوانات قرار داده شده و سوال مهمی که نویسنده سعی دارد به آن پاسخ دهد این است که یک جنگل اصلا چه نیازی به فرمانروا دارد؟!
موسی ظهوری آرام این داستان بلند را با قلمی شیوا طراحی کرده و توسط انتشارات چوک به دست دوستداران ادبیات تمثیلی و داستان کوتاه ایرانی رسانده است. با خرید کتاب خوان خون در ورنا، امکان مطالعهی یک داستان اسطورهای ایرانی را به دست خواهید آورد.
کتاب خوان خون در ورنا برای شما مناسب است اگر
- به داستان تمثیلی علاقه دارید و قصد دارید یکی از نمونههای جدید این گونهی ادبی را مطالعه کنید.
- از مطالعهی اسطوره و داستانهای اسطورهای لذت میبرید.
- به گونهی ادبی رمان کوتاه یا نوولا علاقه دارید و میخواهید یکی از نمونههای فارسی آن را مطالعه کنید.
در بخشی از کتاب خوان خون در ورنا میخوانیم
سالها گذشته بود و ورنا دیگر آن ورنای روزگارِ شیر پیرِ نبود.
پدر اضحاک به خاک رفته بود و اکنون اضحاک، با یالی تیرهتر و چشمانی که نشانههای پادشاهی در آن رسوب کرده بود، بر تخت سنگی تالار مینشست. در یک سوی او، برادر سوشیا با همان وقارِ آشنا، اما با پرهایی که در گذر سالها اندکی از سپیدیِ جوانیشان کاسته شده بود، بر جایگاه صدارت تکیه داشت. نظمِ قلمرو، نه با غرش که با آیین و شورا نگه داشته میشد.
در یکی از صبحهای سرد، آن هنگام که مه از شیارهای کوهستان به درون دشتها میخزید، نگهبانان خبر آوردند که دادخواهی غریب بر دروازه ایستاده است؛ شغالی تکیده، با پوزهای باریک، چشمانی فروبسته و رفتاری چنان فروتن که هیچکس در نگاه نخست، او را درخورِ بیم نمیدید. او نه چون شکارچیان راه میرفت و نه چون گدایان؛ بیشتر شبیه زخمی کهنه بود که جامه پوشیده باشد.
او را به تالار آوردند. بتلیس، بیآنکه نامِ کهنِ خود را بر زبان بیاورد، سر خم کرد. نه آنقدر که نشانی از احترام باشد و نه آنقدر کم که بوی تکبر بدهد؛ فقط بهاندازهای که اعتماد برانگیزد.
اضحاک از فراز تخت به او نگریست. چیزی در زاویۀ پوزه، در مکثِ میان واژهها و در برق محوِ چشمان آن شغال، خاطرهای دور را در ذهنش تکان داد؛ اما خاطره، مانند ماهیِ لغزنده، از چنگِ ذهنش گریخت.
شغال گفت: «ای شهریار ورنا، من نه برای نان آمدهام، نه برای پناه. برای عدالت آمدهام.»
برادرِ سوشیا با لحن آرام همیشگیاش گفت: «هر که به عدالت پناه آورد، نخست باید بیهراس سخن بگوید. دعوایت چیست؟»
شغال آهی کشید؛ آهی چنان حسابشده که بیش از رنج، نمایشِ رنج بود و گفت: «سالها پیش، من هنرِ سخنگردانی و دفاع در شورا را به بلبلی جوان آموختم. میان ما پیمانی بسته شد که چون او نخستین دعوای رسمیِ خود را در محکمهای معتبر ببرد، مزدِ آموزش را بپردازد. من پذیرفتم که تا آن روز، چیزی نخواهم. اکنون روزها گذشته، او از هنرِ من بهره برده، اما مزد نمیدهد. من حق خود را میطلبم.»
بله
















