برای یک فرصت دوباره، تا کجا حاضری پیش بروی؟ این پرسش، هستهی اصلی کتاب اولین بار که او را دیدم اثر لورا دیو است؛ یک رمان تریلر پرتعلیق که رازهای گذشته، جرایم سازمانیافته و عشق خانوادگی را در روایتی نفسگیر از فرار، خطر و تلاش برای دوباره کنار هم بودن پیوند میدهد. گفتنی است این اثر بهعنوان یکی از پرفروشترین عناوین نیویورکتایمز معرفی شده است.
دربارهی کتاب اولین بار که او را دیدم
شش سال دوری و زندگی در سایه و بعد پیدا شدنش در مکانی غیرمنتظره... هانا باید برای نجات خانوادهاش با رازهای گذشته روبهرو شود و در مسیری پرخطر، میان دروغها، تعقیب و گریزها و حقیقتهای پنهان برای به دست آوردن فرصتی دوباره بجنگد. ماجرای کتاب اولین بار که او را دیدم نوشتهی لورا دیو از همین جا شروع میشود؛ دنبالهی رمان «آخرین چیزی که او به من گفت» که بار دیگر هانا هال را به دل ماجرایی پرمخاطره میبرد؛ جایی که یک دیدار غیرمنتظره، همه چیز را تغییر میدهد.
«اون» همسر هانا، شش سال پیش به شکل ناگهانی ناپدید شد و از آن زمان هانا و دخترخواندهاش بیلی سعی کردهاند خیلی محتاطانه و در حاشیه به زندگیشان ادامه دهند. تا این که در نمایشگاه طراحی، سر و کلهی اون پیدا میشود. او یک فلش مموری رمزگذاریشده به هانا میدهد و پیش از آن که فرصتی برای پرسیدن سؤالهایش پیدا کند، ناپدید میشود. این رمان معمایی پرکشش، با گرهگشایی تدریجی از معماها و افشای رازهایی که در پس ناپدید شدن اون نهفتهاند، مخاطب را قدم به قدم با هانا همراه میکند.

اولین بار که او را دیدم؛ رازهای یک بازگشت
کمی پس از پیدا شدن اون، پیامی هشدارآمیز به هانا میرسد که از او میخواهد فوراً خانه را ترک کند. همزمان، خبر مرگ نیکلاس بل، پدربزرگ بیلی و وکیل باسابقه ی یک سندیکای جرایم سازمانیافته منتشر میشود؛ اتفاقاتی که امنیت هانا و بیلی را به خطر میاندازد. حالا نوبت به تعقیب و گریزی نفسگیر است. کلاف پیچیدهی رازها، تهدیدها و تصمیمهای غیرمنتظره، این اثر از لورا دیو را به یکی از بهترین کتابهای جنایی و معمایی تبدیل کرده است.
نیکلاس سالها پیش با رهبر سندیکا، فرانک، توافق پنهانی کرده بود تا هانا و بیلی از گزند تشکیلات جنایی در امان بمانند. اکنون با مرگ و او و افزایش قدرت فرزندان جاهطلب فرانک، کوئین و تدی، این توافق دیگر نمیتواند امنیت خانواده را تضمین کند. کتاب اولین بار که او را دیدم با شخصیتپردازی قوی و صحنهسازی پرجزئیات، مخاطب را به دل ماجرایی پرمخاطره میبرد و با گرهافکنیهای پیدرپی، تا واپسین صفحات درگیر نگه میدارد.
یک رمان تریلر با چاشنی تعقیب و گریز
از کالیفرنیا تا جنوب فرانسه، هانا و دخترخواندهاش، قدمبهقدم به ماجرایی کشیده میشوند که ابعاد آن فراتر از تصورشان است. رمزگشایی از سرنخها، رویارویی با دشمنانی قدرتمند و تصمیمهایی که بازگشتی برایشان نیست، هانا را در موقعیتی قرار میدهد که باید میان گذشتهی حلنشده و آیندهای نامعلوم، مسیر خود را طی کند. با خواندن این تریلر روانشناختی و جنایی، وارد دنیایی از رازهای پنهان، روابط پیچیده و انتخابهای دشوار میشوید؛ داستانی که کنار هیجان و تعلیق، پیوندهای خانوادگی را در موقعیتهای بحرانی به آزمون میگذارد.
از مهمترین لحظات کتاب اولین بار که او را دیدم میتوان به دیدار ناگهانی هانا و اون در نمایشگاه طراحی، فرار هانا و بیلی پس از انتشار خبر مرگ نیکلاس و تلاش آنها برای گشودن رمزهای فلش مموری اشاره کرد. تغییر مسیر غیرمنتظرهی پرواز به میامی، جایی که هانا درمییابد ممکن است در دام دشمنان افتاده باشد، بر شدت تعلیق این رمان هیجانانگیز میافزاید.
جدال با گذشته در مسیری برای بقا
در ادامه، دیدار دوبارهی بیلی و پدرش در موزهی خانهموزهی پیکاسو در جنوب فرانسه، وجه عاطفی این رمان معمایی را پررنگتر میکند. سرانجام رویارویی با فرانک در جشن تولد هشتادسالگی او در دهکدهای از فرانسه، شخصیتها را به نقطهای میرساند که باید با پیامدهای انتخابهای گذشته مواجه شوند.
