تنها چیزی که از دریافت جایزهی نوبل خوشحالکنندهتر است، زندگی با گربههاست و کتاب از گربهها اثر دوریس لسینگ، ما را با نهایت خوشبختی بشری مواجه میکند. این کتاب، مجموعهای از خاطرات شخصی نویسنده است. او که از سه سالگی گربه داشت و در بستر مرگ هم آنقدر خوشبخت بود که گربهای در کنارش خرخر کند. لسینگ در میان این همه شادی، یک بار هم جایزهی نوبل ادبیات را از آن خود کرد.
دربارهی کتاب از گربهها
«این بچهگربه مال منه.» این جملهای است که دوریس لسینگ، نویسندهی کتاب از گربهها، در سن سهسالگی به پدر و مادرش که ابتدا با نگهداری این بچهگربه مخالف بودند، میگوید. او عاشق چشمهای درشت و بانمک گربهی گرسنهای شده است که در خیابان میخوابد و غذایی برای خوردن ندارد. دوریس آنقدر کوچک و کمسنوسال است که حتی نمیتواند برای این گلولهی پشم نرم و بازیگوش اسمی انتخاب کند.
او برای نخستین بار، برای آنچه خواست جنگید و توانست در این نبرد، بر پدر و مادرش پیروز شود و گربهای را که روی کف دست آدم جا میشد، به غنیمت بگیرد. کتاب از گربهها ما را همراه با دوریس لسینگ به قارههای مختلفی میبرد، از آسیا و آفریقا گرفته تا اروپا.
تنها چیزهایی که در زندگی عجیب لسینگ ثابت هستند، حضور و رفتوآمد گربههاست. همهچیز از یک گربه شروع شد، اما به مرور دهها گربهی دیگر به زندگی او اضافه شدند و دوریس لسینگ را به یک آدم کاملاً خوشبخت تبدیل کردند. کتاب خاطرهنگاری از گربهها، جزئیات و خصوصیات رفتاری هر گربهای را برای ما شرح میدهد و شیوهی زیستن با این موجودات را به ما میآموزد؛ موجوداتی که نمیتوانید از آنها بگریزید، زیرا از هر راه تنگ و باریکی خود را عبور میدهند و اگر به بخت خود لگد نزنید و آنها را از خود نرانید، به قلب شما وارد خواهند شد.
گربه در ادبیات؛ مساوی است با دریافت جایزهی نوبل
اینجا آفریقا؛ کشور زیمبابوه است. گربههایش هیچ شباهتی به گربههای تهران ندارند. بسیاری از آنها ملوس و ناز و پشمالو هستند، اما تعداد زیادی از آنها هم گربههای وحشی آفریقاییاند که بهتر است چشمشان به جوجهها، مرغها و حتی خود شما نیفتد. در این مزرعه حتی گربههای معصوم و ملوسی که فقط کمی بازیگوش هستند، بعد از مدتی کمی خشن و وحشی میشوند.

کتاب از گربهها نشر دیدآور ما را با یکی از این گربههای کوچک که کمکم بهدنبال جوجهها و مرغها میافتد و هر حیوانی را که میبیند، میخورد، آشنا میکند. نام این گربه مینی است. کوچکتر از باقی گربهها و موهایش خیلی نرمتر از اغلب گربههاست. دوریس لسینگ که حالا پنجسال دارد، او را بهعنوان گربهی محبوب خود انتخاب کرده، اما زمان زیادی نمیگذرد که رفتارهای مینی تغییر میکند. او ابتدا وحشی شده و سپس برای مدتی ناپدید میشود.
دوریس و مادر و پدرش تصور میکنند شاهین یا عقابی گرسنه، مینی را شکار کرده، اما سرنوشت این گربهی کوچک، تلختر از این است. او به قتل میرسد؛ آن هم توسط خود دوریس. این دختر بدون اینکه تشخیص دهد چه موجودی در حال شکار کردن جوجههاست، با تفنگ کالیبر 22 به باغ میآید و به سوی آن موجود ناشناخته و وحشی شلیک میکند. بعد از مرگ مینی، دوریس متوجه میشود مقتولش یک گربهی وحشی و بیرحم نیست، بلکه همان موجودی است که خودش او را بزرگ کرده و حالا هم قلبش را با گلولهای شکافته. این اتفاق، نخستین شوک روحی دوریس است، اما آخرین شوکی نیست که کتاب از گربهها ما را با آن مواجه میکند.
گربهها؛ مهمانان دوستداشتنی خانهی دوریس لسینگ
دوریس بیمار است. هوای آفریقا سوز سردی دارد و دوریس نیز با نخستین باد زمستانی، در بستر بیماری افتاده است. پدرش مشغول سفیدکاری اتاقخواب اوست و فعلاً او باید در اتاق کوچکی بماند. این اتفاق که شاید در نگاه اول بد و منفی به نظر برسد، بهترین اتفاقی است که در کتاب از گربهها برای دوریس رخ میدهد. یک گربهی ایرانی طوسی کمرنگ، از در اتاق وارد میشود و سرش را روی دست دوریس میگذارد.
این گربه نجاتدهندهی دوریس است. از عمق گلویش، صدای خرخر خفیفی میآید که برای دوریس همچون لالایی عمل میکند و او را به ساحل آرامش میرساند؛ اما شوربختانه عمر همزیستی با این گربهی موبلند و جذاب، چندان طولانی نیست.
دوست پشمالوی دوریس آنقدری باهوش نیست که بتواند از خود مراقبت کند. در یک روز سرد زمستانی، در یک وان آب میافتد و با وجود اینکه دوریس خیلی زود نجاتش میدهد، نمیتواند در برابر سرماخوردگی و ذاتالریه مقاومت کند. بعد از مرگ این گربه، دوریس به مدت 25 سال هیچ گربهای را به سرپرستی نگرفت.
