«تو با شیطان همبستر شدهای!» این اتهام کارولین است؛ اتهامی که بهزودی او را به چوبهی دار میسپارد. کتاب جادوگر اثر فریدا مک فادن، رمانی ترسناک و معمایی است که ما را به عمارتی تسخیرشده میبرد؛ جایی که ساکنان آن معتقدند سیصد سال پیش، جسد یک ساحره در حیاط پشتی آنجا دفن شده و روح او همچنان در تمام راهروهای خانه سرگردان است.
دربارهی کتاب جادوگر
مؤسسهی خیریه تعطیل شد. دیگر کسی قصد ندارد به کودکان کار کمک کند و بودجهی تحصیل آنها را فراهم کند. ثروتمندان دیگر به فکر آنها نیستند و جولیا باید با این واقعیت کنار بیاید. او حالا هیچ درآمدی ندارد.
موجودی حسابش بسیار ناچیز است و دیگر پولی برای پرداخت اجارهی خانه هم ندارد. جولیا برای دوازده فرصت شغلی رزومه فرستاده و هیچکس به او جواب مثبت نداده است. دیگر واقعاً چارهای ندارد جز اینکه به عمارت پمبرتون برود؛ جایی که اسرارآمیزترین اتفاقات کتاب جادوگر اثر فریدا مک فادن در راهروهای تاریک و زیر سقفهای بلندش رخ خواهند داد.
فریدا مک فادن در داستان معمایی تازهی خود، وقایع را به هم پیوند میدهد تا با رازی سیاه و هولناک مواجه شویم؛ واقعیتی که برای کشف آن باید به اعماق تاریخ، به قرن هفدهم، برویم. در روزگاری دور، زنی به نام کارولین در اتاقهای این عمارت مجلل که بیش از سیصد سال قدمت دارد، زندگی میکرد. زنی که در حیاط پشتی این خانه مدفون شده و روح سرگردانش منتظر ورود جولیاست.

ادبیات گوتیک؛ ژانری تازه در کارنامهی فریدا مکفادن
هیچچیز در این خانه عادی نیست. جولیا پیش از عزیمت به این عمارت میدانست که روحی سرگردان در راهروهای پمبرتون نجوا میکند. او هنوز نتوانسته خاطرهی نهسالگیاش را فراموش کند. یک روز زمستانی، هنگامی که در اتاق خواب خود روی تخت افتاده بود و به سقف نگاه میکرد، سوز سردی تمام اتاق را فراگرفت.
تمام پنجرهها بسته بودند و معلوم نبود این سوز از کجا میآید. در همان هنگام، صدای زنی ناشناس، چنانکه گویی در گوش او نجوا میکند، گفت: «ببین... ببین...» این صدای وهمناک و غریبه، نخستین رشتهی ترسی است که فریدا مک فادن در کتاب ترسناک جادوگر با ترجمه نشاط رحمانی نژاد به جان ما میاندازد. از آن روز به بعد، طرهای موی سفید روی شقیقهی سمت چپ سر جولیا پدید آمد و هرگز از بین نرفت.
هیچکس حرف جولیا را باور نکرد. همه او را خیالاتی و خوابزده خطاب کردند؛ اما حالا که به عمارت پمبرتون بازگشته، همان حس ترس و هراس زنده شده است و تمام نشانههایی که در کودکی میدید و باعث شده بودند سالها به این خانه برنگردد، دوباره در برابر چشمهایش قد علم کردهاند. خوشبختانه جولیا در این عمارت عظیم تنها نیست. عمه اتل، مادربزرگ لتیشیا و میک ویلر، که مدیر خانه است، در عمارت مخوف کتاب جادوگر، منتشرشده از سوی نشر نون، با جولیا همراه هستند.
