کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی، چگونه یک روانکاو شویم؟ با بیان داستانها و نمونههای جذابی از تجربیات مراجعین روان تحلیلگر معروف پاتریک کیسمنت، تصویر بینظیری از علم روانکاوی را به شما عرضه میکند.
درباره کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی:
این کتاب شامل دامنه گستردهای از کوششها و تجارب کیسمنت در حوزه علم روانتحلیلگریست و از دوازده فصل تشکیل شده است که هر یک از آنها موقعیتهای مختلف زندگی او و مراجعانش را تحت پوشش قرار میدهند. دوران کودکی، شرایط خانوادگی، زمینه اجتماعی این روانتحلیلگر و نمونههایی از زندگی و کار وی، از جمله فصول ثابت و همسانی هستند که در تدوین کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی (Learning from Life: Becoming a Psychoanalyst) گنجانده شدهاند.
پاتریک کیسمنت از نام واقعی مراجعانش در داستانهای مختلف کتاب استفاده نکرده و تمام تلاش خود را در جهت فاش نشدن اسرار آنها به کار گرفته است.
پاتریک کیسمنت (Patrick Casement) در مقدمه کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی بیان میکند:
تمام زندگی میتواند از طریق ارائه چالش به ما، برای درک توقعات زندگی منبعی برای آموختن باشد. این آموختن میتواند از طریق آنچه از آن لذت میبریم یا تجاربی که موجب تعارض و درد میشوند، ایجاد شود. من در تلاشم برای درک آنچه از زندگی آموختهام، دامنه وسیعی از تجاربی که مرا از تغییرات دوره جوانی آگاه میکند، در نظر بگیرم. این تجارب بدون هیچ مفهومی از هدف در زندگی آورده شدهاند، یعنی روانتحلیلگر شدنم را در نظر نمیگیرد. در واقع کسب این تجارب، منشأ اصلی علاقه من در روانتحلیلگری بوده است.
من خود را خیلی خوششانس میدانم، زیرا تردیدی ندارم که در گذشته به روانتحلیلگر احتیاج داشتم. در این کتاب، من برخی از جزئیات فروپاشی روانی خود را در میانه دهه دوم زندگیام آوردهام. این جریانات، موجب رشد و علاقه شدید من به روانتحلیلگری شد.
حالا که دیگر بازنشسته شدهام و بیماران جدیدی را نمیپذیرم، وقت بیشتری برای رسیدگی به علایق خود دارم. یکی از علایق من نوشتن این کتاب بود که سرانجام از فراغت دوران بازنشستگیام برای نگارش آن استفاده کردم. این کتاب به من اجازه داد تا خطر خودبیانگری یا خودافشاءسازی را تجربه کنم. خودافشاءسازی در زمانی که ما به عنوان روانتحلیلگر مشغول کار تحلیل هستیم و میخواهیم برای یکدیگر ناشناس باقی بمانیم مناسب نیست، زیرا ممکن است بیماران ما را اشخاص مهمی در زندگی خود بدانند. بنابراین تا حدی که ممکن است نباید با دانستن زیاد در مورد روان تحلیلگر، موجب بازداری روند کار او شویم.
من مطمئنم که بیماران قبلی من، میتوانند با خودافشاءگریها در این کتاب کنار بیایند. مطالبی که در مورد خودم در این کتاب بازگو کردهام ممکن است موجب شود برخی از همکارانم وسوسه شوند که در مورد من فکرهایی بکنند و شاید چهارچوبی بسازند و مرا در آن چهارچوب ببینند. اما امیدوارم آنها در نظر داشته باشند که چنین تفکری میتواند تنها یک "تحلیل غیرواقعبینانه و بیهودهای" باشد. در این کتاب ارائه برخی از جزئیات شخصی با استفاده از نظریه روانتحلیلگری میتواند کار آسان و حتی جالبی باشد، اما همیشه این نکته مورد سؤال بوده که بدون علاقه شخصی چگونه میتوان به تفکر روانتحلیلگرانه اعتبار بخشید.
کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی مناسب چه کسانی است؟
مطالعه این کتاب به کسانی که در زمینه روان درمانی و روانکاوی فعالیت میکنند و به دانش روانتحلیلگری علاقه دارند پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب آموزههای زندگی برای خودکاوی میخوانیم:
من همیشه فکر میکردم که اگر آموزش رواندرمانی و یا بعدها آموزش روانتحلیلگری نبینم، فرد سودمندی نخواهم بود. اما من خودم هنوز به روان درمانی نیاز داشتم، زیرا زندگیام در یک وضعیت آشفته و حساس بود. بعدها برای اینکه با احساس خودم به عنوان یک درمانگر متقلب کنار بیایم، به روانتحلیلگر مراجعه کردم.
وقتی که بالاخره برای آموزش در مؤسسه روانتحلیلگری لندن پذیرفته شدم، دکتر کیلفورد یورک و ایزابل منزیز (که بعدها ایزابل منزیز لیز نامیده شد) با من مصاحبه کردند. من به هر یک از آنها خاطرنشان کردم که علاقهام به روانتحلیلگری ناشی از تجربهام در بیمارستان روانی است. من نیاز داشتم که آنها بدانند چه اشتباهی در بیمارستان در مورد من صورت گرفته است و میخواستم اگر برای آموزش پذیرفته شدم، چیزی را از آنها پنهان نکرده باشم. در واقع میخواستم آنها مرا همانطور که هستم قبول کنند و هیچ تلاشی نکردم تا طوری باشم که آنها میخواهند.
سپس وقتی برای آموزش روانتحلیلگری پذیرفته شدم، نامهای به دکتر استوارت پرینس نوشتم و از وی تشکر کردم که به من کمک کرد تا از وضع آشفتهام در بیمارستان رهایی پیدا کنم و گفتم که پس از آموزش رواندرمانی در زمینه روانتحلیلگری آموزش خواهم دید. او در پاسخ به نامهام گفت که خوشحال است و میخواهد برای جشن مرا به شام دعوت کند. در هنگام صرف شام، او لیوانش را بالا برد و برای سلامتی گذشته و حال و آیندهام نوشید. چند سال بعد، وقتی شنیدم او در اثر حمله قلبی از دنیا رفته است، برای عرض تسلیت نامهای برای همسرش نوشتم. زن بیوهاش در جواب نامه برایم نوشت: "استوارت در لحظه مرگش اولین کتاب تو را در ماشینش به همراه داشته است. او کتاب تو را میخواند تا نقد آن را در مجله پیروان یونگ بنویسد. "
بله

















