کتاب لاک، نوشتهی پیمان اسماعیلی، رمانی تاریخیاسطورهای و پرتعلیق است که تاریخ، فانتزی، راز و نیروهای فراطبیعی را در جهانی تیره و پرآشوب درهم میآمیزد. داستان با مرگ رازآلود الیاس، تاجر یهودی، آغاز میشود و با ورود پسرخواندهاش اسماعیل به اصفهان و کشف کتابی اسرارآمیز، روایتهایی از قدرت، عشق و توطئه را به موجودی ناشناخته در دل زمین پیوند میزند.
دربارهی کتاب لاک
در کتاب لاک: جنبنده زمین اثر پیمان اسماعیلی باران بوی اندوه و مرگ میدهد. الیاس، تاجر یهودی، به پسر کوچکش فکر میکند که سالها پیش در هند مرده است. باران میبارد، نور از میان ابرهای سیاه بر آب میافتد و خاطرات تلخ را زنده میکند. مردی که زمانی خدای کشتیها و انبارها بوده، با فقدانی روبهروست که ثروت و قدرت نتوانسته از میانش بردارد. اما این سکوت دیری نمیپاید؛ مرگ رازآلود الیاس، آغاز زنجیرهای از حوادثی میشود که خیلی زود پرده از رازهایی هولناک برمیدارد.
خطوط روایی کتاب لاک، همچون رگههایی از یک نقشه، از نقاط مختلف جغرافیایی به سوی اصفهانِ بحرانزده جریان مییابد. اسماعیل، پسرخواندهی الیاس، با میراثی از خون ایرانی و چشمانی که توانایی هراسانگیزِ دیدن آینده را دارند، به سوی شهری میرود که وبا و قحطی، اعتماد را در آن کشته است. همزمان در کرمانشاه، شهباز مرمتکار، کتابی با عنوان «لاک» را میگشاید؛ متونی باستانی که وعدهی قدرت مطلق میدهد و انسانیت را به توحش میکشاند. در سنندج نیز ایوب، ماموری با ماهیت دوگانه، برای مهارِ شورشها و پردهبرداری از توطئههای پنهان وارد میدان میشود تا روایت خشونت و فساد، ابعادی فراانسانی پیدا کند.

از هنگکنگ تا اصفهان؛ پیوند خون، اسطوره و توطئه
این روایتهای موازی در قلب اصفهان به هم میرسند؛ جایی که تاریخ با اسطوره گره میخورد. وقتی زمین زیر پای مردم میلرزد و موجودی ناشناخته در قناتها میجنبد، تمام آن مناسبات سیاسی، اقتصادی و شبکههای تجاری تریاک، در برابر خشم زمین رنگ میبازند. کتاب لاک پیمان اسماعیلی با مهارت، این خردهروایتها را در یک کانون واحد ادغام میکند تا فروپاشی نظم انسانی را در برابر یک نظم کیهانی و باستانی به تصویر بکشد.
این کتاب در لایههای عمیقتر خود، میدانِ نبرد ابدی میان خیر و شر است؛ جایی که خدا و شیطان بیرون از آسمانها، در کنشهای روزمرهی انسان و طبیعت حضور دارند. کتاب لاک میتواند نمادی از میل سیریناپذیر آدمی به تسلط بر جهان باشد؛ میلی که همواره در تقابل با طبیعت تسلیمناپذیر شکست میخورد. این اثر میکوشد پیوند ظریف و در عین حال ویرانگرِ قدرت و طبیعت را بازخوانی کند و نشان دهد چگونه تلاشهای مذبوحانهی انسان برای کنترل، تنها به بحرانهای زیستی و اجتماعی عمیقتر میانجامد.
تقابل ارادهی انسان و قدرتهای کیهانی
در این میان، مفهوم عشق و وصالناپذیری، نخی نامرئی است که شخصیتها را به هم پیوند میدهد. پیمان اسماعیلی در کتاب لاک با پرداختن به نبرد جاودانهی مردانگی و زنانگی، تقابل میان عقلانیت مردانه و سیالیت زنانه را در دل آشوب ترسیم میکند. گویی در جهانی که همهچیز در حال فروپاشی است، تنها چیزی که باقی میماند، تمنای انسان برای وصل است؛ تمنایی که در مواجهه با قدرت مطلق کیهانی، همواره محکوم به شکست خواهد بود. این دوشاخگی میان ارادهی انسان و تقدیر محتوم، هستهی مرکزی روابط شخصیتها را شکل میدهد.
