کتاب دیروز زیبا بود و داستانهای دیگر، رولد دال را در آسمانی نشان میدهد که در آن فاصلهی میان زندگی و مرگ گاهی به اندازهی چند ثانیه است. آدمهای این داستانها با تصمیماتی روبهرو میشوند که فرصت اندکی برای فکر کردن باقی میگذارند و هر لحظه میتواند چهرهی تازهای از آنها آشکار کند. رولد دال با نگاهی انسانی و روایتی پرتنش، جهانی میسازد که آدمها در آن هر لحظه غافلگیرکنندهاند.
دربارهی کتاب دیروز زیبا بود و داستانهای دیگر
یک هواپیما در آسمان میسوزد، خلبانی خودش را به بیرون پرتاب میکند و چند دقیقه بعد، مردی زخمی با یک چتر نجات میان آدمهایی فرود میآید که زبانشان را نمیداند. کمی آنطرفتر، جنگ هنوز ادامه دارد و به تقلایی طاقتفرسا برای زنده ماندن بدل شده. رولد دال در کتاب دیروز زیبا بود جنگ را از ارتفاع پایین میآورد و آدمهایش را درست وسط ترس، خستگی، خاطره و میل به زندگی رها میکند.
کتاب حاضر مجموعهی ده داستان کوتاه را در بر میگیرد که بسیاری از آنها از تجربیات این نویسنده بهعنوان خلبان نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا در جنگ جهانی دوم سرچشمه گرفتهاند. «مرگ مرد پیر پیر»، «داستانی آفریقایی»، «یک تکه کیک»، «مادام روزت»، «کاتینا»، «دیروز زیبا بود»، «آنها هرگز پیر نمیشوند»، «مراقب سگ باش»، «تنها این و دیگر هیچ» و «کسی مثل تو» هرکدام موقعیتی متفاوت را پیش میکشند؛ از پرواز و سقوط گرفته تا انتظار، تنهایی، ترس و برخورد آدمها با مرگ.
رولد دال و روایتهای جنگی
واقعیت تلخ و سادهی جنگ در جریان است؛ هواپیما خراب میشود، پای خلبان آسیب میبیند، کسی باید راهی برای فرار پیدا کند و آدمی که تا چند دقیقه پیش فقط یک اسم یا یک دشمن بوده، ناگهان قهرمان داستان میشود و همین نزدیکی به جزئیات روزمره، فضای داستانها را عجیب و ملموس میسازد. در داستان «دیروز زیبا بود»، خلبانی که از هواپیما بیرون پریده، دنبال قایقی برای بازگشت است؛ اما گذشتهی جنگ میان او و کسانی که قرار است کمکش کنند مانع ایجاد کرده.
داستانهای کتاب دیروز زیبا بود از نخستین نوشتههای رولد دال برای بزرگسالاناند و حالوهوایشان با داستانهای کودکانهای که بعدها نام او را جهانی کردند، فاصله دارد. اینجا خبری از کارخانهی شکلاتسازی و غولهای عجیب نیست؛ بااینحال همان ذهن بازیگوش و علاقهمندی به موقعیتهای نامعمول را میتوان شناخت. رولد دال آدمهای معمولی را در شرایطی قرار میدهد که فقط چند دقیقه کافی است تا ترس، غرور، خشونت یا میل به ویرانگری از زیر ظاهر مرتب و قابلپیشبینیشان بیرون بزند.

داستانهای جنگی رولد دال و تجربهی پرواز
شاید جذابترین اتفاق کتاب دیروز زیبا بود، همین برخورد میان دو دنیای متفاوت باشد: آسمان عظیم جنگ و جزئیات کوچک زندگی. یک بطری نوشیدنی، یک خانه، یک قایق، یک تعطیلات، یک جنگل یا حتی فکر کردن به پنجاه سال آینده، برای انسانی که چند دقیقه پیش تصور میکرد قرار است بمیرد، ناگهان ارزش پیدا میکند. رولد دال با همین جزئیات ساده، جنگ را از یک رویداد تاریخی به تجربهای شخصی تبدیل میکند؛ تجربهای دربارهی چیزی که آدم معمولا وقتی آن را در آستانهی از دست دادن میبیند، تازه قدرش را میفهمد.
این مجموعه داستان تصویری از رولد دال است که شاید برای خوانندهی «ماتیلدا» و «چارلی و کارخانهی شکلاتسازی» کمتر آشنا باشد: نویسندهای که پیش از خلق آن جهانهای عجیب، آسمان جنگ را دیده بود و بعدها همان دقت در مشاهدهی آدمها را به داستانهایش آورد. این مجموعه، ده روایت کوتاه از ترس، بقا، خاطره و رفتار آدمها در موقعیتهایی است که یک اتفاق کوچک میتواند همهچیز را در آن تغییر دهد.
