شب از نیمه شب گذشته بود که قطار به مقصد رسید. خواب زده و کسل از همسفرانم خداحافظی کردم و جدا. حوصله ی معطلی نداشتم. دو روز بود توی راه بودم. خسته. می خواستم هرچه زودتر برسم به خانه ی باباجان. احتمالا از سر شب منتظرم بود پیرمرد و مثل همیشه دلواپس. از ایستگاه قطار که بیرون آمدم، معطل نکردم، تاکسی گرفتم. در بست. بدون چانه زنی. هوا آن قدر سرد بود که منصرفم کند از پافشاری بی مورد... ولی معمولا کار برعکس است. از بداقبالی، هنوز یکی دو خیابان طی نکرده، اتومبیل ریپ زد و به سر و صدا و تق و تق و بعد هم از نفس افتاد و خاموش. با دل خوری به راننده گفتم: بنزین تموم کرده؟
بله












