داستان های این مجموعه برای خواننده تداعی کننده اتفاق هایی است که می تواند در زندگی هر کسی روی داده باشد. اگرچه نمی توان یک تم مشخص برای این مجموعه انتخاب کرد ولی مرگ و انتظار از مهم ترین بن مایه های داستانی این کتاب به شمار می روند. حتی در داستان اول آنجا که نویسنده از پاییز و خاطرات دایه می نویسد باز هم انتظاری را طلب می کند که انگار پایانی ندارد.
بخش هایی از متن کتاب:
پاییز و غروبهای زودرس و دایه که قصه میگفت و تو که چون خون در تمام آنها جاری بودی. بانگاهی فسفری که از میان تاریکی به سوی دلم، نقبی از نور میزد.
اما تا دست دراز میکردی لمسم کنی، دایه خوابش میبرد و گم میشدم.
کوچک بودم. میآمدم به جنگل، برای گرفتن پروانه و سنجاقک و ملخهای هزاررنگ. اما بیشتر از اینها، وسوسۀ دیدن دختری را داشتم که در قصهها سرگردان بود.
من در قصهها سرگردان نبودم. من سرگردان جنگل بودم.
میان مشتهای عرقکرده، تیلههایی را میفشردم، که رنگهای پاییزی میانشان، شعله میکشید. میآمدم تا آنها را به تو هدیه کنم. اما در هیچسویی نبودی.
مثل طوطی سبز، میان شاخههای سبز، گم بودم و تو نمیدانستی، که در توام یا بیرون از تو.
بله























