اورهان پاموک در کتاب جودت بیک و پسرانش داستان سه نسل از خانوادهای ثروتمند را روایت میکند. این داستان، سه دوره از تاریخ ترکیه را در بر میگیرد: سالهای آخر حکومت عثمانی، دورهی آتاتورک و سالهای نخستین شکلگیری دیکتاتوری نظامی در ترکیه. گفتنی است این کتاب برندهی جایزهی رمان نشر ملیت در 1979 و برندهی جایزهی اورهان کمال در سال 1983 بوده است.
دربارهی کتاب جودت بیک و پسرانش
اثری که پیش روی شماست، با نام جودت بیک و پسرانش (Mr. Cevdet and His Sons) نخستین رمان اورهان پاموک (Orhan Pamuk) نویسنده، رماننویس، فیلمنامهنویس و استاد ادبیات تطبیقی اهل ترکیه است. این اثر نخستین بار در سال 1982 به رشتهی تحریر درآمده است. بنا بر سخن بسیاری از صاحبنظران، کتاب جودت بیک و پسرانش یکی از قدرتمندترین و ستایششدهترین آثار اورهان پاموک است.

اورهان پاموک در کتاب جودت بیک و پسرانش داستان سه نسل از یک خانوادهی تاجر را در طول سه دورهی تاریخی ترکیه روایت میکند که از اواخر دوران عثمانی تا شکلگیری نظامیان در ترکیه در سالهای آغازین 1970 را شامل میشود.
دورهی اول: سال 1905 است. آقای جودت بیک تاجر ثروتمندی است. مسلمان و خودخواه و جاهطلب است و برای رسیدن به خواستههایش، حاضر است به هر کاری دست بزند. او قرار است با دختر مردی به نام پاشا ازدواج کند. از این روست که کالسکهای را برای مدت سه ماه اجاره کرده. بهمحض اینکه فهمیده شکریپاشا به ازدواج او و دخترش رضایت داده، برای کرایه کردن کالسکههای جذاب به اسطبلی در فریکوی مراجعه کرده، چانه زده و برای مدت سه ماه با کالسکهران به توافق رسیده. نمیخواهد با یک کالسکهی معمولی کرایهای به خانهی دختر پاشا برود که قرار است با او ازدواج کند، اما از طرفی هم خرید کالسکهای که مخارج آن با کالسکهران و اسطبل سر به آسمان میزند با حسابهای تجاریاش تناسبی ندارد...
دورهی دوم: سال 1930 است. جودت بیک اگرچه به پیرمردی فرسوده بدل شده، تقریباً به هرآنچه در زندگی آرزویش را داشته رسیده است. او و خانوادهاش همچنان در نیشانتاشی زندگی میکنند. میان پسران جودت با او تفاوت از زمین تا آسمان است. پسران جودت بیک هیچکدام جسارت پدرشان را ندارند...
دورهی سوم: بخش پایانی در سال 1970 رخ میدهد. در این بخش قصهی احمد، نوهی آقای جودت روایت میشود.

بیشتر وقایع کتاب جودت بیک و پسرانش در محلهی نیشانتاشی رخ میدهد، بااینحال ما شاهد سکانسهایی از آناتولی فقیر و آنکارای پایتخت نیز هستیم. شخصیتهای رمان حاضر هرکدام شخصیتهایی پیچیده و پر از سؤال هستند. آنها در آستانهی دورههای مختلف تاریخی ایستادهاند و همهی تلاششان را به کار میگیرند تا جهان خود را تغییر دهند. گسترهی شخصیتهای این رمان بسیار عظیم است. از ملیگرایان تا مرتجعین، از چپهای آرمانخواه تا سلطنتطلبها، از عاشقان آتاتورک تا سنتگرایان در این رمان حضور دارند. اورهان پاموک چنان صحنههایی برای مخاطب خلق میکند که او نمیتواند رمان را لحظهای کنار بگذارد.
کتاب جودت بیک و پسرانش را علیرضا سیف الدینی به زبان فارسی برگردانده و انتشارات نیماژ آن را روانهی بازار کتاب کرده است.
جوایز و افتخارات کتاب جودت بیک و پسرانش
- برندهی جایزهی Milliyet Yayınları Roman Armağanı در سال 1979؛
- برندهی جایزهی Orhan Kemal Roman Armağanı در سال 1983؛
- اورهان پاموک، برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال 2006.
نکوداشتهای کتاب جودت بیک و پسرانش
- خیرهکننده. (NewYorker)
- اورهان پاموک حقیقتاً بزرگترین نویسندهی ادبیات روسیه است. (Sunday Times)
- کتاب جودت بیک و پسرانش تازه است و به واقعیتهای تاریخی نیز وفادار مانده. (Librarything)
کتاب جودت بیک و پسرانش برای چه کسانی مناسب است؟
علاقهمندان به ادبیات ترکیه از مخاطبان کتاب جودت بیک و پسرانش نوشتهی اورهان پاموک هستند. دوستداران رمانهای تاریخی نیز از مطالعهی کتاب حاضر لذت و بهره میبرند.
در بخشی از کتاب جودت بیک و پسرانش میخوانیم
جودتبیک با احساس گناه پلهها را پایین رفت. به کالسکهران گفت که میخواهد به هاسکی برود، و سوار کالسکه شد. همینطور که عرق میریخت سیگاری دیگر آتش زد. وقتی کالسکه راه افتاد و تکانهای دلچسبِ روی فنرهای ارتجاعی و جریان تصاویر از مقابل پنجره شروع شد، درعینحال بهکمک سیگار، اندکی به خود آمد. زیرلب گفت: «چرا همهچیز اینطوری است؟ چرا من اینطوریام؟» آنچه از صبح به اینطرف از سر گذرانده بود یکییکی در برابر چشمانش جان گرفت. به این فکر کرد که برادرش میمیرد یا نمیمیرد. مادرش هم تا روزهای آخرش مدام گفته بود میمیرد، اما در هفتهی آخر حالش ناگهان تغییر کرده و گفته بود که احساس خوبی دارد ولی یکدفعه مرده بود. اما برادرش هنوز به بدخلقی سابق خود ادامه میداد. با یادآوری آن حرفهای شرمآور سرخ شد.
برادرش وقتی سؤال کرده بود نامزدش را چندبار دیده به ماری نگاه کرده و خندیده بود. حتی وقتی از کالسکهی کرایهای گفته بود همین کار را کرده بود. شاید حالا هم پشتسرش میخندید. فکر کرد آیا زن ارمنی هم بههمراه برادرش میخندد یا نه. آهسته گفت: «بله، شاید زن شیرین و جالبی باشد اما مسلم است که شیفتهاش نیستم! چهطور توانست این را بگوید؟ این دیگر وقاحت است! اما من نمیتوانم شیفتهی آن زن باشم. چون آخرش او زن خانواده نیست و بازیگر تئاتر است... هر شب صدها چشم تماشایش میکنند. دکتر چهطور دستش را بوسید؟ چهطور همچو کاری میکنند؟ خم میشوند، دراز میشوند، دست زن را میبوسند، بعد، میتوانند به آرامش و شادی همیشگیشان ادامه بدهند؟ چون آنها مثل ما نیستند. آنها مسیحیاند!» فکر کرد بهرغم اینکه تمام افکار برادرش را میدانست و او را دوست داشت، چرا نتوانسته اینها را به او نشان بدهد. «چون وقت ندارم! بهخاطر تجارت نمیتوانم برای چیزی وقت لازم را بگذارم.» بهیاد حرفهای برادرش افتاد. «رفت پاریس، دیگر هیچچیز اینجا را نپسندید.»
بله




























