برای مرگ من سخنرانی میکنی؟! کتاب کمی ایمان داشته باش را میچ آلبوم نوشته تا جریان عجیبی را برایتان تعریف کند. خاخام دوران کودکی میچ آلبوم از او میخواهد تا برای مراسم تدفینش سخنرانی کند و مگر میشود نویسندهی این کتاب پرفروش نیویورکتایمز این پیشنهاد را قبول نکند. فقط لازم است مدتی شخصیت، عادات و علاقهمندی این خاخام را بهتر بشناسد تا بتواند سخنرانی بهتر و متناسبتری ایراد کند. زمان طولانی نیاز نخواهد بود، فقط هشت سال!!
دربارهی کتاب کمی ایمان داشته باش
میچ آلبوم در این کتاب از شکلهای مختلف ادبی بهره میبرد تا مسیر زندگی خاخام شهر دوران کودکیاش را به تصویر بکشد. در این حین، آلبوم با کشیشی اهل دیترویت آشنا میشود و با او نیز در مسیر روحانی زندگیاش همراه میشود. یادداشتها، نامهها و نوشتههای مستند کتاب کمی ایمان داشته باش توانسته در مرز میان این دو زندگی حرکت کند و خواننده را در سفری الهامبخش با خود همراه کند.
ایمان به خدا مثل ابزاری چندکاره است. میچ آلبوم در طی نگارش این کتاب خاطرات، به این نتیجهی ساده اما بزرگ و مهم میرسد. دو روحانی از ادیان مختلف و در شکلهای متفاوت فرهنگی، اقتصادی، سیاسی ایالات متحدهی آمریکا چطور میتوانند از یک نیرو بهرهمند شده و از آن متناسب با محیط خودشان استفاده کنند؟ اولین کتاب غیرداستانی این نویسنده قرار است فرایند رسیدن به آرامش معنوی و پاسخ این سوال شما را روشن کند.
دو نگاه به دو زندگینامهی مذهبی
هیچ کسی بهتر از میچ آلبوم دو جهانِ چنین متفاوت را در کنار هم بررسی نکرده؛ یک یهودیِ مرفه و سنتی به نام خاخام آلبرت لوئیس و در طرف دیگر کشیش آفریقایی - آمریکایی فقیری به نام هنری. کتاب کمی ایمان داشته باش میچ البوم بهجای جدا کردن این دو جهان، با در نظر داشتن روحیهای وحدتطلبانه، به دنبال وجه مشترک این ادیان میگردد. این کتاب دربارهی معنای زندگی میاندیشد و این پرسش را مطرح میکند که آیا ایمان کمکی به تحمل رنج، پذیرش مرگ و یافتن معنا میکند؟

کشیش هنری که خودش در زندان بوده و از فقر اطرافیانش به خوبی خبر دارد، تلاش میکند تا وضعیت اسفناک کلیسای فرسودهی شهرشان را برطرف کند. خاخام هم به دنبال آسودگی خیالش بعد از مرگ است. ایمان، هدف زندگی، مرگ، بخشش، تفاوت ادیان و خدمت به دیگران، مهمترین درونمایههای این کتاب ناداستان هستند که حول محور دو انگیزهی متفاوت شکل گرفتهاند.
در میان تاملات معنوی، خاطرات و ارجاعات مختلف این دو روحانی و راوی به کتابهای مقدسشان و افراد سرشناسی که مورد قبولشان هست، نکات مهمی مطرح میشوند. انسان به معنا نیاز دارد و میتواند از ایمانش یک منبع انرژی و امید برای خود بسازد. این کتاب زندگینامهای حتی اشاره میکند که بخشش نقش مهمی در زندگی معنوی آدمها ایفا میکند.
شما با خرید کتاب کمی ایمان داشته باش که با ترجمهی احمد نیازاده و به همت نشر قطره منتشر شده میتوانید به نامهها، خاطرات و زندگینامهی دو روحانی از ادیان متفاوت و جهانهای مختلف از نگاه میچ آلبوم دسترسی داشته باشد. ممکن است این ناداستان دینی شما را با خود به عمیقترین نیازهای معنویتان ببرد.
جوایز و افتخارات کتاب کمی ایمان داشته باش
- رتبهی نخست فهرست پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز.
- برندهی جایزهی ویژهی شورای ارتباطات مذهبی ویلبر در سال 2010.
