تلاش برای بقا یا جان گرفتن یک کابوس! کتاب آبشار بخت (جلد اول مجموعه سرگذشت جس مداکس) نوشتهی لو وین، یک رمان تخیلی نوجوان است که از شیوع ویروسی مرگبار میگوید. شرایطی هولناک که گروهی از نوجوانان را به دل کوهستان میکشاند. آنها در این داستان آخرالزمانی تلاش میکنند تا راهی برای زنده ماندن بیابند. بیخبر از آنکه تهدیدات بسیاری قرار است اعتماد و دوستیشان را به چالش بکشد.
دربارهی کتاب آبشار بخت
اگر یک روز برای اردو از خانه بیرون بروید و هنگام بازگشت بفهمید که راه برگشتی وجود ندارد، چه میکنید؟ حالا تصور کنید ویروسی مرگبار هم جهان را تسخیر کرده و همهی راههای بازگشت را بسته است. ترسناکتر اینکه شاید این ویروس، تنها دشمن خطرناک شما نباشد. لو وین در این کتاب از این ایدهی هولناک، ماجرایی پرتعلیق و نفسگیر خلق کرده است.
او در رمان علمی تخیلی نوجوان آبشار بخت، از شیوع ویروس مرگباری میگوید که جهان را به مرز فروپاشی کشانده است و گروهی از نوجوانان برای زنده ماندن چارهای ندارند جز اینکه به کوهستان پناه ببرند؛ جایی که طبیعت، تنهایی و خطرهای ناشناخته، هر لحظه بقای آنها را تهدید میکنند.
پایان یک اردو، آغاز یک کابوس
جس مداکس، قهرمان هفدهسالهی این داستان ماجراجویانه با دلی پر از امید و اشتیاق روانهی اردوی آموزشی میشود. او میداند که تجربهای فراموشنشدنی انتظارش را میکشد. البته که درست فکر میکند، اما نمیداند اتفاقاتی که در انتظارش است، از جنس تجربههایی نیستند که تصورش را میکند. در پی شیوع یک بیماری مرگبار، راههای بازگشت بسته میشوند و تعلیق رمان آبشار بخت به شکل نامحسوسی آغاز میشود.

جس و سایر شرکتکنندگان چارهای ندارند جز اینکه در کوهستان پناه بگیرند و برای ادامهی زندگی به یکدیگر تکیه کنند. آنها به تدریج جامعهای کوچک را شکل میدهند و از یک اردوی آموزشی به آزمون بزرگ زندگیشان قدم میگذارند. هیچ چیز در داستان لو وین ساده و راحت پیش نمیرود. اختلافات به مرور پدیدار میشوند و احساساتی پیچیده در روابطشان شکل میگیرد. اینجاست که حفظ اتحاد به چالشی بزرگ بدل میشود.
بقا و پیچیدگی روابط در داستان پادآرمانشهری لو وین
کتاب آبشار بخت انتشارات فرهنگی فرد که با تلاش مهرداد مهاجری به فارسی ترجمه شده، یک داستان آخرالزمانی است که با با قرار دادن شخصیتها در موقعیتهای دشوار و پیشبینیناپذیر، جهانی را میسازد که در آن قهرمان داستان، تابآوری و توانایی رهبری را فرامیگیرد و این تازه آغاز ماجراست. چون وقتی هوا سردتر شود و زمستان فرابرسد خطراتی فراتر از ویروسها هم از راه میرسند.
لو وین در این رمان علمی تخیلی نوجوان، که اولین جلد از مجموعهی سرگذشت جس مداکس است، ماجراجویی، روابط عاطفی و تعلیق را در هم میآمیزد و تصویری از انسانهایی ترسیم میکند که در شرایطی غیرعادی ناچارند معنای اعتماد، دوستی و مسئولیتپذیری را از نو کشف کنند.
پس اگر آمادهاید که با تمام توان وارد ماجراجویی بزرگی برای بقا شوید، با خرید کتاب آبشار بخت میتوانید به سفری پرمخاطره بروید؛ سفری که در آن مرز میان نجات و نابودی، گاهی به باریکی یک تار موست.
کتاب آبشار بخت برای شما مناسب است اگر
- از خواندن رمان علمی تخیلی نوجوان لذت میبرید و دلتان میخواهد روایتهایی دربارهی شیوع بیماریهای مرگبار، فروپاشی نظم جهان و تلاش برای بقا در شرایط بحرانی بخوانید.
- طرفدار داستانهای بقا در طبیعت هستید و به ماجراجویی در محیطهای وحشی، چالشهای زندگی در کوهستان و تلاش برای تأمین نیازهای اولیه علاقه دارید.
- دلتان میخواهد وارد جهان یک داستان پادآرمانشهری شوید و از اتفاقات غیرمنتظره به هیجان بیایید.
در بخشی از کتاب آبشار بخت: کتاب اول مجموعه سرگذشت جس مداکس میخوانیم
امیلی بعد از آخرین جلسۀ درس مهارتهای بقا در آن روز اعلام کرد: «من و ایتان قراره ببینیم میتونیم برای شام ماهی بگیریم یا نه، اگه کسی دوست داره میتونه به ما ملحق بشه.» روزی که با یادگیری نحوﮤ ساخت سرپناه و روشن کردن و نگهداری ایمن آتش شروع شده بود، با آموزش اصول کمکهای اولیه توسط اسکای به پایان رسید. همه چیز، از احیای قلبی ریوی گرفته تا برخورد با شکستگیها و سوختگیها، درمان آسیبهای سر و هیپوترمی را به ما آموزش داد. پریا رو به من میکند و میگوید: «حال داری چیکار کنیم؟»
جواب میدهم: «داشتم فکر میکردم شاید برم ماهیگیری. تا حالا امتحان نکردم، تو چی؟ دوست داری بیای؟»
پریا اخم میکند و میگوید: «اَه، نه مرسی، تصورشم بده.»
دین بهسمت ما میآید و میگوید: «سلام دخترا. من و مت قراره به گروه ماهیگیری ملحق بشیم. شمام دوست دارین بیاین؟»
«من دوست دارم، ولی پریا...»
پریا حرفم را قطع و با لبخند به دین نگاه میکند. با دست به من اشاره میکند و میگوید: «خیلی مشتاقم! من و جس همین چند لحظه پیش داشتیم میگفتیم که دوست داریم ماهیگیری رو امتحان کنیم، مگه نه جس؟»
میگویم: «آه، آره، من... ما همین چند لحظه پیش داشتیم دربارﮤ ماهیگیری حرف میزدیم.»
سعی میکنم نخندم. مت طوری به من نگاه میکند که انگار شبیهبه احمقها هستم. دین با هیجان میگوید: «عالیه! خیلی عالیه! مگه نه مت؟»
مت با بیمیلی غر میزند: «آره، عالیه.» دین درحالیکه با پریا از اقامتگاه خارج میشود میگوید: «قبلاً کمی با پدر و عموم ماهیگیری کردم، ولی بعید میدونم که اینجا بخوایم از قلاب استفاده کنیم. باید جالب باشه.» امیلی درحالیکه شروع به راه رفتن میکنیم میگوید: «یه جای خوب برای ماهیگیری سراغ دارم، حدود نیم ساعت پایینتر در طول مسیر اصلی.»
بله

















