عشق ارزش پشت کردن به همهچیز را دارد؟ در کتاب شهر خاکستر - بخش اول نوشتهی کاساندرا کلر دوباره با کلاری فری و دغدغههایش بهعنوان یک شکارچی سایه همراه میشویم. کلاری دلش برای روال عادی زندگی تنگ شده، اما وقتی توانایی دیدن هیولاها را داشته باشی و مادرت هم به یک کمای جادویی رفته باشد، دیگر چیز عادی زیادی در زندگیات باقی نمیماند! حالا تنها راهی که کلاری برای نجات مادرش دارد، پیدا کردن ولنتاین است: مرد شروری که هم پدرش است و هم عامل تمام بدبختیهایش!
دربارهی کتاب شهر خاکستر - بخش اول
کاساندرا کلر، فانتزینویس پرفروش نیویورک تایمز در کتاب شهر خاکستر - بخش اول دوباره ما را به جهان شکارچیان سایه باز میگرداند. کلاری خسته و درمانده است و دلش برای مادرش تنگ شده. دوست دارد از همه چیز فرار کند و زمان بیشتری را کنار دوستش سایمون بگذراند؛ کسی که شاید بتواند برایش به چیزی بیشتر از دوست تبدیل شود! اما انگار هر چه بیشتر برای فاصله گرفتن از شکارچیان تلاش میکند، چنگ هیولاهای این دنیای تاریک و تباه به دورش محکمتر میشود.
مادر کلاری در کتاب شهر استخوانها، جلد اول مجموعه ابزار فانی نشر ویدا، به یک کمای جادویی فرو رفت. حالا در کتاب پیش رو کلاری برای نجات دادنش به هر دری میزند، اما اینطور که به نظر میرسد تنها راه نجات جوسلین فری، پیدا کردن ولنتاین است؛ مرد شروری که از قضا پدر خود کلاری است و تمام این دردسرها را میتوان به گردن او انداخت.

در این بین در کتاب شهر خاکستر - بخش اول پای جیس هم به توطئهای باز میشود که او را تا پای اخراج از مؤسسه میبرد. ماریس لایتوود، مادر ایزابل که از سفر به آلیکانته برگشته، به جیس مشکوک است و فکر میکند با ولنتاین همکاری دارد. به همین دلیل جیس را از مؤسسه اخراج میکند غافل از این که زیرپوست شهر، ولنتاین بازی با چه نیروهای شروری را کلید زده است.
احضار آگرامون؛ نقشه شیطانی ولنتاین در کتاب ابزار فانی 2
در ابتدای داستان کتاب شهر خاکستر - بخش اول به پنتهاوسی در برج متروپل منهتن قدم میگذاریم. ولنتاین جادوگر جوانی به نام ایلیاس را به احضار شیطان قدرتمندِ ترس، آگرامون، ترغیب کرده. برنامه این بود که شیطان را احضار کنند، سؤالاتشان را بپرسند و بعد هم او را به جهنم باز گردانند. حداقل ایلیاس که اینطور فکر میکرد اما اوضاع خیلی زود از کنترل خارج شد.
ولنتاین با سوءاستفاده از ایلیاس و با کمک جام فانی که در کتاب اول مجموعه ابزار فانی آن را به چنگ آورد، آگرامون را به خدمت میگیرد و با این کار نشان میدهد که برای رسیدن به اهداف شیطانی خود تا چه اندازه مصمم است.
شهر خاکستر؛ فانتزی نوجوان با ماجراهایی خطرناک
در کنار تمام این دردسرها، کلاری، جیس، الک و ایزابل در بخش اول کتاب شهر خاکستر درگیر ماموریت دیگری میشوند که حدس میزنند ارتباطی به ولنتاین و نقشههای شرورانهاش داشته باشد. کودکان متعلق به جهان زیرین، بچههایی از نژاد گرگینهها، خونآشامها و غیره، یکی پس از دیگری به قتل میرسند و مشخص نیست چه کسی چنین جنایت گستردهای را ساماندهی میکند. پشت این قتلها چه نقشهای میتواند وجود داشته باشد؟ آیا این هم از آن دردسرهاییست که در شرارتهای ولنتاین ریشه دارد؟ یا جریانی به مراتب تاریکتر، خیابانهای نیویورک را به تسخیر خود درآورده؟
اگر به کتابهایی مانند مجموعهی فراطبیعی، آرتمیس فاول یا پرسی جکسون علاقه دارید و بهدنبال کتابی هستید که حس خوب خواندن آنها را برایتان تداعی کند، خرید کتاب شهر خاکستر - بخش اول نشر ویدا را به شما پیشنهاد میکنیم. این رمان فانتزی نوجوان با ترجمهی سعیده کاظمیان و با دریافت حق کپی رایت از نویسنده، توسط نشر ویدا در اختیار علاقهمندان قرار میگیرد.
