یوستوس هارتناک در کتاب درآمدی بر منطق هگل کوشیده است بنیادیترین مفاهیم فلسفهی هگل را، به زبانی ساده و قابل فهم برای طیف متنوعی از خوانندگان، ارائه دهد. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل یکی از بزرگترین فیلسوفان بود و با فلسفهی ایدئالیسم آلمانی و تاریخگرایی خود، تاثیر مهمی بر بسط اندیشهی بشری از خود باقی گذاشت. هارتناک در این کتاب تلاش کرده تا نشان دهد که طبق اندیشههای هگل، اندیشهی ما چه نسبتی با ساختار واقعیت دارد؟
دربارهی کتاب درآمدی بر منطق هگل
یوستوس هارتناک کتاب درآمدی بر منطق هگل را با یکی از سوالهای پایهای تفکر فلسفی آغاز میکند: وجود چیست؟ هگل برای پاسخ به این پرسش، نخست از وجود محض سخن میگوید، یعنی وجودی که هنوز هیچ ویژگی، حد یا تعین مشخصی برای آن در نظر گرفته نشده است. اما دقیقا به همین علت، چنین وجودی ماهیت مشخصی ندارد و به عدم یا نیستی، نزدیک است. هگل از پیوند میان وجود محض و عدم به مفهوم صیرورت میرسد.
این مفهوم نشان میدهد وجود و عدم را نباید دو وضعیت کاملا جدا و ایستا در نظر گرفت. یوستوس هارتناک در ادامه به وجود متعین میپردازد؛ یعنی وجودی که دیگر مانند وجود محض کاملا خنثی و نامشخص نیست، بلکه صورت و حدود معینی پیدا کرده است. از نظر هگل، همین معین بودن به معنای وجود نوعی مرز است، یعنی هر تعین همزمان نوعی نفی نیز در دل خود جای داده است، یعنی یک چیز با ماهیت یافتن و تعریف شدن، بعضی امکانها و ویژگیها را از خود کنار میگذارد و از دیگری متمایز میشود.
اهمیت نفی در دستگاه اندیشهی هگل
به همین دلیل، یوستوس هارتناک در کتاب درآمدی بر منطق هگل بیان میکند که هویت و ماهیت هر چیز صرفا از مجموعهی ویژگیهایش نیست که ساخته میشود، بلکه نسبتش با دیگر وجودها نیز در شکلگیریاش نقش دارد. نویسنده در این نقطه به چرایی اهمیت مقولهی نفی در دیالکتیک هگل اشاره میکند، نفیای که در اینجا صرفا به معنای انکار یا از میان برداشتن نیست، بلکه یکی از شرایط اصلی تعین یافتن و مشخص شدن هر چیز به شمار میآید.
نویسنده از مفهوم وجود متعین هگل به رابطهی میان چیز و چیز دیگر میرسد. هر چیز زمانی تعین پیدا میکند که از ماهیتی دیگر متمایز شود؛ اما همین تمایز، محدودیتی نیز برای آن به وجود میآورد. چیزی که مرز دارد، متناهی است و فراتر از آن مرز، دیگری قرار میگیرد. هگل از این مسئله مقولهی متناهی و نامتناهی را مطرح میکند. او میان دو نوع نامتناهی تفاوت میگذارد؛ نامتناهی بد چیزی شبیه امتدادی پایانناپذیر است که در آن هر مرزی فقط با مرزی تازه جایگزین میشود.

متناهی، نامتناهی و مفهوم دیالکتیک هگلی
در مقابل، نامتناهی حقیقی صرفا ادامهی بیپایان این زنجیره نیست، بلکه نسبتی است که میان امر متناهی و نفی آن برقرار میشود. یوستوس هارتناک با توضیح این تمایز نشان میدهد که حرکت دیالکتیکی نزد هگل صرفا رفتوآمد از یک مفهوم به مفهومی دیگر نیست، بلکه هر مقوله در جریان بررسی، محدودیت یا مسئلهای را در درون خود آشکار میکند و همین محدودیت ضرورت گذار به مقولهی بعدی را پدید میآورد.
