داستانهای خیلی کوتاه محمدعلی کاظمی نصرآبادی در کتاب دژم، مانند عکسهای آلبوم خانوادگی، روایتگر لحظههای بسیار کوتاه از زندگی واقعی و گاهی خیال است. در این مجموعه 140 داستانک با درونمایههای اجتماعی، احساسی و طنزآمیز آمده که با زبانی روان، ساده و صمیمی نوشته شدهاند، اما نگاه انتقادی و دغدغههای اجتماعی و انسانی نویسنده در بسیاری از داستانکهایش نمایان است.
دربارهی کتاب دژم
کتاب دژم: داستان کوتاه کوتاه، مجموعهای از داستانکهای محمدعلی کاظمی نصرآبادی است که غالبا در فضایی عاطفی و احساسبرانگیز روایت میشوند. روابط انسانی، احساسات عمیق، عشق، فقدان، تنهایی و مشکلات اجتماعی و اقتصادی مهمترین محرکهای نویسنده برای خلق داستانهای بسیار کوتاه و چندخطی است. صحنههایی که گرچه سریع و کمجزئیات تعریف میشوند، اما خواننده را به مکث وامیدارند تا با تخیل خود بخشهای ناگفتهی داستانها را پیش ببرد.
داستانک چیست؟
داستانک، میکروفیکشن (Microfiction) یا فلشفیکشن (Flash Fiction)، به داستانهایی گفته میشود که گاهی فقط از یک جمله یا چند واژه ساخته شدهاند. این داستانها در عین کوتاهی، میتوانند ذهن خواننده را مدتها در اختیار بگیرند و او را در روایت شریک کنند. خوانندهی داستانک این شانس را دارد که با حدس زدن ابعادی که نویسنده از او مخفی میکند، جزئیات را با سلیقهی خودش بسازد. محمدعلی کاظمی نصرآبادی هم در کتاب دژم، با خلق صحنههای کوتاه، فضای زیادی به مخاطب خود داده تا آنچه پیش و پس از آن لحظه رخ داده است را بازسازی کند.
داستانکها با دقت و وسواس زیاد نوشته میشوند، چراکه باید در عین سادگی و کوتاهی، گیرا و سوالبرانگیز باشند. بسیاری از داستانکهای محمدعلی کاظمی نصرآبادی را میتوان داستان مینیمال به حساب آورد. مینیمالیسم در ادبیات هم در داستان کوتاه و هم در رمانها میتواند استفاده شود، اما تاثیرگذاری داستانکها را به اوج میرساند. با خرید کتاب دژم از انتشارات چوپان داستانکهایی خواهید خواند که به دلیل توصیف زندگی روزمرهی ایرانی، حس نوستالژی و آشنایی دارند و ممکن است به تجربههای شخصی شما بسیار نزدیک باشند.
کتاب دژم برای شما مناسب است اگر
- به داستان مینیمالیستی و داستانک علاقه دارید.
- از خیالپردازی هنگام مطالعهی داستانها لذت میبرید.
- فرصت زیادی برای خواندن داستانهای بلند ندارید یا تمرکز روی داستانهای طولانی برایتان سخت است.
در بخشی از کتاب دژم: داستان کوتاه کوتاه میخوانیم
فال غرور
در خیابان کودکی را دیدم که فریاد میزد: «خواهرم مریضه، توروخدا یه فال ازم بخرید.»
مردم بیتفاوت از کنار پسرک میگذشتند و گاهی هم پسربچههای شروشور با لبخندهای نیشدار خود، پسرک فالفروش را خُرد میکردند. جوانی سر میرسد و میگوید: «دانهای چند؟»
«به شما نصف قیمت میدم آقا، بخدا از صبح تا حالا اینجا وایسادم، چندتایی هم بیشتر نفروختم. دستام از سرما داره یخ میزنه.»
جوان پوزخندی میزند: «اینقدر صغراکبرا برای من نچین. بگو ببینم نصف قیمت یعنی چند؟!»
کرایه
نزدیک نیم ساعت کنار تیر چراغ برق ایستاده و منتظر مینیبوس بود. چندباری تاکسیها برایش بوق زدند، ولی او هر بار با دست اشاره میکرد که سوار نمیشود. بالاخره سروکلۀ مینیبوس پیدا شد. جوانک گونی ابزارش را روی دوشش انداخت و سرش را از لای پنجره داخل کرد و گفت: «اسماعیل آقا... ببخشید... امروز هم میتونم کنار در بایستم و روی صندلی ننشینم.»
بله


















