ریک ریوردان در کتاب سریر آتش، دومین جلد از مجموعه خاطرات خاندان کین، باری دیگر ما را همراه کارتر و سادی کین، قهرمانان نوجوانی میکند که در قسمت پیشین با شکست «سِت»، ایزد مصری، از نابودی جهان جلوگیری کردند. ولی نبرد این دو هنوز به انتها نرسیده و وقت چندانی هم برای استراحت ندارند، چراکه آپوفیس، مار بزرگ، قصد فرار از زندان و به هرجومرج کشیدن دنیا را دارد. این کتاب نامزد جایزهی گودریدز 2011 بوده است.
دربارهی کتاب سریر آتش
پس از ماجراهایی که کارتر و سادی در جلد اول پشت سر گذاشتند، زندگی عادی نوجوانانهی آنها دیگر به پایان رسیده است. این دو حالا میبایست ضمن آموزش جادوگران جوان، خود نیز بر قدرتهای جادوییشان مسلط شوند، چراکه آپوفیس هر لحظه ممکن است با خرد کردن زنجیرهای زندان ابدیاش، نظم جهان را به آشوب بکشد. ریک ریوردان در کتاب سریر آتش باری دیگر ما را درگیر نبردی هیجانانگیز میان خدایان مصر باستان میکند.
تنها راهی که کارتر و سادی برای مقابله با آپوفیس مییابند، بیدار کردن راع، خدای خورشید و فرمانروای پیشین ایزدان باستانی مصر است. دو قهرمان نوجوان برای یافتن او، میبایست سه طومار کتاب راع را بیابند؛ طومارهایی که هرکدام در گوشهای پنهان از جهان، مخفی شدهاند و مسیر رسیدن به هرکدام از آنها اصلا قرار نیست راحت و بدون دردسر باشد، بلکه گوشهگوشهی آن هیولا، جادوگر و ایزدی مخوف در انتظار نشسته است.
جستوجویی برای یافتن خدای خورشید
ریک ریوردان در رمان سریر آتش بسیاری از ایزدان مصر باستان، از جمله بِس، نخبت، خونسو و تاوارت را به جهان معاصر میآورد و به هرکدام نقشی میبخشد. ایزدان این رمان اسطورهای خواستهها و اهداف خاص خود را دارند و نمیتوان به سادگی آنها را به دو گروه خیر و شر تقسیم کرد. به همین جهت، در لحظهای ممکن است در نقش دوست برای کارتر و سادی ظاهر شوند و در لحظهای دیگر، بدل به دشمنان قسم خوردهشان گردند.
این امر سبب شده تا ما صرفا با چهرههایی اسطورهای و ساده طرف نباشیم و در عوض شخصیتهایی زنده و پیشبینیناپذیر را در برابر خود ببینیم که اعتماد یا دشمنی با آنها را بدل به امری چالشآفرین میکند. این رویکرد باعث شده تا رمان کشش روایی قابل توجهی پیدا کند و به نبرد میان نیروهای خیر و شر، پیچیدگی و دشواری قابل توجهی ببخشد.

خاطرات خاندان کین 2؛ فانتزی نوجوان با ریشههای اسطورهای
داستان فضایی قابلپیشبینی ندارد. ریک ریوردان در بخشهایی، فضایی جدی و هراسآور میآفریند و قهرمانانش را با خطراتی سهمگین مواجه میکند. اما کمی بعد، با طرح معمایی تازه، گفتوگویی شوخطبعانه یا موقعیتی خندهآور، از سنگینی موقعیت میکاهد. حرکت هوشمندانهی میان تعلیق، وحشت و طنز، ریتم روایی این رمان ماجراجویانه نوجوان را زنده نگه میدارد و اجازه نمیدهد مخاطب برای لحظهای، خسته شود.
خرید کتاب سریر آتش شما را درگیر قصهای پرهیجان از نبرد میان ایزدان باستانی و نیروهای خیر و شری میکند که هرکدام برای رسیدن به اهدافشان از هیچ عملی فروگذار نمیکنند. آیا کارتر و سادی در جستوجوی دشوارشان در یافتن خدای خورشید، موفق ظاهر میشوند یا آپوفیس با فرار از اسارت، جهان را به نابودی میکشاند؟ این اثر توسط آیدا کشوری به فارسی ترجمه شده و انتشارات بهنام آن را منتشر کرده است.
نکوداشتهای کتاب سریر آتش
- کتابی که بدون شک به اثری کلاسیک بدل خواهد شد. (ساندی اکسپرس)
- ترکیبی شگفتانگیز از اسطوره و جهان مدرن. (اوئن کالفر، نویسنده مجموعهی آرتمیس فاول)
- کتابی که شوخطبع و سرشار از خلاقیت است. داستانش گیرا، تاثیرگذار و آمیخته با طنزی هوشمندانه و دلنشین است. (تایمز)
کتاب سریر آتش برای شما مناسب است اگر
- قصد مطالعهی یک رمان فانتزی نوجوان سرگرم کننده را دارید.
- به دیگر کتابهای ریک ریوردان مثل پرسی جکسون علاقه دارید.
- شخصیتهای اسطورهای و ایزدان باستانی را دوست دارید و میخواهید قصهای را بخوانید که این شخصیتها را به جهان معاصر امروز میآورد.
در بخشی از کتاب سریر آتش: کتاب دوم مجموعه خاطرات خاندان کین میخوانیم
بعد از سفرمان به موزهی بروکلین، برایم سخت بود که بخوابم. وقتی که بالاخره توانستم بخوابم، در بدنی متفاوت بیدار شدم.
سفری ذهنی یا خوابی عادی نبود. من هوراس انتقامجو بودم.
قبلاً با هوراس بدن مشترک داشتهایم. در کریسمس حدود یک هفته در سرم بود و پیشنهادهایش را زمزمه میکرد و اوقات دیگر هم آزاردهنده میشد. در زمان مبارزه در هرم سرخ، یک ادغام کامل افکار خودم با افکار او را تجربه کردم. من به چیزی که مصریان به آن «چشم» ایزد میگفتند، تبدیل شده بودم تمام قدرتش در اختیار من بود، تمام خاطراتمان با هم ترکیب شده بود، انسان و ایزد متحد عمل میکردند.
اما باز هم در بدن خودم بودم.
این بار، همه چیز برعکس شده بود. من مهمان بدن هوراس بودم، بر عرشهی قایق روی رودخانهای جادویی که به سمت دووآت پیچ و تاب میخورد، ایستاده بودم. بیناییام به تیزبینی یک شاهین شده بود. از میان مه، میتوانستم اشکالی را ببینم که در آب حرکت میکردند پشت خزندگان فلسدار و بالههای غول پیکر. ارواح مردگان را میدیدم که در هر دو سوی رودخانه شناور بودند.
خیلی بالاتر، سقف غار به رنگ قرمز میدرخشید انگار که در حال قایقرانی در گلوی جانوری زنده بودیم.
بازوانم برنزى رنگ و ماهیچهاى بودند و نوارهاى طلایى و لاجوردى دور آنها بود. زرهى چرمى پوشیده بودم و نیزهاى در یک دست و خُپش در دست دیگرم بود. احساس قدرت مىکردم مثل... خب، مثل یک ایزد.
هوراس گفت، سلام کارتر. که مثل این بود که با خودم حرف مىزنم.
- هوراس، چى شده؟
به او نگفتم که به خاطر بدون اجازه وارد خواب شدنش، عصبانى هستم. نیازى نبود که بگویم. افکارم را با او سهیم بودم.
بله
























