کتاب گونه شناسی روشنفکران ایرانی نوشتهی نظام بهرامی کمیل، علاوه بر تحلیل افکار و عقاید اجتماعی، سیاسی و فلسفی چندین روشنفکر برتر ایرانی، با ارائهی راهکارهایی جدید قصد دارد تا پایگاه طبقاتی روشنفکری در ایران را ارتقا بخشد و چارچوبی اصولی در این زمینه ارائه دهد.
دربارهی کتاب گونه شناسی روشنفکران ایرانی:
هشام شرابی (نویسنده و دانشمند سرشناس فلسطینی تبار) مطابق واکنش روشنفکران عرب در برابر غرب، آنها را به سه گونهی اصلی طبقهبندی میکند؛ دستهی اول سنتگرایان یا همان محافظه کاران هستند که نسبت به تمدن غربی و نوآوریهایشان دیدگاهی کاملا منفی دارند، دستهی دوم نوگرایان نام دارند که نگرشی مثبت نسبت به تمدن غربی دارند و طالب غربی شدن کامل میباشند و در نهایت دستهی سوم نوگرایان اسلامی و یا اصلاح طلب هستند که در میان دو دستهی قبلی قرار میگیرند. تقسیمبندیهای ایران نیز مطابق همین الگو صورت گرفته است و روشنفکران در میان این سه گروه اصلی قرار گرفتهاند.
یکی از مشکلات این گونه شناسیها این است که بسیاری از روشنفکران برای دوری کردن از انگ غرب زده، ادعا میکنند که سیستم مدرنیته را پذیرفتهاند. این چالش در عصر حاضر پررنگتر شده زیرا به ندرت اندیشمندی حاضر است که مدرنیته را به طور کامل رد و یا قبول نماید، بنابراین بیشتر آنها در میان طیف قرار گرفتهاند و خواهان پذیرش آگاهانه و انتقادی مدرنیته هستند. البته هنوز هم بعد از گذشت صد سال مشخص نیست که این پذیرش براساس کدام اصول و قوانین و تحت چه شرایطی صورت میپذیرد.
در گونه شناسی این کتاب معیار اصلی تقسیمبندی، رویکرد و درک روشنفکران از مدرنیته است. بنابراین نظام بهرامی کمیل نویسنده این کتاب قصد دارد تا گونه شناسی از روشنفکران ایرانی ارائه دهد که تا جای امکان نقاط ضعف کمتری نسبت به گونه شناسیهای موجود داشته باشد و بتواند میزان گفتگو میان روشنفکران را بالا ببرد، تجربیات روشنفکران پیشین را انتقال دهد، امکان درس گرفتن از اشتباهات آنان را افزایش دهد و همواره بیانگر نتیجهی انتقادها و پیشنهادهای روشنفکران را در سطوح اجتماعی، سیاسی و اقتصادی باشد.
کتاب گونه شناسی روشنفکران ایرانی برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب را به افرادی پیشنهاد میکنیم که به گرایشهای مختلف علوم اجتماعی علاقهمند هستند.
در بخشی از کتاب گونه شناسی روشنفکران ایرانی میخوانیم:
بسیاری از اندیشمندان معتقدند، اصلاحات دینی در قرن شانزدهم یکی از پایههای شکلگیری جریان روشنگری و مدرنیته بوده است. رفرماسیون یا اصلاح دینی در قرن شانزدهم توسط بنیانگذاران پروتستانیسم، مارتین لوتر و ژان کالون، در آلمان آغاز شد. لوتر در سال 1578 فروش آمرزش اُخروی توسط کلیسای کاتولیک رم را به چالش کشید. او همچنین به ایده معصومیت پاپ و وساطت کشیشان برای ارتباط با خدا، شدیداً اعتراض کرد. لوتر مدعی بود که هر کس با مطالعه کتاب مقدس و با کمک از وجدان خود میتواند به خدا نزدیک شود و هیچ احتیاجی به وساطت روحانیون نیست. (هلد، 1384، 69) از نظر کالون، پاپ هر انسانی درون خود او بود. با این تفسیر از فرد، راه برای شکلگیری سوژه دکارتی و همچنین شهروند مسئول در حوزه سیاسی و اجتماعی مهیا شد؛ زیرا دکارت در زمینه فلسفی و کالون در حوزه دین، استقلال و خودمختاری فرد را اعلام کردند. (Cupitt, 1988, 21-23) تعالیم لوتر و کالون به شکلگیری فردیت به عنوان یکی از پایههای مدرنیته کمک فراوانی کرد؛ زیرا در آموزههای جدید، فرد به تنهایی در پیشگاه خداوند قرار میگرفت، خود او داور نهایی کلیه رفتارهای خویش بود و مسئولیت تفسیر و اجرای ارادۀ خداوند را مستقیماً برعهده داشت.
برخی اندیشمندان نیز معتقدند، رنسانس و اصلاحطلبی مذهبی، هر دو از بعُد سلبی به مخالفت با مسیحیت قرون وسطایی و کلیسای کاتولیک پرداختند؛ اما از بعُد ایجابی، رنسانس در پی ایجاد ارزشهای مدرن بود در حالی که اصلاحطلبی دینی با حمله به قدرتیابی و نشان دادن فساد کلیسای کاتولیک، در پی اصلاح دین و کلیسا بود. نیچه در این مورد میگوید: «تاکنون حملهای بنیادیتر، مستقیمتر و پُرتوانتر از حمله رنسانس بر سراسر جبهه مقدم و در قلب لشگر دشمن صورت نگرفته است؛... اما ناگهان رهبانی آسمانی به نام لوتر به رُم رفت. این رهبان که تمام غریزههای کینهجویانۀ کشیشی واخورده را در خود داشت، بر ضد رنسانس به اعتراض پرداخت. به جای اینکه با سپاسگزاری عمیق، حادثه شگفتآوری را که روی داده بود درک کند؛ یعنی شکست مسیحیت؛ درست در جایگاه آن نفرتش، فقط دریافت که چگونه از این وضع سود جوید. مرد دین فقط به خود میاندیشید و آنچه لوتر دید، فساد دستگاه پاپ بود... آنها در وجدان خود، ناپاکترین نوع مسیحیت، درمانناپذیرترین گونه آن، گونهای که طرد آن بسیار مشکل است یعنی پروتستانتیزم را دارا هستند. اگر هرگز از دست مسیحیت رهایی نیابیم، آلمانیها را باید مقصر دانست...» (نیچه، 1352، 133 تا 135) البته پیشتر از آن مارکس هم گفته بود: «لوتر، بدون تردید، بر بردگی از طریق دینداری غلبه میکند ولی تنها با جایگزینکردن بردگی از طریق اعتقاد... او بشر را از دینپرستی بیرونی آزاد کرد ولی از طریق گوهر درونی ساختن دین پرستی برای بشر. او تن را از غل و زنجیرهایش آزاد کرد زیرا قلب را با غل و زنجیرها به بند کشید.» (صفی، 1380، 52)
بله

















این کتاب و امثال آن کمک میکند با روشنفکران و نگاه ونظرات کلی آنان آشنا بشویم و با داشتن چارچوب فکری در مورد نگاه و دغدغه روشنفکران به سراغ مطالعه جزیی آنان برویم. شاید بدانیم مشاهیر تاریخ و اندیشمندان مان چه راهی رفتهاند که ملت ما در این مقطع فکری و فرهنگی و توسعه قرار گرفته است.