کتاب روانشناسی هستی نوشته بو جاکوبسن، به جنبههای روانشناسی هستیشناسی میپردازد و به برخی از سؤالات فلسفی درباره مرگ، زندگی، بیماری و... از دیدگاه روانشناسی پاسخ میدهد.
روانشناسی هستی (Ontology Psychological) شاخهای از روانشناسی است که پرسشهای بزرگ زندگی را بهطور مستقیم مطرح میکند و در سالهای اخیر رشد کرده است. این رشته روانشناسی با روانشناسی انسانی مطرح شده در آمریکا ارتباط نزدیک دارد، اما بیشتر بر مبنای فلسفه اگزیسیستانسیالیستی اروپا شکل گرفته و چشمانداز زمینه درمانی آن در ارتباط با تئوریهای دیگر به این صورت است که:
نکته مشترک روانشناسی هستی و سایکوانالیز در توجه عمیق این دو رشته، به زندگی روانی و رشد شخصیتی انسانها است، اما روانشناسی هستی به دوران کودکی تمرکز چندانی ندارد و بر شرایط موجود انسان تمرکز میکند.
نکته مشترک روانشناسی هستی با روانشناسی شناخت و تراپی، در علاقه و توجه آنها به تفکر انسان درباره جهان و شرایط بنیادی حیات و هستی است ولی روانشناسی هستی، به اراده و خواست انسان و خودمختاری او «در حق تعیین و انتخاب» سرنوشت خود تأکید فراوان دارد. روانشناس و مشاور باید از دیدگاههای خود شخص به حال و به تجربه و دنیای او توجه کند و برای آن اهمیت و احترام قائل شود و در مشاوره، مداوا و تدریس نیز آن را مدنظر داشته باشد. توجه به زندگی انسان در دنیای او، اساس سیستم فکری در درک اولیه از مسائل وی است، درحالیکه استفاده از دید رایج سیستماتیکی (با روش خنثی بودن) در مشورت، یا تراپی، بیطرفی اعمال میگردد که میتواند حالت تکنیکی یا هدایتی داشته باشد. در روانشناسی هستینگری روش گفتگو، ملاقات و همدردی از اصول عمده است.
پرسش اساسی اگزیستانسیالیستی برای فرد این است که: چگونه زندگی معنا مییابد؟ آیا باید در جستجوی امنیت بود، با امور غیرقابل پیشبینی چگونه برخورد شود؟ چگونه باید انتخاب کرد تا پشیمانی به بار نیاید؟ تا چه اندازه باید، دیگران را ملاحظه کرد؟ آیا انسان میتواند برای ناملایمات و سختیها آماده میشود یا از آنها تکان میخورد و میلغزد؟ و میل انسان به زندگی، از کجا بهدست میآید؟ این نوع پرسشها اساس تقسیمبندی و موضوعات کتاب روانشناسی هستی را تشکیل داده و هر بخشی از آن معضل مهمی را مطرح میکند که اکثر انسانها در طول زندگی با آنها مواجه میشوند.
هفت بخش کتاب، توصیف معضل و واژههای مورد استفاده آن و سپس ذکر تئوریهای روانشناسی مربوط است و مثالهایی در رابطه با جهتگیری انسان در آن زمینه و در نهایت امکان کمک به او برای موضعگیری مناسب یا تکامل فکری وی را بررسی میکند. نمونههایی از تحقیق و مصاحبه فراگیر با بیماران سرطانی و افراد سالم دانمارکی در پسنوشته کتاب میآید، بهعلاوه مصاحبههای بو جاکوبسن (Bo Jacobsen) و تجربهاش از دورههای کار عملی با مراجعین را مطرح شده است.
در بخشی از کتاب روانشناسی هستی میخوانیم:
به نظر میرسد که برخی انسانها هدف مشخص و تعریف شدهای در زندگی دارند. معنای زندگی آنها برایشان روشن است و فعالیت روزمرهشان در تطابق با آن انجام میگیرد. آنان میتوانند، شانسهای بزرگ و کوچک، فراز و نشیب یا مشکلات کم و زیادی داشته باشند، اما در خصوص اینکه برای چه روی زمین هستند و برای چه زندهاند، تردیدی ندارند. برخی دیگر هدف چندان روشنی در زندگی خود ندارند و نمیدانند که برای چه اینجا هستند، اما گاهی با معنای حیات رودررو میشوند. برای برخی معنای زندگی چنان محو میشود که حیات برایشان کاملاً بیمعنا جلوه میکند.
بیمعنایی حیات زمانی تجربه میشود که نخستین انتخاب در زندگی درست صورت نگرفته است، مثل فردی که حدود بیست سالگی، بدون امکان جهتگیری و انتخاب مستقلانه از موسسه تحصیلی بیرون آمده و در مسیری قرار گرفته است. گاهی انسان با سوگ ناگهانی و دیگر وقایع جدی زندگی میتواند، چنین تجربهای را داشته باشد. برای برخی گاهی زندگی یا چراهای آن میتواند، چنان بیمعنا جلوه کند که به خودکشی متوسل شود.
آیا امکان کمک برای کسی که زندگی را بیمعنا میبیند، وجود دارد تا او بتواند معنایی پیدا کند، یا زندگی معناداری را دوباره بنا کند؟ ما اغلب با این مسئله در صحبتهای دوستانه، اعضای خانواده، شرایط نامطلوب کاری یا فردی در خیابان برخورد میکنیم و اشخاص حرفهای امور بهداری، اجتماعی و مربی گاهی در شرایطی قرار میگیرند که معنای زندگی برای آنان کمرنگ یا مبهم بوده و شاید به این بتوانند به دیگری در شرایط مشابه کمک کنند.
بله


















