کتاب خانهای از آن دیگری نوشتهی محبوبه موسوی از دل موقعیتهایی عادی، فضایی ناآرام و رازآلود میسازد. زنی کنار جاده، مردی که تصمیم میگیرد او را سوار کند و لنگهکفشهایی که یکی پس از دیگری ناپدید میشوند، نقطهی آغاز دو داستان این کتاباند؛ داستانهایی که خیلی زود به ترسها و مناسبات پنهان آدمها میرسند.
دربارهی کتاب خانهای از آن دیگری
این کتاب برخلاف تصور اولیه یک رمان واحد نیست؛ مجموعهای شامل دو داستان بلند با نامهای «خانهای از آن دیگری» و «لنگهکفشها» است. داستان نخست با برخورد مردی با زنی تنها آغاز میشود. او زن را سوار ماشینش میکند، اما این مواجهه بهتدریج رنگی مبهم و وهمآلود میگیرد و خواننده را میان واقعیت و تصور معلق نگه میدارد.
در «لنگهکفشها»، گمشدن یکی از کفشهای عظیم در ساختمانی مسکونی در ابتدا اتفاقی بیاهمیت به نظر میرسد. کمی بعد خود عظیم نیز بیخبر میرود و همسایهها با پرسشهایی روبهرو میشوند که پاسخ روشنی ندارند. محبوبه موسوی از همین محیط محدود، تصویری از روابط همسایگی، قضاوتهای جمعی و رازهای پنهان پشت در خانهها میسازد.
واقعیت اجتماعی در فضایی وهمآلود
هر دو داستان کتاب خانهای از آن دیگری نشر مرکز به دغدغههای اجتماعی و تجربهی زنان توجه دارند؛ اما نویسنده آنها را به گزارشی مستقیم از مشکلات جامعه تبدیل نمیکند. تعلیق، ابهام و نشانههای وهمی وارد زندگی روزمره میشوند و نشان میدهند حقیقت همیشه همان چیزی نیست که در نگاه اول دیدهایم.
این دو داستان کوتاه محبوبه موسوی برای علاقهمندان به داستانهای اجتماعی، شخصیتمحور و آمیخته با وهم است. اگر داستان ایرانی با فضای زنانه، تعلیق آرام و پایانهای قابلتأمل را میپسندید، خرید کتاب خانهای از آن دیگری انتخاب مناسبی برای شما خواهد بود.
کتاب خانهای از آن دیگری برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای اجتماعی ایرانی علاقه دارید.
- فضاهای رازآلود و وهمی را میپسندید.
- داستانهای متمرکز بر زندگی زنان را دنبال میکنید.
- مجموعههای کمحجم و خوشخوان را ترجیح میدهید.
در بخشی از کتاب خانهای از آن دیگری: دو داستان میخوانیم
برگشت و به من چشم دوخت. من آنجا ایستاده بودم و حال کسی را داشتم که ماهی از دستش سر بخورد و طعمهاش را هدر دهد. آن بو، آن بوی آشنای غریبه، خاطرهی دوری را از کودکی من زنده میکرد، خاطرهای که بد بود و بوی تهوعآوری که تمام وجود مرا فرامیگرفت. نمیتوانستم به او پشت کنم، درست مثل همان کودکیهایم که اجباری مرا وامیداشت رو به آن بو بایستم. میخکوب شده بودم. هر لحظه ممکن بود عق بزنم و تمام احساسم را بالا بیاورم و بعد دیگر همه چیز خراب میشد. حالا که نه مهدی حضور داشت و نه خود من شرمی از حضور داشتم و حتی زیبا نیز، خاطرهای شده بود دور که آن لحظه هرگز به خاطرم نمیآمد، چیز آزاردهنده، آن بو بود.
من آنجا بودم، درست روبهروی زن، نگاه زن از لای چشمهای نیمهباز روی من و من هنوز مبهوت آن بوی لعنتی. تصمیم گرفتم برای یکبار هم که شده از آن بو صرفنظر کنم. وقتی آدم میتواند خودش را به نشنیدن بزند، لابد میتواند به کَربویی هم بزند. آن لحظه تمام رویاهایم جلوی چشمم قد کشیدند. تمام چیزهایی که میتوانستم به راحتی به دست بگیرم و نگذارم مثل ماهی از دستم بگریزد و فرار کند. باید آن آرزوی اولیه را برآورده میکردم. تا حالا نتوانسته بودم با خودم صادق باشم اما درست این لحظه، زمان صداقت من بود. زمان کاری که برایش به اینجا کشیده شده بودم و حالا اگر قرار بود از اینجا بروم یا هر بلایی سرم بیاید، باید ابتدا کاری را که این همه برایش دردسر کشیده بودم فیصله میدادم. انگار این چیزها نه از ذهن من که از جایی دور میآمد و این صدا، صدای من نبود، از جای دیگری میآمد، جایی خیلی دور، خیلی دستنایافته، درست از پس گردنم که نمیتوانستم بچرخم و نگاهش کنم.
بله
















