در کتاب آن سوی خط، اثر آلیسون اِل راندال، داستان از زبان لیزا آغاز میشود که در کنار بردارش فرانک به پوستر چسبانده شده بر روی در دفتر پست، خیره شده بودند. آن پوستر ...
در کتاب آن سوی خط میخوانیم:
زمانیکه من (لیزا) و برادرم "فرانک" در مقابل درب دفتر پُست توقف کردیم، جمعیت زیادی را مشاهده کردیم که در آنجا جمع شده بودند و احمقانه به چیز قلمبهای که بر روی دیوار نصب شده بود، همانند گروهی از قورباغههای دهان گشاد خیره مانده بودند.
من کمی جلوتر رفتم زیرا اصولاً دختری لاغر و استخوانی هستم که دائماً به هر طرف سَرَک میکشد امّا خوشبختانه "فرانک" برادر دوقلوی 11 سالهام نیز همانند من است.
من گفتم: "فرانک" بیا جلوتر برویم. سپس دستش را گرفتم و از شکاف بین مردم حرکت کردیم تا اینکه به جلو آنها رسیدیم. سرانجام نگاه دقیقی به اطراف انداختم. آن چیز مجهول به دیوار مجاور پنجرهی مدیر پستخانه نصب شده بود یعنی همان محلی که غالباً برای چسباندن پوستر خلافکاران تحت تعقیب استفاده میشد. پوستر "زیداک اسمیت" (zeidak smith)، سارق معروف بانک با چشمان ریز و گرد همچنان در آنجا آویخته بود...
بله






















