کتاب تلقین نوشتهی مهران محمدپور سرای مجموعهای از داستانهای کوتاه با بیانی ساده و دلنشین است.
در بخشی از کتاب تلقین میخوانیم:
پرستار گیج مانده بود احساس میکرد این داستان حاصل ترشحات مغز دیوانهی اوست. از جایش بلند شد پیش دکتر رفت، امیدوار بود دکتر از این داستان چیزی بفهمد. در را زد و وارد شد. بدون اجازه روی صندلی نشست. داستان را روی میز قرار داد و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: «من چیزی نفهمیدم، درسته که گفتید اون فکر میکنه من شبیه معشوقش هستم، ولی این داستان کمی... چطور بگم...» دکتر گلویش را صاف کرد از جایش بلند شد.
دکتر چاق با سری طاس، به طرف کمدش رفت، دسته کلیدی را از جیبش درآورد و بعد از مدتی گشتن کلید مورد نظر را پیدا کرد. کمد را باز کرد، دو پاکتِ جا خوش کرده در کمد را درآورد و روی میز قرار داد و با اعتمادبهنفس گفت: «ببین توی این پاکت چندتا داستان هست که تقریبا موضوعشون یکیه، شبیه یه جور دفتر خاطرات هست، در مورد اینکه مرد تو مکانهای مختلف و زمانهای مختلف «او» رو دیده و در موردش نوشته، ابتدای هر داستان تاریخ نوشتن اون داستان رو هم نوشته. اگه این داستانها رو خوب بخونی، میفهمی که رفتهرفته بیماریش وخیمتر شده.
تو داستان اولش فقط یک «او» هست ولی تو داستانهای دیگه ماجرا گیجکنندهتر میشه. در واقعیت داستان کمی ترسناکتر است، اون توی این چند سال چند بار «او» یا همان معشوقهاش رو پیدا کرده و برده خونشون، جالبه وقتی پلیسها رفتن خونه با صحنهی وحشتناکی مواجه شدند اون جسد زنهایی که شبیه معشوقش بودن رو روی صندلی توی نشیمن، توی آشپزخونه که همشون لباساشون تنشون بوده و همشون هم دستاشون بسته شده بود، حتی یکیشون دختربچهای بیش نبود!
یه سری استخوان هم تو زیرزمین پیدا کردن شاید برای زنش باشه، اگه داستانها رو خوب بخونی میفهمی که میترسیده اونا فرار کنند.» پرستار که ماتومبهوت به حرفهای عجیب دکتر گوش میداد آب دهانش را قورت داد، حالا ترسش نسبت به آن مرد بیشتر شده بود، دکتر بیاعتناء ادامه داد:
«دو تا هم جسد مرد پیدا شده بود که چشمهاشون درآورده شده بود. الان تو رو شبیهاش دونسته! تا وقتی که داروهاشو مصرف کنه مشکل نداره. اون تا ابد مهمون ما خواهد ماند. عشق چه کارها که نمیکند.»
بله
















