زهره زاهدی، در کتاب لباس رسمی لازم نیست: داستانهای کوتاه آموزنده، مجموعهای از سیزده داستان را گردآوری کرده که موضوع تمامی این داستانها آموزنده و اخلاقی است. این کتاب دو زبانه (انگلیسی - فارسی) است.
در اکثر داستانهای کتاب لباس رسمی لازم نیست: داستانهای کوتاه آموزنده، عشق خداوند و عشق الهی احساس میشود. این عشق نشاندهنده این است که خداوند دلمشغولیها و نیازهای ما را میداند. خداوند ما را به سمت خود فرا میخواند.
پس، همانطور که هستی بیا. لباس رسمی لازم نیست!
در بخشی از کتاب لباس رسمی لازم نیست: داستانهای کوتاه آموزنده (No jacket required) میخوانیم:
با ناباوری سر تکان دادم. قاعدتاً نباید اینجا باشد. هر چه که نه، امکان نداشت در اینجا از من استقبال شود. بارها توسط افراد مختلف از من دعوت شده بود، تا بالاخره تصمیم گرفتم بیایم ببینم داستان اینجا چیست. ولی امکان ندارد اینجا همانجا باشد. بهسرعت به دعوتنامهای که در دست میفشردم نگاه کردم. با مرور کلمات، از نو بررسیاش کردم: «همانطور که هستی بیا. لباس رسمی لازم نیست» و محل را پیدا کردم.
بله، درست آمده بودم. دوباره از پنجره سرک کشیدم و اتاقی دیدم پر از کسانی که صورتهایشان از شادی میدرخشید. همگی لباسهای تمیز و مرتب به تن داشتند. پوشیده در لباس های فاخر، در حال شام خوردن در این رستوران بسیار عالی و مجلل، به طرز غریبی پاکیزه به نظر میرسیدند.
با شرمندگی به لباسهای ژنده و پاره و پر از لکه خودم نگاه کردم. کثیف و در واقع چرک بودم. ظاهراً بوی تعفن مرا تحلیل میبرد و نمیتوانستم چرکی را که به تنم چسبیده بود از خود بتکانم. در حالی که برمیگشتم که بروم، انگار کلمات دعوتنامه به طرفم میجستند: «همانطور که هستی بیا. لباس رسمی لازم نیست».
I shook my head in disbelief. This couldn’t be the right place. After all, I couldn’t possibly be welcome here. I had been given an invitation several times, by several different people, and had finally decided to see what this place was all about. But, this just couldn’t be the right place. Quickly, I glanced down at the invitation that I clutched in my hand. I scanned past the words, “Come as you are. No jacket required,” and found the location.
بله






















