معین نادری در کتاب مهندسی سرنوشت: سفری برای کشف رسالت شخصی در زندگی، با ارائهی بخشی از خاطرات خود و راهکارهای عملی به شما کمک میکند تا معنای زندگیتان را کشف کنید و در جهت آن گام بردارید.
دربارهی کتاب مهندسی سرنوشت:
همهی ما در زندگی میخواهیم بدانیم، چرا در این برهه از زمان و در این خانواده و فرهنگ به دنیا آمدهایم؟ چقدر در انتخاب مسیر زندگی خود مختار هستیم؟ آیا هدفی از به دنیا آمدن من وجود داشته است؟ چه نقشی را باید در این زندگی ایفا کنم؟ آیا در این مسیر رسالتی را برعهده دارم؟
اکثر ما طبق یک اصل نانوشته بزرگ میشویم، به مدرسه میرویم، کنکور میدهیم، دانشگاه میرویم، شغل پیدا میکنیم، ازدواج میکنیم و... این چرخهی تکراری را بارها دیده و زندگی کردهایم و هیچ کدام نقش واقعی خود را ایفا نکردهایم.
بدون شک در زندگی دانشجویان زیادی را دیدهاید که از رشته تحصیلی خود ناراضی بودهاند. بسیاری از آنها بدون درک درستی از علایق، توانمندیها و رسالتی که در زندگی دارند در این عرصه تحصیل نمودند. اگر بیشتر به اطرافیانتان بنگرید قطعا خواهید دید که بسیاری از کارمندان، صاحبان مشاغل و حتی افراد خانهدار از شغل و وضعیت زندگی خود ناراضی هستند.
یکی از دلایل اصلی این نارضایتیها این است که این افراد رسالت خود را نمیدانند و در معنای زندگی خود ماندهاند. زمانی فکر میکردند که وظیفه دارند پول داشته باشند و مقام، امروز هر دو را دارند اما راضی نیستند. چرا؟ چون رسالت و معنای زندگی خود را نمیدانند. به قول شاعر «از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود» را نمیدانند. لذا توصیه میشود در هر سن و جایگاهی که هستید، ابتدا این امر مهم را کشف کنید؛ البته این کشف مانند پیداکردن الماس، درون یک معدن، به مهارت و جستجوگری ویژه نیاز دارد.
با استفاده از تمرینات این کتاب شاید به ایده روشنتری از فعالیتهای خاصی که رسالت زندگی شماست، رسیده باشید. شاید هم هنوز تلاش میکنید به آن برسید ولی بدانید که رسالت شما فراتر از کارهایی است که هر روز انجام میدهید.
وقتی باور کنید که زندگی معنا دارد و هدفتان جستوجو و تحقق آن معنا شود، هر لحظه و هر فعالیت را معنادارتر میکنید. در نتیجه هر کاری بکنید، هر جا بروید و هر تغییری که بکنید و رسالتتان در طول زمان هر تکاملی که پیدا کند، فرقی نمیکند، شما در مسیر معنا و رسالت زندگیتان هستید.
خیلی ساده، کل زندگی خود را به وسیلهای برای تغییر مثبت، رشد، سلامت، آگاهی و هر چیزی که به عنوان رسالت خود در نظر میگیرید تبدیل میکنید. آیا زندگی بهتر از این سراغ دارید؟
کتاب مهندسی سرنوشت: سفری برای کشف رسالت شخصی در زندگی برای چه کسانی مناسب است؟
خواندن این کتاب به افرادی توصیه میشود که نمیدانند به چه دلیل زندگی میکنند و در پی یافتن رسالت شخصیشان هستند.
نکوداشتهایی از کتاب مهندسی سرنوشت: سفری برای کشف رسالت شخصی در زندگی:
- معین نادری در این کتاب تلاش کرده که آنچه شخص برای کشف رسالت خود در زندگی نیاز دارد را به زیبایی بیان کند. امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید. (پیام بهرام پور - مدرس و نویسنده چندین عنوان کتاب در حوزه مهارتهای ارتباطی و موفقیت)
- اگر دوست دارید در مسیر کشف معنا و رسالت خو در زندگی گام بردارید، این کتاب را مو به مو بخوانید و تمرینات را انجام دهید. مطمئن هستم در این صورت عاشقانه و سرشار از انرژی مسیر تازهای از زندگی را خواهید پیمود. (دکتر سید فرزاد حسینی - کوچ بینالمللی فردی و سازمانی و نویسنده چندین عنوان کتاب در حوزه کوچینگ)
در بخشی از کتاب مهندسی سرنوشت: سفری برای کشف رسالت شخصی در زندگی میخوانیم:
وقتی در بانک مشغول به کار شدم و در کنار آن فعالیتهای اقتصادی داشتم، کمکم از کارهای مورد علاقهام فاصله گرفتم. دیگر شعر نمینوشتم، دوربین عکاسیام را فروختم، سیستم فیلمسازی کامپیوتریام را جمع کردم، از مؤسسه خارج شدم و کلیه فعالیتهای قبلی را کنار گذاشتم. فکر میکردم با این کارها تمرکزم بر درس، کار بانک و فعالیتهای اقتصادی بیشتر میشود. شاید اینگونه شد و من به دستاوردهایی مالی و مادی رسیدم که برایم چندان بامعنا نبود. با این تفاسیر حال و روز آن موقعم عجیب به نظر نمیرسید.
اما دیگر شرایط فرق کرده بود؛ میدانستم هیچ یک از عوامل محیطی و شرایط نمیتواند جلوی من را بگیرد تا به خواستم برسم؛ فقط باید بدانم واقعا چه میخواهم. این شد که تصمیم گرفتم دوباره خود را محک بزنم و انرژی پرشوری که سالها در من مسدود شده بود را آزاد کنم. شروع به جستوجو کردم. انجمن شعر و داستان، گروه طبیعتگردی، کارگاه روانشناسی و رشد فردی، کلاس عکاسی و فیلمسازی، باشگاه گفتوگو و سخنرانی، با اینکه سالها در این شهر زندگی میکردم، هیچوقت چنین انجمنهایی را ندیده بودم. اصلا فکر میکردم وجود ندارند. منم مثل بسیاری از مردم، چهره خشک و خشن شهری را دیده بودم که مردم در آن فقط زندهبودن را تجربه میکردند. ولی اشتباه میکردم؛ همین که نگرشم عوض شد و پا به پوسته زیرین شهر گذاشتم، آدمهایی را دیدم که با عشق و ارزشهای خود زندگی میکنند.
برایم عجیب بود که میدیدم هر شب دستکم یک نشست ادبی خوب با حضور شعرا و فرهیختگان در یکی از محافل فرهنگی هنری شهر برگزار میشود. این در سایر حوزهها هم وجود داشت و دیگر من مجبور بودم انتخاب کنم که با توجه به محدودیت زمانیام هر روز در کدامیک حضور پیدا کنم. انرژیام به جریان افتاده بود، از صبح تا ظهر در بانک کار میکردم و از آن جا به کلاس عکاسی میرفتم و بعد از آن در انجمن شعر حضور مییافتم. حتی احساس گرسنگی هم نمیکردم، روح من با کارهایی که دوست داشتم تغذیه میشد و جسمم در کنترل آن درآمده بود. داشتم فضاهایی را تجربه میکردم که خودم را سالها از آن محروم کرده بودم. حالم خوب بود و این را میشد به وضوح با دیدن من تشخیص داد.
بله

















