داستان کتاب بولونی - جلد اول به قلم حامد گلناری، با یک دزدی کوچک شروع میشود. وقتی پارسا همراه دوستانش وارد زیرزمین خانهی مامان گیتی میشد، فکرش را هم نمیکرد که اوضاع بخواهد تا این حد به هم بریزد. گویا گاهی اوقات میراثی که از مادربزرگتان به شما میرسد، پول و جواهر و سکهی طلا نیست، بلکه مسئولیت محافظت از کرمچالههاییست که توازن جهان را حفظ میکنند!
دربارهی کتاب بولونی - جلد اول
حامد گلناری در جلد اول مجموعه کتاب بولونی ما را با پارسا همراه میکند؛ پسر نوجوانی که در تلاش برای حفظ جایگاه و وجههی خود پیش همکلاسیهایش، نقشهی یک دزدی کوچک از مادربزرگش را میکشد. البته پارسا معتقد بود کاری که میکند دزدی نیست. بههرحال بعداً وقتی مامان گیتی برگشت به او توضیح میداد که مجبور شده برای خرید گوشی (و به قول دوستانش، عقب نماندن از قطار تکنولوژی) یکی دوتا از سکههای او را بفروشد و حتماً مامان گیتی هم درک میکرد... نه؟
در کتاب بولونی جلد 1، پارسا همراه با دوستان خود، شایان و سامان، و با کمک ریموت دزدگیر وارد عمارت قدیمی مادربزرگش میشود؛ اما بهمحض برداشتن سکهها از صندوقچهای که مادربزرگ زیر تخت پنهان کرده بود، ناگهان همه چیز به هم میریزد. ریموت از کار میافتد، آنتن گوشیهایشان میپرد و تمام درهای خانه به شکل مرموزی قفل میشوند. مادربزرگ همیشه میگفت که خانه ضدسرقت است ولی پارسا باور نکرده بود! و اوضاع با پیدا شدن سر و کلهی اصغر لاری و چاقوی خونیاش بدتر هم میشود!

بولونی؛ رمان فانتزی ایرانی برای نوجوانان
بچهها در کتاب بولونی و در تلهی خانهی مادربزرگ، با مرد عجیبی به نام اصغر مواجه میشوند که ادعا میکند دزد است اما رفتارهای جنونآمیزی دارد. او که یک چاقو را در جوراب خود پنهان کرده، مدام آنها را تهدید میکند و جملات وحشتناکی را به زبان میآورد و آنقدر از این حرفها میزند که بچهها برای دور شدن از او، وحشتزده به زیرزمین پناه میبرند.
پارسا تا پیش از این قضایا در جلد 1 کتاب بولونی، هرگز وارد زیرزمین نشده بود. مامانگیتی ورود او به زیرزمین را ممنوع کرده بود و نهفقط پارسا، بلکه هیچکس حق نزدیک شدن به آنجا را نداشت. بهانهی مامانگیتی این بود که آنجا پر از بولونی است، کوزههای سفالی پر از سرکه و ترشی که دوست ندارد کسی با وارد شدن به آنجا آنها را خراب کند یا ظرفهایش را بشکند. ممنوعیت ورود به زیرزمین جدیترین قانون خانهی مادربزرگ بود و حالا پارسا بالاخره این مکان ممنوعه را از نزدیک میدید.
جلد اول رمان بولونی، دریچهای به ناشناختهها
هیچچیز زیرزمین کتاب بولونی جلد یک شبیه توصیفهای ترسناکی که دایی بهمن از آن میکرد نبود. نه نمور و تاریک بود و نه ترسناک و کثیف؛ بلکه اتفاقاً تمیز و مرتب بود و شدیداً هم بوی سرکه میداد و پر از مگسهای ریز بود. فقط هم یک بولونی سرکه در آن قرار داشت که در بالای آن آینهای مربعی را آویزان کرده بودند. بچهها از ترس دزد آنجا پنهان میشوند و تصور هم میکردند که با یک کوزهی عادی طرف هستند تا این که سامان به درون بولونی سقوط میکند و ناپدید میشود. پارسا هم به دنبال سامان بولونی را زیر و رو میکند و متوجه میشود که سامان واقعا غیب شده!
