حتماً در طی مسیر پرپیچوخم زندگی متوجه این موضوع شدهاید که همهی انتخابها یا تصمیمهای ما باعث رشد و تلألو وجودیمان نمیشود. کتاب آزادی پروانهها نوشتهی پری عبادی با در نظر گرفتن این موضوع به شما کمک میکند مسائل غیرمهم و نابهجا را خط بزنید و زندگی بهتری برای خود بسازید.
دربارهی کتاب آزادی پروانهها
گاهی در مسیر زندگی به تکرار مکررات دچار میشویم؛ گویی در یک تونل بیپایان طی طرق میکنیم که هیچ رسیدنی در کار نیست. برای رسیدن به آنچه نام هدف بر آن نهادهایم تمام وقت و هرآنچه داریم فدا میکنیم و فراموش میکنیم که باید زندگی کنیم. مشکلات و دغدغهها چون کابوسی شبانه بر ما هجوم میآورند و هیچ راه گریزی از آنها نداریم؛ دریغ از اینکه زندگی در گوشهای ایستاده و نظارهگر ماست. آیا وقت آن نشده که از قطار سریعوسیر عادتها پیاده شویم؟ آیا وقت آن نرسیده که فارغ از دغدغههای روزانه لحظاتی را زندگی کنیم؟ پری عبادی در کتاب آزادی پروانهها شما را با سؤالات مختلفی چون معنی زندگی چیست یا علت آفرینش من در این جهان چه بوده است مواجه میسازد تا یادآور شود انسان با دارا بودن قدرت اندیشه تونایی ساختن و داشتن زندگی بهتری را دارد.
حتماً شما نیز در اطرافیان خود افراد موفقی را سراغ دارید که با وجودی که دیگران غبطهی زندگی آنان را میخورند یا این افراد را الگوی زندگی خود قرار دادهاند، زندگی شادی ندارند. گاهی خبر مرگ انتخابی بزرگان هنر و علم و... چنان آدمی را به فکر وا میدارد که ساعتها در خلسه باقی میماند. چیست علت این تناقض و تضاد؟ معنای واقعی جهان هستی چیست که همهی انسانها چه پیر چه جوان چه ثروتمند و چه فقیر در پی آنند و هیچیک به آن نرسیدهاند. شخصیت کتاب آزادی پروانهها بهصورتی کاملاً اتفاقی با پیرمردی همراه و هممسیر میشود و پاسخ سؤالهایی که ذهنش را به خود مشغول داشته از او جویا میشود؛ پیرمردی که یادآور پیر و مرشد در داستانها و حکایتهای عارفانه است.
کتاب آزادی پروانهها برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعهی این کتاب را به همهی افرادی که بهدنبال ساختن زندگی بهتر برای خود هستند و دوست دارند هر چه زودتر مسیر خودسازی و موفقیت را طی کنند، پیشنهاد میکنیم.
در بخشی از کتاب آزادی پروانهها میخوانیم
پیرمرد به سمتم آمد و گفت: «برای اینکه بتوانی راحتتر به این سؤال پاسخ دهی، باید آن را زندگی کنی.» سپس مرا به سمت اتاق دیگری برد و کلید آن اتاق را به دستم داد و گفت: «هماکنون باید وارد شوی.»
کلید را در قفل چرخاندم. در را که باز کردم متوجه شدم، در قصری بزرگ و باشکوه هستم. افراد زیادی بهعنوان خدمتکار برای ارائه خدمت به سمتم میآمدند. افراد دیگری نیز برنامههای روزانه را به من یادآوری میکردند. تمام آن قصر مال من بود و ثروتی که گویی تمامی نداشت، در اختیار من قرار داده شده بود؛ چیزی که تمام عمر به دنبال آن دویدم، اما حتی یکهزارم آن نیز در اختیارم قرار نگرفت. هر چیز زیبا و گرانقیمتی که میخواستم، در اختیارم بود. فکر میکنم اولویت اول من "ثروت" بوده است. روزبهروز از زندگی در آن جا لذت میبردم و دیگر اصلاً فراموش کرده بودم که چرا به آن جا آمدهام. چندین روز به همین منوال گذشت. با خود اندیشیدم اگر به همین صورت پیش بروم، هیچچیزی به دانستههای من افزوده نمیشود. من از اینکه حس کنم پیشرفتی نکردهام و فقط در جا زدهام، بیزارم. پس از کارکنان آن جا خواستم تا کتاب و تمامی وسایل ارتباطی موردنیاز برای یادگیری و آموزش مطالب روز دنیا را در اختیارم قرار بدهند. آنها برنامهای در اختیار من گذاشتند که بر طبق آن برنامه میبایست در ساعت خاصی کتاب خاصی را مطالعه میکردم و برای آموزش باید آموزههایی را که طبق قوانین بود فرا میگرفتم. من روزها و هفتهها طبق قوانین و مقررات عمل نمودم؛ اما این زندگی، آن چیزی نبود که من واقعاً میخواستم. همهچیز داشتم ولی هیچچیز در اختیار من نبود. تصمیم گرفتم از آن قصر بیرون بروم. اما تمامی درها قفل بود و به من اجازه داده نمیشد ازآن جا خارج شوم.
بله



















