«بانوی رنگینکمان» زنی ایرانی است که میکوشد تا شورهزار زندگی انسانهای محروم از سلامت را به سمت باران بشارت بخشد و به شوق رویش وادارد. در این راه، حتی از سلامت و آرامش خود چشم میپوشد تا رسالت خود را در تأسیس آسایشگاه کهریزک به انجام برساند. این قدرت عشق و شور زنانه اوست که بارهای سهمگین مسیر را بر شانههای خسته و بیپناهش سبک میگرداند و اندیشه دیگران را هم به بیداری میخواند.
بخش های از متن کتاب:
دکتر از جا بلند شد. از چشمانش آتش زبانه میکشید.
ای مسلمانِ نامسلمان. از روزی که آنجا راه افتاده و محرومان آمدند، فقط هفتهای دو بار یک راهبۀ فرانسوی برای نظافت و دلجویی و پانسمان زخمهای این معلولان میآید، از چاه آب میکشد، سرورویشان را میشوید، زخمهایشان را دوا میگذارد و به آنها غذا میدهد. چقدر پیش این راهبۀ مسیحی خجالت بکشم؟! چه بگویم؟! بگویم یک مسلمان نیست که بیاید معلول و سالمند مسلمان ایرانی را پرستاری کند، عیادت کند، دلجویی کند؟! میخواهی معلولان بروند و مسیحی شوند. تو را به خدا خودت بیا. تا من به این زن نشانت بدهم و بگویم یک مسلمان هم آمد. بیا تا کمتر عرق شرم بریزم.
چشمان دکتر پر از اشک بود. نمیتوانستم از جا تکان بخورم. احساس میکردم من، خانم کاتوزیان و همسرم سه مجسمهایم که نمیتوانیم تکان بخوریم. همانطور که سرم به پشتی صندلی تکیه داشت، پنجههایم دستههای مبل را فشرد. چشمانم را بستم و زیر لب گفتم: «خدایا کمکم کن.»
نمیدانم چه مدت چشمانم را بسته بودم که صدای فریاد دکتر را شنیدم.
بگو یا علی مدد، بگو، تو علی را نمیشناسی. معجزاتش را نمیدانی. امتحان کن زن. از ته دل بگو یا علی.
بله























