این کتاب شامل داستان های جالبی ایست که برای رده سنی بزرگسال مناسب می باشد.
از متن کتاب:
مرد همچنانکه روی نیمکت پارک خفته بود، به پهلو غلتید و پشهی خیالی را با دست پراند. سایهای بر پیکرش سنگینی میکرد. زیر لب گفت: «دست از سرم بردار!»
سایه برخاست و شعاعی از آفتاب بر چهره مرد تابید. ابرو درهم کشید و نیمخیز شد. نگاهش به زن و کودکی افتاد که در گوشهای از پارک لب باغچه نشسته بودند. مشتی به سینهاش کوفت و برخاست. از کنار گلهای سرخ و شمشادها گذشت. باد ملایمی شاخههای بید مجنون را میلرزاند و قارقار کلاغی گهگاه فضای پارک را پر میکرد. به دریاچه نزدیک شد و به آب چشم دوخت که آرام بود اما سبز و خزه بسته. انگار مدتها بود که آن را عوض نکرده بودند.
جلوتر رفت و لب دریاچه ایستاد. کسی آن طرفها نبود. دستش را در موهای ژولیدهاش فرو برد و کت چرکمردش را مرتب کرد. نفس عمیقی کشید و روی دریاچه خم شد. سردی آب را انگار روی پوستش حس میکرد. با خود اندیشید؛ بپرد توی آب و برای همیشه خود را از این زندگی نکبتبار خلاص کند، اما پایش لغزید و پیش از آنکه در آب فرو رود دستهایش از لب دریاچه آویزان شد. نفسی به راحتی کشید. انگار زندگی را با دستهایش نگه داشته بود. با کفشهای سنگین شده از آب رفت طرف نیمکت و روی آن نشست. پشیمانی از انجام کاری که تمام نکرده بود به دلش چنگ میزد. غرق در افکار خود بود که نگاهش با کودکی که آن طرف پارک بود، گره خورد. مادر پسرک با زن دیگری آن طرفتر گرم صحبت بود.
بله


















