از همان دور همینکه سایهی هیکل مرا دید، نفس تازه کرد و برگشت و رفت توی خانه و در را باز گذاشت برای ورود من. چشمهای مضطرب و نگرانش در پس گرهی ابروانش مثل کمندی شد دور پایم و به یکباره قدمهایم کُند شد.
خوب میدانستم شب پُر پرسش و پاسخی پیشرو خواهم داشت. آنقدرکه کلافهام خواهد کرد سوآلات متعددش؛ دلشورها و اضطرابهایش، حدس و گمانه زنیهایش، پند و اندرزهایش... باید خودم را آماده میکردم. دریچههای اطمینان پشت دلم را باز کردم و محکم و با صلابت وارد خانه شدم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم جرأت رویارویی دادم و دلم را زدم به دریا. بادا باد. آخرش که چه؟ او آنقدر سوآل پیچم خواهد کرد تا برملا کنم خودم را.
بله












