تا قبل از آن شب کذایی، کلاری فری در کتاب شهر استخوانها - بخش اول به قلم کاساندرا کلر فکر میکرد یک دختر کاملاً معمولی است تا این که قتلی را پیش چشم خود دید و ماجرا با ناپدید شدن ناگهانی جسد، عجیبتر هم شد. چطور میتوانست پلیس خبر کند وقتی به جز او کس دیگری نمیتوانست قاتلها را ببیند یا حتی قطرهای خون به جا نمانده بود که نشان دهد پسری اینجا به قتل رسیده؟ این اولین برخورد کلاری با شکارچیان سایه بود؛ کسانی که زندگی خود را وقف مبارزه با شیاطین کردهاند.
دربارهی کتاب شهر استخوانها - بخش اول
زیر پوست نیویورک و در بین سایههایی که انسانهای معمولی بیتفاوت از کنارشان میگذرند، نبردی هزارساله بین شیاطین و نگهبانان جادویی در جریان است. کلاری پانزدهساله هم وقتی همراه با دوستش سایمون بیرون کلوپ پاندمونیوم منتظر ورود بود، فکرش را نمیکرد برخورد کوچکی با یک پسر به ظاهر معمولی بتواند پای او را به این جنگ هزارساله باز کند.
محافظان کلوپ سختگیر بودند و به هر کسی که بوی دردسر میداد، گیر میدادند؛ از جمله پسری با موهای آبی که البته در نهایت گذاشتند وارد شود. کلاری و سایمون هم موفق شدند وارد شوند و این همان لحظهای بود که زندگی کلاری را زیر و رو کرد. او که کموبیش از پسرک مو آبی خوشش آمده بود با خودش فکر میکرد شاید بد نباشد سر صحبت را با او باز کند؛ اما وقتی مسیر نگاه پسر را دنبال کرد، دختری زیبا با لباس سفید را دید.
دختر، پسرک مو آبی داستان شهر استخوانها را با خود به انبار کلوپ کشاند و کنجکاوی هم کلاری را. او دیده بود که دو پسر دیگر پشت سر آن دو وارد انبار شدند و مسئله این بود که آنها مسلح بودند! اما مشکل بزرگی وجود داشت. به جز او هیچکس دیگری آنها را نمیدید؛ حتی سایمون که کلاری سخت تلاش میکرد او را قانع کند اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع است.
قتلی عجیب و آغاز ماجراجویی در کتاب شهر استخوانها
ورود کلاری به آن انبار در کتاب ابزار فانی 1، بهمثابه پشت سر گذاشتن هر آن چیزی بود که از جهان واقعی میدانست. او در این کتاب فانتزی نوجوان حالا باید با این واقعیت کنار میآمد که شیاطین و هیولاها وجود دارند و کسانی هم هستند که آنها را شکار میکنند: شکارچیان سایه. هیچ انسان خاکیای هم نمیتواند آنها را ببیند بهجز کلاری.

کشف این واقعیتها و آشنایی او با ایزابل، جیس و الک در جلد اول مجموعه ابزار فانی اما بیهزینه نیست. مادر کلاری روز بعد از حادثهی کلوپ به او اصرار میکند خانه را ترک کرده و مدتی را در روستایی دورافتاده سپری کنند. ملاقات کلاری با شکارچیان سایه سبب شده رازهایی سر برآورند که جوسلین فری دعا میکرد تا ابد مدفون باقی بمانند، اما کلاری که مخالف اسبابکشی بود همراه با سایمون خانه را ترک کرد.
کتاب ابزار فانی 1: کشف رازهای شکارچیان
دفعهی بعد که کلاری خانهشان را میبیند، با ویرانهای که از آن باقیمانده مواجه میشود، درحالیکه یک شیطان غارتگر آپارتمان را در تسخیر خود دارد و کلاری هم نمیداند چه بلایی سر مادرش آمده. او به همراه جیس با شیطان مبارزه میکند و سه روز بعد در مقر شکارچیان سایه بیدار میشود؛ جایی که سرنوشتش به آن گرهخورده و قرار است واقعیتهای مهمی را در مورد هویت خودش، مادرش و البته پدرش، برملا کند.
مجموعه ابزار فانی نشر ویدا به قلم کاساندرا کلر یکی از محبوبترین مجموعههای فانتزی نوجوان به شمار میرود که از زمان انتشار تاکنون جوایز بسیاری را از آن خود کرده است. کلر در هر کتاب از این مجموعهی هیجانانگیز در داستانی نفسگیر و جذاب، ما را بهدنبال پاسخ سؤالاتمان با خود همراه میکند. آیا کلاری میتواند مادرش را نجات دهد و با رازهای مدفون گذشته مواجه شود؟ این سوالیست که برای پیدا کردن پاسخ آن به خرید کتاب شهر استخوانها - بخش اول نیاز دارید. نشر ویدا این کتاب را با ترجمهی سعیده کاظمیان در اختیار فانتزیبازها قرار داده است.