- قرار گرفتن در فهرست کتابهای پرفروش وبسایت آمازون
- برگزیده شدن به عنوان بهترین ناداستان در سال 2009 توسط وبسایت اپرا.
در نکوداشت کتاب کمی ایمان داشته باش
- برای این کتاب، حتماً جایی در قفسه کتابهایتان باز کنید؛ داستان سفری معنوی و ایمانی که میتواند به یک اثر ماندگار و کلاسیک تبدیل شود. کسانی که با ایمان بزرگ شدهاند، کسانی که ایمان خود را از دست دادهاند و کسانی که هنوز در جستوجوی ایمان هستند، همگی با این داستان قدرتمند دربارهی یافتن ایمان از خلال روابط با دیگران و ارتباط با چیزی فراتر از وجود خود، درگیر خواهند شد و به چالش کشیده میشوند. میچ آلبوم هرگز به پاسخهای ساده یا حرفهای کلیشهای و آرامشبخش بسنده نمیکند؛ او با صداقتی چشمگیر، عمق و خوداندیشی، به سراغ برخی از بزرگترین رازها و پرسشهای بیپاسخ زندگی میرود. (جیم والیس، مدیرعامل و بنیانگذار سویومرز و نویسنده کتاب بیداری بزرگ)
اقتباس تلویزیونی از کتاب کمی ایمان داشته باش
- در سال 2011 فیلم کمی ایمان داشته باش به کارگردانی جان اونت و فیلمنامهنویسی میچ آلبوم ساخته شده است.
کتاب کمی ایمان داشته باش برای شما مناسب است اگر
- به زندگینامهی و خاطرات مذهبی علاقه دارید.
- دیگر کتابهای میچ آلبوم را خواندهاید و برایتان جالب بوده است.
- از خواندن ناداستانهای معنوی لذت میبرید.
در بخشی از کتاب کمی ایمان داشته باش میخوانیم
در این حین، استاد پتپتکنان و غرق در افکارش از اتاقی به اتاق دیگر میرفت. او که بحران اقتصادی دههی سی و دو جنگ جهانی را پشت سر گذاشته بود، دیگر تحت تأثیر عناوین روزنامهها قرار نمیگرفت. دنیای خارج را پس میراند و دنیای درون را در دسترس نگهمیداشت. دعا میخواند. با خدا حرف میزد. از پنجره به بیرون و به برفها نگاه میکرد. کارهای معمول روزانهاش را انجام میداد: خواندن دعا، خوردن بلغور جو با شیر، دیدن نوهها و... با تیلا اینور آنور میرفت و به اعضای قدیمی عبادتگاه زنگ میزد.
دوباره یکشنبه صبح به دیدن استاد رفتم. والدینم میخواستند قبل از رفتن من برویم بیرون و ناهار بخوریم.
دو هفته قبل، شب شنبه، عبادتگاه برای بزرگداشت استاد و شش دهه خدمتش مراسمی را برگزار کرده بود. چیزی همچون مهمانی بازگشت به خانه.
استاد سرش را با ناباوری تکان داد و گفت: «فکر کنم بعضیها سالها میشد همدیگر را ندیده بودند و وقتی دیدم همچون دوستان گمشده یکدیگر را در آغوش میگیرند و روبوسی میکنند، گریه کردم. دیدن جامعهای که ساخته بودیم مرا به گریه میانداخت. باورنکردنی است.»
باورنکردنی؟ عبادتگاه قدیمیام؟ مأمن کوچک شنبه صبحها و محل گذراندن تعطیلات و بچههایی که از ماشینها بیرون میپریدند و به داخل مدرسهی مذهبی میدویدند. باورنکردنی؟ این کلمه به نظر کمی باشکوه میآمد، اما وقتی استاد دستهایش را به حالت دعا کنار هم گذاشت و زمزمه کرد: «میچ، میبینی؟ یک جامعه ساختهایم»؛ با دقت به چهرهی سالخوردهی او نگاه کردم، به شانههای افتادهاش و شصت سالی که بدون خستگی وقف آموزش به ما و گوشدادن به حرفهامان کرده بود تا انسانهای بهتری شویم. خب، با در نظر گرفتن مسیری که دنیا در پیش گرفته بود، شاید «باورنکردنی» توصیف مناسبی به نظر میآمد.
بله