خرید کتاب درآمدی بر منطق هگل شما را با مدخلی عالی برای ورود به تفکر ژرف و ساختمان فلسفی پیچیدهی این فیلسوف بزرگ آلمانی روبهرو میکند. برخلاف آثاری که فلسفهی سیاسی هگل یا فلسفه هنر هگل را محور قرار میدهند، تمرکز این کتاب بر شالودهی منطقی و متافیزیکی نظام اوست؛ شالودهای که بدون شناخت آن، فهم بسیاری از دیگر حوزههای فلسفهی هگل دشوار خواهد بود. این اثر توسط حسین مافی مقدم به فارسی ترجمه شده و انتشارات نقد فرهنگ آن را منتشر کرده است.
نکوداشتهای کتاب درآمدی بر منطق هگل
- این کتاب مقدمهای بسیار خوب برای آشنایی با منطق هگل است. نویسنده مطالب بسیار دشواری را روشن و قابلفهم ارائه کرده است و در عین حال، توانسته این موضوعات سنگین را جذاب و خواندنی مطرح کند. (کاربر آمازون)
- این بهترین کتاب مقدماتی دربارهی منطق هگل است که تاکنون با آن روبهرو شدهام. مطالعهی آن را به هر کسی که قصد دارد مطالعهی هگل را آغاز کند، بسیار پیشنهاد میکنم. با این وجود با اثر سادهای طرف نیستیم و مطالعهاش نیاز به دقت و حوصلهی بالایی دارد، اما بدون آنکه به سادهسازی افراطی دچار شود، مطالب را تا حد امکان ساده و روشن توضیح میدهد. (کاربر آمازون)
کتاب درآمدی بر منطق هگل برای شما مناسب است اگر
- به فلسفهی هگل علاقهمندید و میخواهید با چندی از بنیادیترین اندیشههای او آشنا شوید.
- به رابطهی میان اندیشه و واقعیت، ذهن و عین، آزادی و ضرورت یا نسبت فلسفهی هگل با خدا علاقه دارید.
- میخواهید با مفاهیمی مانند دیالکتیک، وجود و عدم، صیرورت، نفی، تناقض، ذات و نمود و عینیت در ساختمان فکری اندیشهی هگل، آشنا شوید.
در بخشی از کتاب درآمدی بر منطق هگل میخوانیم
مفهومِ علت بالضروره متضمن دو مفهوم است: (1) چیزی که علت برای آن، علت است و (2) چیزی که علت را میسازد. یا به بیان متفاوت (1) پرسشی دربارهی علتِ چیزی است و (2) پاسخی به این پرسش است.
هگل بین علتِ صوری و علتِ واقعی فرق میگذارد. در علتِ صوری، محتوای توضیح و مُوَضّح اینهمان هستند. توضیح (دلالت مصداقی آن) به همان چیزی که مُوَضّح ارجاع داده، اشاره میکند. توضیح و موضّح، یک دلالت مصداقی واحد دارند. بهعنوان یک مثال از علت صوری، از یک توضیحی که درواقع ضابطهمند نیست (ضابطهمند نیست چون علتِ صوری توسط ارجاع به یک پدیدار توضیح داده میشود) هگل اشاره میکند: اگر در مورد این واقعیت که زمین به دور خورشید میچرخد سؤال شود، پاسخی که داده میشود این است که نیروی جاذبه بین زمین و خورشید سبب این چرخش است؛ و اگر سؤال شود در مورد نیروی جاذبه چه میدانیم، پاسخ این است که نیروئی است که اثری را تولید میکند که سبب میشود زمین به دور خورشید بچرخد. بااینحال چنین پاسخی فقط چیزی را در پدیدار بیان میکند که قرار است بهعنوان علت تلقی شود (SL 458).
بر خلاف علتِ صوری، جائی که محتوای توضیح و موضّح یکی هستند، در علتِ واقعی چنین اینهمانیای نداریم. در علتِ واقعی توضیح و موضّح به پدیدارهای مختلف ارجاع داده میشوند. دراینصورت مشکل این است که چگونه ممکن است یک پدیدار بهوسیلهی پدیدار دیگر توضیح داده شود، یا بلکه، چگونه ممکن است از یک حالت برای حالت متمایز دیگر استفاده کرد، آن هم جائیکه هر دو حالت به پدیدارهای مختلف ارجاع داده میشوند. حالتِ مشتق شده، توضیح است (مانند اینکه توپ بیلیارد میچرخد)، درحالیکه حالتی که دلالت بر توضیح دارد (درنتیجه توضیح میدهد)، موضّح است (مانند اینکه توپ بیلیارد توسط توپ دیگر ضربه میخورد).
بله


