فضولیهای پارسا و دوستانش در جلد اول کتاب بولونی اثر حامد گلناری، پرده از یک راز بزرگ و یک میراث خانوادگی برمیدارد؛ این که بولونی توی زیرزمین فقط یک کوزهی سرکه نیست و بلایی سر سامان آورده که شاید قابل جبران نباشد. مشکلات از آنجا جدیتر میشود که پارسا میفهمد موجود پلیدی از طریق بولونی به دنیای ما راه پیدا کرده و حالا نهتنها باید جلوی پیشرفت او را بگیرد، بلکه باید از جان خودش و دیگران هم در برابر شرارتی که از بولونی تراوش میکند، محافظت کند.
داستانی درباره ترسها و دغدغههای نوجوانی
اگر از طرفداران رمانهای فانتزی نوجوان هستید و از خواندن داستانهایی از ادبیات فانتزی ایران لذت میبرید، خرید کتاب بولونی انتشارات قندیل نور را از دست ندهید. حامد گلناری در داستان این کتاب، دغدغههای دوران نوجوانی و ترسها و ممنوعیتهای آن را به ایدهای درخشان برای یک داستان خلاقانهی فانتزی و علمیتخیلی تبدیل میکند. این داستان ماجراجویانه با تلاش پارسا برای درست کردن اشتباهاتش ادامه پیدا کرده و شما را لحظه به لحظه برای ادامه دادن کنجکاوتر میکند.
کتاب بولونی - جلد اول برای شما مناسب است اگر
- به کتابهای فانتزی خلاقانه و داستانهای علمیتخیلی ایرانی علاقه دارید.
- از طرفداران ادبیات فانتزی هستید و از دنبال کردن رمانهای فانتزی ایرانی لذت میبرید.
در بخشی از کتاب بولونی - جلد اول میخوانیم
همان خاله که دیگر کانادا زندگی میکرد. خالهپرستو و ماماننرگس چون دوقلو بودند، خودشان دوست داشتند که توی یک اتاق زندگی کنند. یک اتاق مال خالهملیحه و یک اتاق که از بقیه کوچکتر بود، هم مال داییبهمن! بهموقع سروکلۀ همۀ اینها در داستان پیدا میشود. غیر از اینها یک انباری، دو سرویس دستشویی و حمام! سمت دیگر خانه یک سالن پذیرایی بزرگتر بود. در قسمت انتهایی ساختمان یک آشپزخانۀ بزرگ، با کابینتهایی که سراسر آن را پر کرده و وسایل آشپزی به روز.
آن جا در میخورد به یک آشپزخانۀ دیگر، آشپزخانه دوم! آخر ساختمان، جایی که دری به کوچۀ دیگر بوده و زمانی آن را کور کرده بودند، پله میخورد به پشتبام و پلۀ دیگر به سمت زیرزمین. آن عمارت آن چیزی بود که سامان و شایان بهخاطر آن به آن جا آمده بودند. آن خانه جاذبهای داشت، بیش از جاذبۀ معمولی یک خانۀ قدیمی! یک چیزی داشت که کسانی که واردش میشدند را خیره میکرد به در و دیوارش.
سامان و شایان هم همینطور شدند. انگار که وارد موزه شدهاند، محور در و دیوار شدند. دیگر انگار چیزی نمیشنیدند.
پارسا میدانست چیزی که میخواهد را کجا باید پیدا کند. پارسا وارد اتاقی شد که معمولاً کسی اجازۀ ورود به آن را نداشت. اتاق مامانگیتی، اتاقی بود شبیه دیگر اتاقهای مادربزرگها! ساده! قدیمی! سراغ میز قدیمی مامانگیتی رفت. پارسا کشوهای میز را یکییکی گشت. نگاهش در آینه به خودش افتاد و به این فکر کرد که آیا دارد اولین دزدی زندگیاش را میکند؟ حرصش گرفته بود. به این دلیل که حسابی روی این مسئله فکر کرده و خودش را راضی کرده بود که کاری که میکند دزدی نیست. فرضاً هم که باشد، دزدی که همیشه بد نیست.
بله

