کتاب لاک نشر چشمه تلاشی جسورانه برای بازتعریف رمان تاریخیاسطورهای در ادبیات امروز فارسی است. این اثر دعوتی است به ایستادن بر لبهی پرتگاه. پیمان اسماعیلی در این رمان، تصویری از جهانی ارائه میدهد که در آن سکوت زمین، بلندترین فریاد ممکن است. اثری که فراتر از یک داستان، تجربهای است برای درک محدودیتهای وجودی آدمی در برابر وسعت بیکران هستی.
خرید کتاب لاک، فرصتی است برای ورود به جهانی رازآلود که در آن تاریخ، اسطوره و واقعیت به شکلی غریب در هم تنیدهاند. اگر به رمانهای پرتعلیق، تاریک و چندلایه علاقه دارید، این اثر میتواند تجربهای متفاوت و درگیرکننده برایتان باشد. با خواندن این کتاب همراه شخصیتهایی شوید که در میانهی آشوب، به دنبال حقیقتی هستند که شاید بهتر باشد هرگز آشکار نشود.
کتاب لاک برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای تاریخی، اسطورهای و فانتزی ایرانی علاقه دارید.
- از رمانهای رازآلود، پرتعلیق و ماورایی با فضایی تاریک لذت میبرید.
- رمانهای چندلایه و فلسفی دربارهی قدرت، خیر و شر، عشق و سرنوشت را میپسندید.
- به دنبال رمان ایرانی معاصر با ترکیب تاریخ، اسطوره و فانتزی هستید.
در بخشی از کتاب لاک: جنبنده زمین میخوانیم
آشر تکیهاش را از دیوار آجری گرفت و گفت: «کار عجیبی نکردهاید. این خانواده سرشناس است. شما نیستید.»
زن گفت: «سرشناسی که همهجا فایده ندارد. الآن من میدانم با کی طرفم. کجاها باید حواسم را جمع کنم. شما ولی نمیدانید. آدم از چیزی که نمیشناسد بیشتر میترسد.»
آشر به راهرو نگاه کرد. مردی را از دور دید که به دیوار تکیه داده بود و تا آشر را دید سر چرخاند و در یکی از حجرهها غیب شد. گفت: «وقتی از ترس حرف میزنید، معلوم است خیلی هم با ما آشنایی ندارید. باید بیشتر پرسوجو میکردید.»
نور عمق حجره را روشن نمیکرد و زن درست در مرز تاریکی نشسته بود. سیاهی پشتسرش برای لحظهای تکان خورد. انگار که نسیم پردهای نامرئی را تکان داده باشد. اسماعیل جای پاهایش را عوض کرد و این یکی را روی دیگری انداخت. سعی کرد به صورت زن خیره شود. اینکه زنی به این جوانی در این بازار خلوت بیروبنده با دو مرد اینطور مذاکره کند به نظرش عجیب بود. مذاکره هم نه. میخواست آنها را بترساند. لباس ابریشمی رنگرنگی تنِ زن بود که آستینهای بلندی داشت و سرآستینهاش به دو تکه پارچهی بلند و باریک میرسید. از لالهی گوشهاش دو گوشوارهی بلند شکل گیلاس آویزان بود که با هر چرخش سر در دو طرف گردن کشیدهاش تکانتکان میخوردند. لبهاش تیره بود. در آن نور معلوم نبود که سرخاند یا تیرگیشان از رنگ دیگری است. خم کوچکی هم روی استخوان بینی بود. مثل جای یک شکستگی کهنه. لاغر و استخوانی بود و سینههایی صاف و پسرانه داشت. زشت نبود. برعکس، زیباییاش برای اسماعیل دلپذیر بود.
بله