خرید کتاب دیروز زیبا بود و داستانهای دیگر، فرصتی برای نزدیک شدن به بخشی کمترشناختهشده از جهان رولد دال است؛ جایی که تجربهی جنگ، خاطره و نگاه دقیق او به رفتار آدمها، داستانهایی کوتاه، تاثیرگذار و ماندگار ساختهاند. این کتاب با ترجمهی شهلا طهماسبی از نشر مرکز به انتشار رسیده و در اختیار علاقهمندان قرار گرفته است.
اقتباس سینمایی از کتاب دیروز زیبا بود
از میان داستانهای کتاب، «مراقب سگ باش» به سینما راه پیدا کرده است. این داستان دستمایهی فیلم 36 Hours به کارگردانی جورج سیتون در سال 1964 شد؛ فیلمی جنگی و دلهرهآور که از ایدهی اصلی داستان رولد دال الهام گرفته و ماجرای اسارت و فریب یک افسر آمریکایی را در مرکز روایت خود قرار میدهد.
کتاب دیروز زیبا بود و داستانهای دیگر برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای کوتاه جنگی و تاریخی علاقهمندید.
- داستانهای دلهرهآور با پایانهای غافلگیرکننده را میپسندید.
- از آثار رولد دال برای بزرگسالان لذت میبرید.
- به مجموعهداستانهای کوتاه با فضای متفاوت و غیرقابلپیشبینی علاقه دارید.
در بخشی از کتاب دیروز زیبا بود و داستانهای دیگر میخوانیم
این ماجرا مربوط به روزهاى اولى است که ما در لیبى با ایتالیاییها مىجنگیدیم. آن روزها کار پرواز خیلى سخت بود، چون خلبان زیاد نبود. آنها نمىتوانستند از انگلستان کسى را بفرستند، چون درگیر جنگ بریتانیا بودند. براى همین همه مدتى طولانى در صحرا مىماندند و زندگى عجیب و غیرطبیعى را مىگذراندند، همه با هم در یک چادر کوچک کثیف زندگى مىکردند، هر روز صورتشان را در لیوانى پر از آب دهان دیگران که دندانشان را مسواک زده بودند، مىشستند و با همان آب ریششان را مىتراشیدند، تمام مدت در حال پراندن مگس از فنجانهاى چاى و ظرف غذایشان بودند، مدام با طوفانهاى شن روبهرو بودند که در چادرها هم به اندازه بیرون جریان داشت، براى همین مردهاى آرام و خونسرد، کج خلق مىشدند و مدام هم با دوستانشان سر جنگ داشتند هم با خودشان؛ اسهال خونى و شکمروش و زخم بیابان مىگرفتند یا زائده پستانى پیدا مىکردند و یا اس79هاى ایتالیایى روىشان بمب مىانداختند. نه آب لولهکشى داشتند و نه زن، در زمین محل استقرارشان گلى نمىرویید، و جز شن و شن و شن چیز دیگرى نداشتند. باید با گلاستر گلادیاتورهاى کهنه و قدیمى با سىآر42هاى ایتالیایى مىجنگیدند، و موقعى که کسى پرواز نداشت، نمىدانست چه کار باید بکند.
گاهوبیگاه چند عقرب مىگرفتند و در حلبهاى خالى بنزین مىگذاشتند و بعد آنها را براى یک جنگ خونین و مرگبار به جان همدیگر مىانداختند. همیشه یک عقرب قهرمان در گردان بود، یک نوع جولوییس که شکستناپذیر بود و در همه جنگها برنده مىشد. آنها برایش اسم مىگذاشتند و عقرب مشهور مىشد و رژیم غذایى آموزشىاش از اسرارى بود که جز صاحبش کس دیگرى از آن خبر نداشت. رژیم آموزشى براى عقربها خیلى با اهمیت بود. بعضىها به عقربشان کنسرو گوشت مار مىدادند، بعضیها چیز بدمزهاى به اسم ماچوناچى که کنسرو گوشت آبپز بود، بعضیها سوسک زنده، بعضیها هم اعتقاد داشتند که قبل از جنگ باید بهشان کمى آبجو داد تا سرحال و شنگول بشوند و اعتمادبهنفس پیدا کنند.
بله



