جوایز و افتخارات کتاب شهر خاکستر - بخش اول
- نامزد دریافت جایزهی Gaylactic Spectrum بهعنوان بهترین رمان در سال 2009
- نامزد دریافت جایزهی El Templo de las Mil Puertas در سال 2009
نکوداشتهای کتاب شهر خاکستر - بخش اول
- کتاب شهر خاکستر یک رمان فانتزی شدیدا خیرهکننده و جذاب است. (هالی بلک، نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز)
- واقعا نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم! یکی از چیزهایی که در مورد مجموعهی ابزار فانی کاساندرا کلر بیش از هر چیز دوست دارم این است که در پایان هر بخش، شما را برای ادامه دادن مشتاقتر میکند. واقعا فوقالعاده جذاب و اعتیادآور است و تا اینجا به هیچوجه ناامیدم نکرده. (ویکتوریا شواب، نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز)
کتاب شهر خاکستر - بخش اول برای شما مناسب است اگر
- از طرفداران رمانهای فانتزی شهری هستید.
- به دنیای موجودات جادویی و ماورایی مانند خونآشامها، گرگینهها، جادوگران و شیاطین علاقه دارید.
- رمانهای ماجراجویانه و پرتعلیق شما را به خود جذب میکنند.
در بخشی از کتاب شهر خاکستر - بخش اول: کتاب دوم مجموعه ابزار فانی میخوانیم
سایمون لحظهای طولانی به او نگاه کرد و بعد دوباره کنارش روی قالی ولو شد. «اگه اینجوریه که میگی، باشه.» کلاری متوجه شک توی صدایش شد اما قوتقلبی نگرفته بود، من فقط میخوام تو خوشحال باشی. مطمئن نبود «خوشحال» چیزی بود که احتمال داشت آن لحظه بتواند باشد، نه وقتی مادرش در بیمارستان به لولهها و دستگاههایی که بیببیب میکردند وصل بود و لوک مثل مردهای متحرک روی صندلی پلاستیکی سفتی کنار تخت او فرو رفته بود. نه وقتی همیشه نگران جیس بود و روزی هزاربار تلفن را برمیداشت تا به مؤسسه زنگ بزند و دوباره آن را زمین میگذاشت، بدون اینکه شماره را گرفته باشد. اگر جیس میخواست با او حرف بزند، میتوانست خودش زنگ بزند.
شاید بردنش به ملاقات جوسلین اشتباه بود. کاملاً مطمئن بود که اگر مادرش فقط صدای پسرش را، فرزند اولش را، بشنود به هوش میآید. اما به هوش نیامده بود. جیس معذب و خشک کنار تخت ایستاده بود، صورتش مثل چهرهی فرشتهای نقاشیشده بود، با چشمانی خالی و بیتفاوت. درنهایت کلاری صبرش تمام شده و سرش داد زده بود و او هم قبل از اینکه با عصبانیت بزند بیرون، در جواب فریاد کشیده بود. لوک رفتنش را با اشتیاقِ تقریباً علمی و بیاحساسِ صورت خستهاش نگاه کرده و گفته بود: «اولینباره که میبینم مثل خواهر و برادرا رفتار میکنین.»
کلاری جوابی نداده بود. فایدهای نداشت به لوک بگوید چقدر زیاد دلش میخواست او برادرش نباشد. نمیشود دیانای را کَند و انداخت دور، مهم نیست چقدر دلت میخواهد بشود. مهم نیست چقدر این کار خوشحالت میکند.
بله



