جوایز و افتخارات کتاب شهر استخوانها - بخش اول
- قرار گرفته در لیست پرفروشترین کتابهای نیویورکتایمز
- برنده جایزه ادبی لینکلن (2010)
- نامزد دریافت جایزهی لوکاس برای کسب عنوان بهترین رمان اول نویسنده (2008)
- نامزد دریافت جایزهی کتاب جورجیا پیچ (2009)
- نامزد دریافت جایزه ادبی کارولینای جنوبی برای کسب عنوان بهترین رمان نوجوان (2010)
نکوداشت کتاب شهر استخوانها بخش اول
- کتاب شهر استخوانها همه چیز دارد: از خونآشام، گرگینه و پری گرفته تا عشق واقعی و کلی ماجراهای هیجانانگیز! تازه شخصیتپردازی کاساندرا کلر هم فوقالعاده است فقط امیدوارم در کتابهای بعدی مجموعه هیچکدام از شخصیتهای دوستداشتنی داستان را حذف نکند. (جاستین لاربلیستر، نویسنده)
اقتباس سینمایی از کتاب شهر استخوانها - بخش اول
- در سال 2013 فیلمی با اقتباس از این کتاب به کارگردانی هرالد زوارت و با بازی لیلی کالینز در نقش کلاری و جیمی کمپل باور در نقش جیس به روی پردهی سینما رفت و عملکرد موفقیتآمیزی داشت.
شهر استخوانها - بخش اول برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای فانتزی شهری که داستان آنها در دنیای واقعی و مدرن امروزی میگذرد علاقه دارید.
- در بین بهترین کتابهای فانتزی کتابی را جستجو میکنید که علاوهبر جادو، از موجوداتی مانند گرگینه، خونآشام، پری و غیره هم بهره برده باشد.
- به کتابهایی مانند مجموعهی فراطبیعی نشر ویدا علاقه دارید و بهدنبال نسخهای از آن میگردید که برای نوجوانان هم مناسب باشد.
در بخشی از کتاب شهر استخوانها - بخش اول: کتاب اول مجموعه ابزار فانی میخوانیم
الک گفت: «شاید بهتر باشه با خودمون ببریمش. شرط میبندم هاج دوست داره باهاش حرف بزنه.»
ایزابل گفت: «عمراً ببریمش توی مؤسسه. اون یه خاکیه.»
جیس به نرمی گفت: «هست؟» لحن آهستهاش بدتر از پرخاش ایزابل یا عصبانیت الک بود. «قبلاً با شیاطین سروکار داشتی دختر کوچولو؟ با جادوگرها همقدم شدی یا با فرزندان شب حرف زدی؟ تابهحال...»
کلاری پرید وسط حرفش: «اسم من دختر کوچولو نیست و اصلاً هم نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی.» صدایی ته ذهنش گفت: نمیدونی؟ دیدی که اون پسر دود شد توی هوا. جیس دیوونه نیست؛ تو فقط آرزو میکنی که کاش بود. «من اعتقادی به... به شیاطین یا چیزای دیگهای که...»
«کلاری.» صدای سایمون بود. چرخید. سایمون کنار در انباری ایستاده بود. یکی از محافظهای هیکلی که دستها را دم در مهر میزد، کنارش بود. از میان تاریکی به او نگاه کرد و گفت: «خوبی؟ چرا تنها اینجا وایسادی؟ اون پسرا کجا رفتن؟ همونا که چاقو داشتن.»
کلاری به او زل زد، بعد برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، جایی که جیس و ایزابل و الک ایستاده بودند، جیس هنوز پیراهن خونیاش را به تن داشت و چاقو دستش بود. به او نیشخندی زد و به حالتی بین عذرخواهی و تمسخر شانه بالا انداخت. مشخص بود تعجب نکرده که سایمون و محافظ نمیتوانند او را ببینند.
به دلیلی نامعلوم، کلاری هم تعجب نکرده بود. آرام به سمت سایمون برگشت، میدانست احتمالاً شرایط از دید او چگونه است، کلاری که تنها در انباری نمناک ایستاده و پاهایش در کابلهای پلاستیکی رنگی گیر کرده. شل و وارفته گفت: «خیال کردم اومدن اینجا، اما مثل اینکه نیومدن. ببخشید.»
بله


