روح سرگردان کارولین در راهروهای تاریک رمان جادوگر
این رمان نشانههای وجود یک روح در عمارت را برای ما بازگو میکند. ساعتهای درون این خانه دقیقاً ساعت 3:41 متوقف میشوند. شانههای آبی مرجانی که روی میز قرار دارند، ناگهان جابهجا میشوند. صدای گریه و ناله از درون دیوارها و کمدها بیرون میآید. سرپرست خانه به جولیا هشدار داده است که شبها در اتاقش را قفل کند و به اتاق زیرشیروانی نزدیک نشود. این مراقبتها برای چیست؟ مگر روح سرگردان رمان جادوگر چه کینهای از اهالی خانه دارد؟
فریدا مک فادن ما را به سه قرن پیش میبرد تا با کارولین آشنا شویم؛ زنی زیبا که در بیستسالگی با تاجری سیوپنجساله ازدواج میکند. سه سال از زندگی مشترک آنها میگذرد، اما هنوز صاحب فرزندی نشدهاند و کارولین باید راهی برای بهدنیا آوردن یک نوزاد پیدا کند.
او به بازار میرود و با زنی بیوه که گیاهان دارویی میفروشد، معاشرت میکند؛ زنی که به جرم نادان نبودن و داشتن علم و دانش دربارهی گیاهان، به اتهام ساحرگی کشته میشود! فریدا مکفادن در هر لحظه، این کتاب را وارد مرحلهی وهمناکتری میکند. سه دختر در شهری که کارولین در آن زندگی میکند، کشته شدهاند و او بهزودی متوجه میشود که این جنایتها کار شوهر اوست!
فاش شدن این حقیقت برای کارولین نتیجهای ندارد جز اینکه جانش به خطر میافتد. او حالا باید آمادهی مواجهه با تاریکترین کابوسی باشد که حتی نمیتواند تصورش کند؛ کابوسی که هیچگاه در عمارت پمبرتون به پایان نمیرسد.
کتاب جادوگر برای شما مناسب است اگر
- در جستوجوی جدیدترین کتاب فریدا مک فادن هستید و میخواهید با داستان او در ژانر گوتیک آشنا شوید.
- به دنبال ادبیات تریلر و رمانهای روانشناختی هستید و میخواهید با کمک سرنخها، راز و رمز یک معما را حل کنید.
- از کتابهای فریدا مک فادن لذت میبرید و داستانهای مهیج و معمایی این نویسنده پرفروش نیویورکتایمز برایتان جذاب است.
در بخشی از کتاب جادوگر میخوانیم
«دوست داری بکشمش؟»
به او خیره میشوم. مطمئن نیستم درست شنیدهام یا نه. «چی؟»
توضیح میدهد: «اگه بخوای میتونم برات بکشمش. هشتادوپنج سالمه! اگه دستگیر بشم چیکار میخوان باهام بکنن؟ تا آخر عمر بندازنم زندان؟»
میگویم: «اوم، نه. نیازی به کشتنش نیست. اما... اوم، ممنونم.»
«باشه، اگه مطمئنی که هیچی.» ناامید به نظر میرسد. «میکی، لطف میکنی جولیا رو به اتاقش راهنمایی کنی؟»
میک همچنان سینهاش را میمالد، اما به سمت وسایلم میرود و ساک سفریام را برمیدارد. چندان هم سنگین نیست، اما به اندازۀ کافی سنگین هست که وزنش او را به یک سمت کج کند. نفسم را حبس میکنم و سعی میکنم ساک را از دستش بگیرم.
میگویم: «میک، خواهش میکنم. خودم میتونم بیارمش.»
دستی برایم تکان میدهد و میگوید: «اصلاً و ابداً. مثل پَر سبکه.»
کاملاً واضح است که اجازه نمیدهد ساکم را بیاورم، برای همین رهایش میکنم. سعی میکند قدمی بردارد، اما سنگینی ساک او را به یک سمت میکشد. اما بعد موفق میشود تعادلش را حفظ کند و بهسختی به سمت راهپله راه میافتد. پشت سرش میروم و خودم را آماده میکنم که اگر نیاز شد، او را بگیرم. پشت سر من مامانبزرگ درحالیکه از ترسِ جان عزیزش نردهها را گرفته است، پلهها را یکییکی بالا میآید.
بله




























