کتاب عوارض جانبی مجموعه شعر سپیدی از اسماعیل باستانی است که مضمون عاشقانه دارد و وجوه روانی و تداعیهای آزاد ذهن راوی را با زبانی خیالانگیز بیان میکند. شعرهای این کتاب روایتمحور هستند.
دربارهی کتاب عوارض جانبی
کلمه ابزار کار شاعران هستند و استفادهی ماهرانه از آن میتواند یک حرف روزمره را بدل به معجزه کند. اعتقادی که در میان گذشتگان نیز وجود داشته و شعر را موهبتی میدانستهاند که فرشتگان به شاعر الهام میکنند و از آن تحت عنوان «سحر حلال» یاد میکردند. بهبیان دیگر هرچه شاعر بیشتر به ناخودآگاه خود دسترسی داشته باشد، سرودن برای او از مرحلهی کوشش به جوشش درونی میرسد و میتوان گفت اشعار مجموعهی حاضر چنیناند.
کتاب عوارض جانبی، سرودهی اسماعیل باستانی یک مجموعهشعر آزاد است که در خطاب به معشوق زن سروده شده و اشعار آن روایتی درهمتنیده دارد. این شعرها درحقیقت مونولوگهای درونی مردی هستند که در ذهنش یک بیمارستان روانی دایر است و کلمات و احساسات او با حالتی از روانگسیختگی بیان میشوند. بسیاری از این شعرها حالوهوای شهر بارانی رشت را در خود دارند و دارای ویژگیهای اروتیک و توصیفهای عریان و عاشقانه از معشوقاند.
شعرهای اسماعیل باستانی دارای زبانی سادهاند، اما شیوهی استفادهی او از نحو اغلب با آشناییزدایی و هنجارگریزیهای نحوی همراه است. او از آرایههای تکرار، ایهام و تلمیح بهکرات استفاده میکند و به موسیقی واژهها و نغمهی حروف توجه کافی دارد. مجموعهشعر عوارض جانبی بهتازگی از سوی نشر نیستان منتشر شده است.
کتاب عوارض جانبی مناسب چه کسانی است؟
اگر جریان شعر معاصر را دنبال میکنید و مخاطب شعر سپید از نوع عاشقانهاش هستید، این کتاب به شما پیشنهاد میشود.
با اسماعیل باستانی بیشتر آشنا شویم
اسماعیل باستانی متولد 1362 و فارغالتحصیل رشتههای علوم ارتباطات و روزنامهنگاری است. از فعالیتهای او میتوان به تولید برنامه در رادیو و تلویزیون و فعالیت حرفهای در زمینهی تهیهی کتاب صوتی اشاره کرد. او کتاب «تهران - لوبیتل - چشمهای تو» را نیز در کارنامهی خود دارد.
در بخشی از کتاب عوارض جانبی میخوانیم
شب
میان انگشتانم سرخ میشود
و این لذتِ شروع تماشاست
که زمین
روی سینهات غلت بخورد
تا تلاطم بیحد آینه.
تا رسیدن به جاری رودهایی
که به دریا میریزند
آنجا که چشمانت،
شکوه آتش میشوند
و زنان کولی قرناطه
زیباییات را
در چین دامنشان
به باد میسپارند
در هیاهوی آواز و گیتار.
در کشاکش دستانم
روی دستانت
و شبی که میان انگشتانم از آن نور سرخ میشود.
انگشتانم زرد میشوند
مثل پاییز
که سالهاست دوست دارمش
و زمستانِ تنت
که نیامده
تقویمم را پاک کرد
از تمامِ روزهایِ دورِ
شبهای نزدیک.
درست مثل برفی
که نیامده منتظرِ آفتاب میشود
که بیتابیاش را
آبیِ آرامِ جاریی کند
که به رودهایت بریزد.
میریزد خاکسترِ این شب سرخ
میان انگشتانم،
روی دستم
که دارد میسوزد این شب
از حرارت تیری
که خوردم
و خون
میدود در چشمهایم.
سربازان
یکییکی میافتند!
کاغذهایم تمام شده.
نامهام نیمه مانده
در جیبهای عاشق یک سرباز
و هنوز زیباییات در آینه
ماه تابانیست
که چشمان جنگ را
روی مرگ
میبندد.
شب
میان انگشتانم سرخ میشود
و لذت تماشا
روی سینهات به خواب میرود.
بله


















