کتاب تا بلندای روشنی به قلم نادر نصیری یک رمان معنوی ایرانی است که در آن نویسنده ضمن روایت داستان خود، به مخاطب کمک میکند تا به دل سختیها بزند و از شکست نهراسد. داستان حول محوری شخصیتی به نام آرمان میچرخد که با فردی به نام استاد مواجه میشود. این مواجهه باعث میشود تا مفاهیم ارزشمندی در قالب یک گفتوگو بین آنها به جریان بیفتد و به این وسیله مخاطب به همراه شخصیت اصلی داستان در باورهای کهنهی خود تجدیدنظر کند.
دربارهی کتاب تا بلندای روشنی
نادر نصیری در کتاب تا بلندای روشنی مخاطب را به سفری درونی میبرد؛ سفری که در پایان آن، روشناییِ آگاهی پیش روی خواننده قرار میگیرد و او را به نگاهی تازه به خود و باورهایش دعوت میکند.
داستان با برخورد اتفاقی میان آرمان و استاد آغاز میشود. آرمان که از شکستهای پیدرپی خسته و از زندگی دلزده است، در لحظهای که با خود میاندیشد چرا هیچ راهی در زندگیاش به سرانجام نمیرسد، صدای گفتوگوی استاد را میشنود؛ استادی که برای جمع کوچکی در کافه از یافتن معنای زندگی و تعریف دوبارهی موفقیت سخن میگوید. همین سخنان، کنجکاوی آرمان را برمیانگیزد و او را به میز آن جمع میکشاند؛ جایی که مسیر تازهای پیش روی او گشوده میشود.
کتاب تا بلندای روشنی با دیدارهای بعدی استاد و آرمان ادامه پیدا میکند. آرمان که پس از اولین دیدار، شیفتهی کلام استاد شده است، بار دیگر در کافه به جمع آنان میپیوندد؛ دیداری که سرآغاز سفری کوتاه به دل کوهستان میشود.
روایت این داستان بر محوریت گفتوگوهای چندنفره میان استاد، آرمان و سایر شاگردان پیش میرود. در خلال این گفتوگوها، مفاهیم ارزشمند و عمیقی مطرح میشود که تلنگری بر ذهن خواننده میزند و او را به بازبینی باورهای کهنه و تقویت خودباوری فرامیخواند. از دیدگاه استاد، موفقیت نه پیمودن مسیرهای تکراری و همگانی، بلکه یافتن راهی اختصاصی است که با سرشت و تواناییهای هر فرد همخوانی دارد.
تا بلندای روشنی؛ داستانی با لایههای عمیق فکری
اگرچه تا بلندای روشنی در قالب یک رمان روایت میشود، اما مفاهیم روانشناسی که در بطن آن جریان دارد، این اثر را به متنی فراتر از یک داستان صِرف تبدیل میکند. کتاب با تکیه بر گفتوگو، تأمل و مواجههی شخصیتها با پرسشهای بنیادین زندگی، ذهن خواننده را به سمت موضوعاتی چون معنا، موفقیت، ترس، رابطه، آزادی، انضباط و مسئولیت فردی و اجتماعی میکشاند. در این اثر، پاسخهای قطعی و از پیش آماده جای خود را به اندیشیدن، تجربه کردن و دوباره دیدن دادهاند؛ همین ویژگی باعث میشود هر فصل دریچهای تازه به یکی از ابعاد زندگی باز کند.
فضای داستان نیز با پیوند خوردن به طبیعت و حرکت از موقعیتهای فردی به دغدغههای انسانی و جمعی، عمق بیشتری پیدا میکند. در نتیجه،این اثری است که هم از نظر داستانی خواندنی است و هم از نظر مفهومی، خواننده را به بازنگری در نگاه، انتخابها و مسیر رشد فردی دعوت میکند.
اگر از مسیر زندگی خود ناراضی هستید و احساس میکنید تمام راههای پیش رویتان به بنبست ختم میشود، خرید کتاب تا بلندای روشنی از نادر نصیری را در اولویت قرار دهید. این رمان ایرانی را نشر گویا منتشر کرده و در دسترس علاقهمندان به این ادبیات داستانی ایران قرار داده است.
کتاب تا بلندای روشنی برای شما مناسب است اگر
- به خواندن مطالب انگیزشی و خودسازی در قالب داستان و با زبانی ساده علاقهمندید.
- به دنبال بازنگری در باورهای کهنهی خود هستید و تصمیم دارید مسیر جدیدی را در زندگی باز کنید.
- میخواهید نگاه عمیقتری به مفاهیمی چون موفقیت، ترس، رابطه و آزادی پیدا کنید.
در بخشی از کتاب تا بلندای روشنی میخوانیم
«انگار از این بالا، مشکلات شهر کوچکتر میشن، استاد.»
استاد گفت: «درسته، همیشه وقتی از بالا نگاه میکنی، هم مشکلات کوچکتر میشن و هم تواناییهای خودت بزرگتر. اما حقیقت اینه که باید برگردیم پایین. قله محل ایستادن نیست، محل کسب افتخار و اعتمادبهنفسه و نماد اینه که من هم تونستم و همونجا باید برای صعودهای بعدی نیز برنامهریزی کنی.»
اعضای گروه کمی پایینتر، دور آتشی کوچک در پناه یک تختهسنگ بزرگ جمع شده بودند. شعلههای آتش، سایههایشان را روی صخرههای کوه به نمایش میگذاشت. لبخندی حاکی از رضایت روی چهرهشان بود، رضایتی که از یک روز پربار آمده بود.
نگین و سامان کنار هم نشسته بودند. نگین، که تازه از یک سفر کاری و نمایشگاه بینالمللی برگشته بود، کمی خسته اما پرشور به نظر میرسید.
نگین آتش را نگاه کرد و گفت: «استاد... این مدت توی نمایشگاه میدیدم چطور شرکتها در کنار هم کار میکنن؛ اصلاً بدون همکاری نمیتونن محصولی رو کامل کنن. ما هر کدوم پتانسیل زیادی داریم، اما هنوز با کار گروهی خیلی انس نگرفتهایم.»
سامان تأیید کرد: «من و نگین همیشه از کار مشترک فرار میکردیم... فکر میکردیم هر کسی خودش بهتر میدونه چطور تصمیم بگیره و عمل کنه. ولی الان میبینیم بخشی از قوی و بزرگشدنِ یه رابطه، همین کنار هم ساختن و رفع چالشهاست.»
حامد چوبی را جابهجا کرد تا شعلهها بالاتر بروند. «فکر میکنم ما همیشه میخوایم تنها قهرمان ماجرا باشیم. شاید همین باعث شده کار مشترک برامون جذاب نباشه.»
استاد هیزمی را به آتش انداخت. «دقیقاً همینه حامد. چون فکر میکنیم وقتی یکی بهتر از ما دیده بشه، به این معنیه که ما کوچک شدیم. درحالیکه دنیا داره به سمتی میره که قدرت واقعی نه تو «تکنفرهبودن»، بلکه تو «بالابردن همدیگه» پیدا میشه. هیچ گروه موفقی روی دوش یه نفر ساخته نشده. قدرت مؤثر همیشه بین آدمها تقسیم شده.»
بله

















