کتاب تاریخ شفاهی مدیران صندوق بازنشستگی کشوری که با تلاش میکائیل عظیمی تهیه و تنظیم شده است، مجموعهای از مصاحبههای صورتگرفته با مدیران صندوق بازنشستگی کشور را در بر دارد. به این ترتیب مخاطب افزونبر مرور سیر تحولات تاریخی این سازمان با شیوهی مدیریت مدیران آن در دورههای مختلف نیز آشنا میشوند.
دربارهی کتاب تاریخ شفاهی مدیران صندوق بازنشستگی کشوری
میکائیل عظیمی نویسنده و مترجم سرشناس ایرانی در پی یک طرح مطالعاتی تحت عنوان «مستندسازی تاریخ شفاهی و تجربهی مدیران عامل صندوق بازنشستگی کشوری» انجام گفتگوهایی را بر عهده میگیرد و حاصل آن را در کتاب تاریخ شفاهی مدیران صندوق بازنشستگی کشوری گردآوری و منتشر میکند.
او این گفتگوها را با هدف شناسایی دانش ضمنی افراد ردهبالای صندوق بازنشستگی کشوری و تبدیل آن به دانش صریح انجام داده است تا به کمک مستندسازی دقیق، این دانش را در اختیار دیگران قرار دهد. به همین سبب تلاش کرده است تا پس از جمعآوری اطلاعات ضروری و شناسایی افراد موردنظر، بستر مناسبی را برای این مصاحبهها فراهم آورد.
میکائیل عظیمی در نهایت موفق شده مصاحبه و معرفی بیستویک تن از مدیران عامل صندوق بازنشستگی کشور در دورههای مختلف را در این کتاب پیش روی مخاطبان بگذارد و اهداف خود را عملی سازد. اثری شایستهی توجه که با تلاش انتشارات کویر چاپ و منتشر شده است.
کتاب تاریخ شفاهی مدیران صندوق بازنشستگی کشوری برای چه کسانی مناسب است؟
اقتصاددانان، فعالان عرصههای مدیریتی صندوق بازنشستگی کشور و علاقهمندان به مطالعهی تاریخ معاصر در عرصهی اقتصاد از خواندن این کتاب بسیار بهره خواهند برد.
در بخشی از کتاب تاریخ شفاهی مدیران صندوق بازنشستگی کشوری میخوانیم
سازمان بازنشستگی تریا داشت که کارمندان میتوانستند به آنجا بروند و استراحت کنند؟
فکر میکنم تریا بود. میدیدم عدهای میآیند، یک چای میخورند و میروند؛ اما اینها همینطور نشسته بودند.
در دوره کاریتان به مجلس، کمیسیون اجتماعی، کمیسیون بودجه، سازمان برنامه یا ... رفتید؟
خیر؛ گاهی نخستوزیری من را صدا میزد و اگر مسئلهای بود مطرح میکرد. مثلاً یک روز پسرخاله مهندس نبوی به دفترم آمد، گفت اجازه میدهید این لیست را خدمت شما دهم؟ گفتم چیست؟ گفت لیستی برای معاون، مدیر و رئیس قسمتهای مختلف تهیه کردم. جا خوردم! تو که هستی که این کار را کردی؟ لیست را گرفتم و گفتم مطالعه میکنم اگر لازم بود، تغییر میدهم. 2 هفته کشید و تغییری ایجاد نشد. ایشان به مهندس نبوی شکایت کرده بود. من به نخستوزیری رفتم و با مهندس نبوی صحبت کردم. گفت جریان چه بوده؟ گفتم میدانم ایشان با شما نسبت دارد اما برادرانه چیزی به شما میگویم: من استاد دانشگاه هستم، احتیاجی به اینجا ندارم و نمیخواهم بمانم؛ بنابراین کارهایی که انجام میدهم اگر خوب است بگذارید انجام شود و اگر نیست من را عوض کنید، اینکه مشکلی ندارد. اگر بگویید استعفا بده، فوری استعفا میدهم اما تا وقتی خودم به این نتیجه نرسم که فلانی بد است عوضش نمیکنم؛ هرکسی میخواهد باشد. کمی فکر کرد و گفت برو به کارت بچسب. البته تغییراتی میدادم اما حساب شده بود.
بله


















