کتاب خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست نوشته سعید گلمحمدی، مجموعهای از الهامبخشترین حکایات، جملات و اشعاری است که از منابع مختلف گردآوری و یا ترجمه شدهاند.
حکایاتی که در این کتاب آورده شده، از میان بیش از صد کتاب روانشناسی و جملاتی از آنتونی رابینز، لوئیز هی، زیگ زیگلار، جک کنفیلد، لئو بوسکالیا و ... انتخاب شده است.
مهم ترین عاملی که وضعیت شما را تعیین میکند روحیهتان است، چرا که مهمترین عامل برای آفرینش پدیدههاست. فردی که روحیه فوقالعادهای دارد، زیبا فکر میکند و فکر زیبا دستاوردهای بسیار خوبی را در پی دارد و امید به زندگی را در انسان افزایش میدهد. در نتیجه آدمی احساس خوشبختی میکند و زندگی را زیبا میبیند. بنابراین شما میتوانید با بالا بردن امید و انگیزه خود حس خوشبختی را پیوسته در زندگیتان داشته باشید.
گل محمدی در مقدمه کتاب خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست (Fortune or Misfortune it's your Choice) میگوید به یاد بسپارید که دانستن صرف، کافی نیست، باید به آنچه میآموزیم، متعهد باشیم و آنها را در زندگی روزمرهی خود در عمل پیاده کنیم.
جملات برگزیده کتاب خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست:
- بیاموزید که تنها بیست درصد از زمان خود را صرف مشکل کنید و مابقی آن را برای یافتن راهحل بگذارید.
- روح انسان با شکست خوردن به پایان نمیرسد، روح انسان زمانی به انتها میرسد که تسلیم شود.
- هیچ دردی ژرفتر از پوچی ناشی از خطر نکردن نیست.
- اگر خود به خویشتن اعتماد ندارید، دیگران هم به شما اعتماد نخواهند کرد.
- همیشه به خود اعتماد داشته باشید. اگر یکبار کاری را با موفقیت انجام داده باشید، باز هم میتوانید.
- تنها راه برای درهم شکستن ترس آن است که با ترس خود روبهرو شوید و به آن کاری که از آن میترسید، اقدام کنید.
- کسی در زندگی شاد است که شادمانی در زندگی را به دیگران هم پیشکش کند.
- خدا عشق را به شما هدیه نداد تا آن را در قلب خویش نگه دارید؛ عشقی که ابراز نشود، عشق نیست.
- سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصیبتهای زندگی لبخند بزند.
- هر بار که راهی را انتخاب میکنیم، گامی در راه ایجاد شخصیت خود برمیداریم.
در بخشی از کتاب خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست میخوانیم:
امیرکبیر وزیر خردمند و آگاه ناصرالدین شاه محبوبیت فراوانی داشت و به همان میزان دشمنانی سرسخت که روزی به ناصرالدین شاه گفتند: «عالیمقام، چه نشستهاید که وزیرتان (امیرکبیر) هر هفته روزهای جمعه با بیگانگان در کلبهای دورافتاده جلسهای منعقد میکند و با آنان علیه شاه به گفتوگو میپردازد.» ناصرالدین شاه نگران شد و تصمیم گرفت که خودش این موضوع را پیگیری کند. بنابراین روز موعود با لباسی مبدل سوار اسب شد و به تعقیب امیرکبیر پرداخت و در نهایت حیرت دید که امیرکبیر بهتنهایی راه درازی را پیمود و در خارج از شهر به درون کلبهای رفت. ناصرالدین شاه از پشت شیشهی پنجرهی کوچکی، پنهانی به تماشای امیرکبیر نشست و در نهایت حیرت، وزیر خود را دید که لباس عوض کرد و لباس چوپانی پوشید و بهطور ایستاده چند دقیقهای با کسی صحبت کرد. ناصرالدین شاه که بیشتر از این نمیتوانست ببیند، در اصل مخاطب امیرکبیر را ندید. فردای آن روز امیرکبیر را خواست و در نهایت صراحت موضوع را با او در میان گذاشت و پرسید: «آیا تو به تاج و تخت ما اعتراضی داری؟ چون شنیدهام پنهانی، جلساتی تشکیل میدهی.»
امیرکبیر پوزخندی زد و گفت: «قربان همهی اینها که گفتید درست است. من هفتهای یکبار به آن کلبه میروم و لباس چوپانی میپوشم و روبهروی آینهی بلندی که در آن جا دارم، میایستم و میگویم: تو میرزا تقی چوپان هستی نه امیرکبیر و این کار باعث میشود هرگز دچار تکبر نشوم!» و ناصرالدین شاه حیرتزده به تفکر نشست.
بله























