زینب گرزالدین، نویسندهی جوان و خوشذوق ایرانی، در کتاب کوچک عشق...! فراز و فرودهای احساسات عاشقانهی خود را در فراق از معشوق به رشتهی تحریر درآورده است. این کتاب شامل دلنوشتههای عاشقانه و کوتاه نویسنده است که پس از جدایی نوشته و ترکیبی از عواطف دردناک او را بامخاطبین در میان میگذارد.
دربارهی کتاب کوچک عشق...!
اثری که پیش رو دارید، کتاب کوچک عشق...!، مجموعهای دلنشین از دلنوشتههای کوتاه و عاشقانه است که به قلم زینب گرزالدین به نگارش درآمده. نویسنده در این نوشتهها معشوق را خطاب قرار میدهد، از غم دلتنگی و جدایی از او میگوید و احساسات شاعرانه و عاشقانهاش را به زیبایی به روی کاغذ آورده و با خوانندگان به اشتراک میگذارد تا شاید تسلی دل خود و خوانندگان را فراهم کند.

با یک نگاه کوتاه به کتاب کوچک عشق...! در مییابید که نثر نویسنده در عین سادگی، لطیف و زیبا و صمیمی نیز هست و به راحتی شما را تا صفحات پایانی به دنبال خود میکشاند. او که «نرسیدن» را باور نمیکند و انتظار بازگشت معشوق را میکشد، با قلبی شکسته از غمهایش میگوید تا مرهمی بر زخمهایش بگذارد و امید را زنده نگه دارد. روزها یکی یکی میگذرند، تابستان و پاییز و زمستان میآید و او هر بار با یاد معشوق از دست رفته مینویسد. اگرچه که محتوای این دلنوشتهها بسیار شخصی هستند، اما از آن جا که عشق و عواطف عاشقانه ممکن است برای هر انسانی پیش بیاید، بیواسطه بر دل خواننده مینشیند و همدلی او را به خود جلب میکند.
کتاب کوچک عشق...! با تلاشهای انتشارات طلایه به چاپ رسیده و در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است.
کتاب کوچک عشق...! برای چه کسانی مناسب است؟
اگر شما هم به مطالعهی دلنوشتهها و قطعههای عاشقانه و پراحساس علاقه دارید، از کتاب کوچک عشق...! غافل نشوید.
در بخشی از کتاب کوچک عشق...! میخوانیم
بعد از مدتها که دنبالت گشتم، حال تو را با پرسوجوهای فراوان یافتم... گفتند که تو رفتی و معلوم نیست که چه زمانی بازخواهی گشت... آنها من را در مورد تو راهنمایی نمیکنند، فقط گفتند: که او هیچ وقت به تو فکر نخواهد کرد!!!
عزیزم! من از دیارم سفر کردم تا تو را یابم، اما انگار خیلی دیر شده است، تو رفتهای و خسته شدهای از عشق کهن خویش، دیگر دلت برای دیدارم اشتیاق ندارد... دیگر مرا دوست نمیداری و حتی دیگر به من فکر نخواهی کرد، و من را کاملاً از تمام صفحات زندگی خویش محو ساختی، و نگذاشتی کسی که در یادش همیشه جاودان هستی، در یادت جاودان بماند... نمیدانم آیا این صحیح است که من شعر شوم دلتنگی را به پایان برسانم یا نه؟! نمیدانم باید دوباره به انتظارت بنشینم؟! نمیدانم آیا باز هم باید از پشت پنجرهی ترک خورده منتظر پیامی از تو باشم؟!
نمیدانم چه باید کرد؟! تو خسته از عشق من، ولی من در دل همچنان تو را به عنوان حاکم میشناسم!!!
هنوز هم خاطراتت برایم مقدس است و لبخندهایت حکم آرامش را به من تجلی میبخشد...
من نمیدانم باید چه کنم؟! آیا تو را به مرغک فراموشی بسپارم یا نه؟! و یا باید چشمانم را همیشه در راه آمدنت منتظر نگه دارم؟!
تک عشقم!
نمیدانم من باید چه کنم؟! ولی این را میدانم که از صمیم قلب «دوستت دارم»...
بله
