دوریس لسینگ؛ مادر گربهها

در طول 25 سالی که دوریس گربهی خانگی نداشت، دو بار ازدواج کرد و سه فرزند به دنیا آورد. در سالهای جوانی از زیمبابوه به لندن که در واقع وطن اصلی او بود، برگشت و با فرزندش از ازدواج دومش، در یک خانه ساکن شد. او که انگار از تمام مصیبتهایش خلاص شده و وقتی پیدا کرده تا به خود سابقش بازگردد، در نخستین اقدام، یک گربه را به خانهاش میآورد. گربهای بیش از حد زیبا، مغرور و خودشیفته که انگار تمام فنون دلربایی را بلد است. کتاب از گربهها با ترجمهی فریبرز رستمپور ما را با زندگی جدید دوریس لسینگ همراه میکند.
خانهی او قرار است به بهشت گربهها یا به عبارت بهتر بهشت آدمها که میتوانند با چندین گربه دوست شوند تبدیل شود. از گربهی سیاهِ عاقل و مسئولیتپذیر تا گربهی نارنجیِ شیرینعقل و بامزه و گربهای معلول و مظلوم؛ همه در خانهی دوریس لسینگ منتظرند تا با آنها آشنا شویم.
با خرید کتاب از گربهها، بهترین لحظاتی را که یک نفر میتواند تجربه کند، سپری خواهید کرد؛ یعنی لحظاتی که میتوانید با گربهها معاشرت کنید.
نکوداشتهای کتاب از گربهها
- دوریس لسینگ با کمک قدرت شگرف نظارهگری خود موجوداتی را توصیف میکند که در عین ناشناخته و بیگانه بودن، صمیمیترین دوستان و جزئی از اهالی خانه هستند. (والاستریت ژورنال)
- کتاب از گربهها شور و شوقی که یک انسان در همنشینی با گربهها تجربه میکند را بهطور دقیق توصیف کرده است و ما را با ابعاد کمتر شناختهشدهای از زندگی و رفتارهای گربهها آشنا میکند. (نیویورکتایمز)
کتاب از گربهها برای شما مناسب است اگر
- مانند بسیاری از انسانها، گربهها را دوست دارید.
- به بهترین کتابهای خاطرات علاقهمندید که در آنها کسی زندگی پرماجرای خود را روایت میکند و گربهای در جایجای زندگیاش حضوری پررنگ دارد.
- به کتابی درباره حیوانات خانگی نیاز دارید تا زیست مسالمتآمیز با موجودات نرم و مهربانی چون گربهها را بیاموزید.
- در جستوجوی کتابی هستید که نویسندهی آن از برندگان جایزه نوبل ادبیات باشد.
در بخشی از کتاب از گربهها میخوانیم
گربه کلِ بعدازظهر را زیر تخت ماند. عاقبت متقاعد شد تا در آن عصر شفاف و روشن به طبقهی پایین بیاید. لبهی پنجره نشست و افول تاریکی، تاریکی واقعی، را نظاره کرد. بعد موهایش را که از ترس نامرتب شده بودند، لیسید و مرتب کرد. مقداری شیر خورد و سر حال آمد.
درست قبل از آنکه از آن آپارتمان اسبابکشی کنم، مجبور شدم آخر هفته به جایی بروم. یکی از دوستانم از گربه مراقبت کرد. وقتی به خانه برگشتم، پیش دامپزشک بود و لگنش شکسته بود. پنجرهای با ارتفاع زیاد در سقف تعبیه شده بود که معمولاً زیر آن آفتاب میگرفت. به دلیلی به آنجا رفته و سقوط کرده بود. احتمالاً ترسیده بود. به هر حال باید از بین میرفت. اشتباه بود اگر تصمیم میگرفتم او را در لندن نگه دارم. در مکان بعدی که باید به آنجا میرفتم، داشتن گربه ممکن نبود. خانه در یک بلوک ششواحدی در امتداد یک راه سخت و سنگی قرار داشت و حیاط و باغی در آن نبود. خانهی جدیدم با پارک ریجنت حدود هشتصد متر فاصله داشت و در ناحیهای واقع بود که مناسب گربهها نبود، اما یک بار یک گربه لاکپشتی را پشت ویترین خواروبارفروشی دیدم. فروشنده میگفت گربه شبها در آنجا میخوابد و در زمان تعطیلی مغازه به خیابان میرود. نمیخواستم او را سرزنش کنم. او پرسید: «گربهی خوب و خوشحالی به نظر نمیرسد؟» پنج سال بود که او اینطور زندگی میکرد.
چند ماهی بود که یک گربهی سیاه بزرگ در پاگرد ساختمان زندگی میکرد. دلش میخواست از آنِ کسی باشد. منتظر میماند تا دری باز شود یا کسی وارد شود. بعد میو میکرد. مقداری شیر مینوشید و مقداری از پسماندههای غذا میخورد. دور پاها میچرخید و اجازه میخواست که بماند، اما از این بابت نه اصراری داشت و نه امیدوار بود. ظاهراً کسی او را نمیپذیرفت. مثل همیشه دغدغهی اصلی ظرف خاک بود. کسی حاضر نبود ظرف خاک بدبویش را بالا و پایین ببرد. علاوه بر آن صاحبخانه او را دوست نداشت. به همین دلیل سعی میکردم به او غذا بدهم. هنگام روز او در پیادهرو مینشست و آمدوشد ماشینها را نظارهگر بود یا در داخل و بیرون مغازهها سرگردان بود. احتمالاً متعلق به یکی از مغازهها بود. او گربهی پیر، مؤدب و بیادعایی بود.
بله
























