کتاب نازنین اثر نویسندهی بزرگ روسی، فئودور داستایوفسکی است و روایتگر یک داستان روانشناختی از رابطهی زناشویی فروپاشیدهای است که دیگر فرصتی برای ترمیم و بهبود آن باقی نمانده. زن، خود را کشته و مرد، کنار بدن بیجان او که در اتاق قرار دارد، آشفتهحال قدم میزند و با پریشانی ذهن و افکاری مشوش، در گذشته و رابطهشان میگردد تا ببیند چه شد که به این نقطه رسیدند.
دربارهی کتاب نازنین
داستان کتاب نازنین (The Meek One) نوشتهی فئودور داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky)، بیشتر از هر چیزی، درمورد ازدواجی است که زیر بار سنگین غرور و سلطه، به آرامی از درون ترک برداشته و درنهایت، خرد شده است. زن با پرت کردن خود از پنجره، به زندگیاش پایان داده و مرد حالا با تن بیجان او، با افکار و سرگشتگیهایش، تنها مانده. او هرچه بیشتر خاطراتش را بازسازی و در گذشتهها کاوش میکند، ناچار میشود با نقش فعالانهی خود در این فاجعهی هولناک روبهرو شود.
راوی این داستان کوتاه روانشناسانه، مردی چهل و یک ساله و صاحب یک مغازهی سمساری است. همسرش دختری جوان و فقیر است که برای اینکه بتواند پول آگهی خود را در مجلهی صدا بپردازد وسایلش را نزد او گرو میگذاشته است. مرد بهتدریج به دختر علاقهمند میشود و در زمانی که او تحت فشار خانواده برای ازدواج با مردی دیگر قرار گرفته، پیشنهاد ازدواج میدهد. از همان ابتدا میان آن دو رابطهای برابر شکل نمیگیرد. مرد نهتنها به اختلاف سن و موقعیتشان آگاه است، بلکه از برتری و قدرتی که در این رابطه دارد، احساس رضایت میکند.
روایتی روانشناختی از عشق، قدرت و احساس گناه
آنچه داستان نازنین را از یک روایت ساده دربارهی عشق و خودکشی فراتر میبرد، توجه فئودور داستایوفسکی به سازوکارهای پنهان یک رابطهی زناشویی است. مرد همسرش را دوست دارد، اما نمیتواند محبت را از مالکیت و احترام را از اطاعت جدا کند. بهجای آنکه دربارهی گذشته، رنجها و خواستههایش با او حرف بزند، سکوت میکند و انتظار دارد زن خودش حقیقت وجود او را کشف کند. این سکوت، که در ذهن مرد نشانهی وقار و استواری است، برای زن به دیواری میان آن دو تبدیل میشود. شور و صمیمیت اولیه بهتدریج جای خود را به فاصله و اضطراب میدهد.

خواننده کل ماجرای قصه را از زبان کسی میشنود که خود در شکلگیری این رابطه و فروپاشی آن نقش داشته است. راوی پیوسته میان دفاع از خود و اعتراف در نوسان است؛ گاهی همسرش را مقصر میداند و لحظهای بعد رفتارهای خودش را زیر سؤال میبرد. راوی از خلال همین تناقضها، کمکم به حقیقتی نزدیک میشود که پیش از این قادر به دیدنش نبود. خودشناسی که شاید اگر زودتر رقم میخورد، سرنوشت همسرش و زندگی مشترکشان را تغییر میداد.
خرید کتاب نازنین داستایوفسکی شما را با یکی دیگر از آثار درخشان فئودور داستایوفسکی مواجه میکند. نمونهای دیگر از تواناییهای چیره دستانهی این نویسندهی روس در کاوش عمیقتر گوشههای ذهن انسان. این کتاب روانشناسانه نشان میدهد چگونه غرور، تحقیر و ناتوانی در گفتوگو میتوانند حتی احساسی مانند عشق را به تجربهای ویرانگر تبدیل کنند. این اثر توسط نگین لشگری به فارسی ترجمه شده و انتشارات یک آن به انتشارش دست زده است.
نکوداشتهای کتاب نازنین
- داستانی کوتاه دربارهی سلطه، آزادی و خودکشی، با این تفاوت که روایت نه از منظر فرد تحت ستم، بلکه از زاویهی دید کسی پیش میرود که خود در جایگاه سلطهگر ایستاده است. (کاربر گودریدز)
- اثری خواندنی که میتواند شروع خوبی برای آشنایی با جهان داستانی فئودور داستایوفسکی باشد. (کاربر گودریدز)
اقتباسهای سینمایی و ادبی از کتاب نازنین
طی سالهای مختلف، اقتباسهای گونهگونی از این داستان انجام شده که در ادامه به چندی از مهمترین آنها اشاره میشود:
- اقتباس سال 1960 توسط الکساندر بوریسوف، کارگردان روسی
- اقتباس سال 1969 توسط کارگردان مشهور فرانسوی، روبر برسون
- فیلمنامهی اقتباسی سعید عقیقی از این داستان که در سال 1389 شمسی به رشتهی تحریر درآمد
- اقتباس سال 2017 توسط کارگردان اوکراینی، سرگئی لوزنیتسا
کتاب نازنین برای شما مناسب است اگر
- به کتابهای فئودور داستایوفسکی و روایتهای دروننگرانه و روانکاوانهاش علاقه دارید.
- روایتهایی دربارهی روابط عاطفی پیچیده و فروپاشی تدریجی یک رابطه را میپسندید.
- به ادبیات روسیه علاقه دارید و میخواهید یکی از داستانهای کوتاه و مشهور داستایوفسکی را مطالعه کنید.
در بخشی از کتاب نازنین میخوانیم
ولی خودم را نباختم. حتی کوچکترین حرکتی هم نکردم و دوباره با همان صدای آرام، با صداقت و صراحت اعلام کردم که از این به بعد، او را از دخالت در کارم محروم میکنم. مستقیم به صورتم نگاه کرد و زد زیر خنده و از خانه بیرون رفت.
اما واقعیت این بود که او حق نداشت بدون اجازه از خانه بیرون برود. هیچجا بدون من حق نداشت برود، چون این توافقی بود که پیش از ازدواجمان کرده بودیم. عصر بود که برگشت. من هم یک کلمه حرف نزدم.
روز بعد هم او صبح از خانه بیرون رفت. روز بعدش هم همین کار را کرد. من هم مغازه را بستم و بهسمت خانۀ عمههایش رفتم. از روز عروسی به بعد، هرگونه رابطهای را با آنها قطع کرده بودم. نمیخواستم اصلاً چشمم به چشمشان بیفتد. به همین خاطر، اصلاً نمیرفتم که آنها را ببینم.
اما کاشف به عمل آمد که او هم اصلاً به دیدن آنها نرفته بود. آنها همینطور با کنجکاوی به حرفهای من گوش میدادند و میخندیدند و مسخرهام میکردند. بعد رو در رویم گفتند: «خوبت شد.»
خودم حدس میزدم که اینطور به من بخندند و مسخرهام کنند. در همان لحظه، وعدۀ صد روبل پول به عمۀ کوچکتر دادم و بهعنوان پیشپرداخت 25 روبل به او دادم.
دو روز بعد، او پیش من آمد و گفت: «افسری به نام یفیموویچ تو این قضیه دخیله. همون ستوانی که توی یک هنگ باهاش همرزمی بودی.»
حسابی شگفتزده شدم. در آن هنگ، یفیموویچ بود که بیشتر از همه به من ضرر رسانده بود.
بله



