اگر مشتاقید بدانید رازهای گذشته چگونه سرنوشت هانا و بیلی را تغییر میدهند و این تعقیب و گریز پرمخاطره به کجا میرسد، خرید کتاب اولین بار که او را دیدم انتشارات کتابراه را به شما پیشنهاد میکنیم. یک تریلر روانشناختی پرتعلیق با ترجمهی روان سامره عباسی که تا پایان، پرسشهای تازهای پیش رویتان میگذارد.

اقتباس تلویزیونی از کتاب اولین بار که او را دیدم
- رمان اولین بار که او را دیدم لورا دیو، مبنای اقتباس تلویزیونی فصل دوم سریال «آخرین چیزی که او به من گفت» با بازی جنیفر گارنر است.
جوایز و افتخارات کتاب اولین بار که او را دیدم
- رمان معمایی پرفروش نیویورک تایمز بلافاصله پس از انتشار
- رمان تریلر روانشناختی منتخب ویراستاران آمازون
- کتابی که الهامبخش فصل دوم سریال «آخرین چیزی که او به من گفت» با بازی جنیفر گارنر شد.
- از انتخابهای باشگاه کتاب ریس ویترسپون
نکوداشتهای کتاب اولین بار که او را دیدم
- نثر موجز و سنجیدهی این رمان با داستانی همراه شده که لحظاتی عمیقاً تأثیرگذار از نظر عاطفی دارد... یک رمان معمایی پرتنش، اما در کمال شگفتی، لطیف و سرشار از مهر. (واشنگتن پست)
- دنبالهای سرشار از حادثه و عمیقاً تأثیرگذار که به اندازهی رمان «آخرین چیزی که او به من گفت» شگفتانگیز است. (مری کوبیکا، نویسنده)
- رمانی که ارزش وقت گذاشتن دارد. (نیویورک تایمز)
کتاب اولین بار که او را دیدم برای شما مناسب است اگر
- بهترین کتابهای جنایی و معمایی را جستجو میکنید و شیفتهی روایتهایی هستید که با تعلیق پیوسته تا پایان شما را با خود همراه میکنند.
- پس از خواندن چند داستان کلاسیک با ریتمی آرام، میخواهید یک رمان هیجانانگیز و پرماجرا را در دست بگیرید؛ اثری که با اتفاقات غیرمنتظره و گرهگشاییهای پیدرپی، سرعت روایت را حفظ میکند.
- کتاب «آخرین چیزی که او به من گفت» اثر لورا دیو را خواندهاید و میخواهید ادامهی این تریلر روانشناختی را با ترجمهای عالی و روان دنبال کنید.
در بخشی از کتاب اولین بار که او را دیدم: برای یک فرصت دوباره، تا کجا حاضری پیش بروی؟ میخوانیم
مشتریام بازیگر است. چندوقت پس از نقلمکان به لس آنجلس کارم را با او شروع کردم و تقریباً تمام مبلمان اتاقهای خانۀ ساحلیاش را در مالیبو من ساختم. او زنی باهوش، طعنهزن و زیباست، و از همان اولین باری که دیدمش حسی به من گفت ممکن است او و جیک از هم خوششان بیاید. این حس به قدری قوی بود که، گرچه اصلاً قصد پیدا کردن همسری برای نامزد سابقم نداشتم، بهناچار آن دو را به هم معرفی کردم. حالا چقدر خوشحالم که این کار را کردم. آنها عاشق هم شدند و ازدواج کردند و حالا هم منتظر اولین فرزندشاناند. جیک گویی بالاخره تبدیل شده به بهترین نسخۀ خودش.
بیشتر سال را در نیویورک میگذرانند اما خانۀ کنار جادۀ مالیبو را نگه داشتهاند، بااینحال نام جیک در سند ملک ثبت نشده است.
به خاطر من و بِیلی، اسم جیک را در سند ذکر نکردند تا کسی خیال نکند میتواند آنجا پیدایمان کند. دستکم به اینزودیها.
از راننده میخواهم یک کیلومتر مانده به خانهشان پیادهام کند، در مالبی کانتری مارت، مرکز خرید روبازِ بزرگی که بوتیکها و نانواییها و رستورانهای شیکی دارد و تابلویی که اعلام میکند پاپاراتزیها حق ورود ندارند. موجسوارها و محلیهای خوشچهرۀ اینجا به قدری جلب توجه میکنند که میتوانم بهراحتی میانشان پنهان شوم.
کرایه را نقدی میدهم و محض احتیاط به کافۀ محلی میروم. شاید راننده نگاه کند ببیند کجا میروم. شاید او یا کس دیگری من را بشناسد.
کافه و تراس پشتیاش پر از جمعیت است؛ محلیهای مالیبو در آرامش از نوشیدن کاپوچینوهایشان لذت میبرند و آفتاب و گرمای نخستین ساعات صبح جانشان را گرم میکند. لیوانهای بزرگ نوشیدنیهای سبز رنگ روی میزها به چشم میخورد.
بله



























