پیرمرد ماهیگیری به نام سانتیاگو، در ابتدای داستان، 84 روز است که نتوانسته ماهی صید کند...
آدم تنهاییاست؛ سالها پیش همسرش را از دست داده و تنها خاطرهای که برایش باقی مانده، یاد شیرهایی است که هنگام پیاده روی های شبانه، روی عرشه کشتی بخار در سواحل آفریقا؛ وقتی هنوز آنجا کار میکرد، دیده است و یاد بازیکنان بیسبال آمریکایی مثل جو دایمگیو.
سانتیاگو شاگردی به نام مانولین دارد که والدین او ، وی را از همراهی کردن پیر مرد باز می دارند؛ پدر و مادر مانولین معتقدند که پیرمرد دچار بد شانسی شده است و بهتر است که مانولین شاگردی ماهی گیر خوش شانس تری را بکند و به این ترتیب مانولین دیگر پیرمرد را در دریا همراهی نمی کند.
اما با این وجود، مانولین هر شب وقتی که پیرمرد از ماهیگیری بازمی گردد، به او سر می زند، برایش غذا می آورد، وسایل ماهیگیریش را تمیز و مرتب می کند و با هم از بازی های بیس بال آمریکا صحبت می کنند.
تا این که در نهایت در 84 امین شبی که پیر مرد نتوانسته بود ماهی گیری کند، به مانولین می گوید که دوره بد شانسی ما به پایان رسیده و فردا می خواهد با قایقش به دورترین نقاط خلیج برود و با صید برگردد.
بله





























