کتاب دروازه مردگان نوشتهی مونا زواشکیانی، جلد سوم مجموعهی انتقام جویان تاریکی است و داستان سوفیانا، قهرمان نوجوان این مجموعه را در نبرد عظیم و حماسیاش با نیروهای تاریکی به پایان میرساند و نقطه پایانی باشکوه بر این سهگانهی جذاب میگذارد. این قسمت شروعی طوفانی دارد و سوفیانا در تسخیر نیروی تاریکی، قصد لهکردن دوستان و یاران عزیزش را با جادوی یخیاش دارد. آیا او میتواند کنترل خود و قدرتهایش را به دست آورد؟
دربارهی کتاب دروازه مردگان
مونا زواشکیانی در کتاب دروازه مردگان، جلد 3 مجموعهی انتقام جویان تاریکی، سوفیانا و یاران قابل اعتمادش را برای نبردی پایانی، باری دیگر در برابر ارتش ارباب تاریک قرار میدهد. گاس، بانو الهه، مینزی، سپر، آرمین، خانم نیکا، خاله زمرد و دیگر شخصیتهای قسمتهای پیشین در این کتاب هم گرد هم جمع شدهاند تا به وارث حقیقی سرزمین الماس در نبرد سرنوشتسازش، یاری برسانند. اینبار، سارینا، تمام قد، در برابر قهرمان قصه ایستاده و قصد کشتن و نابودی او را دارد.
سارینا، همکلاسی شخصیت اصلی که در جلد اول مجموعهی انتقام جویان تاریکی همراه با او قدم به سرزمین جادویی گذاشت، پس از وقایع جلد دوم، به نیروهای ارتش تاریکی پیوسته و برای نابودی سوفیانا و دوستانش از هیچ چیز فروگذار نمیکند. کتاب دروازهی مردگان موسسه فرهنگی آرمان رشد، روایتگر نبردی سهمگین میان نیروهای خیر و شری است که در مرکزیت آن، دو دوست قرار گرفتهاند و تا نابودی یکی از آن دو، هیچچیز به پایان نمیرسد.

انتقام جویان تاریکی 3 و سرنوشت قلمروی الماس
کتاب انتقام جویان تاریکی جلد سوم با وجود شوخیهای گاهبهگاه و روابط گرم و صمیمانهی میان شخصیتها، لحنی جدیتر نسبت به دو جلد پیشین دارد و رخدادهایش بیش از پیش، سرنوشت جهان و قهرمانان قصه را دستخوش تغییر میکند. تغییراتی بیبازگشت که سوفیانا و دوستانش میبایست برای آنها آمادگی لازم را داشته باشند؛ چرا که ممکن است این نبرد، آخرین جنگشان باشد و بازگشتی از آن در کار نباشد.
سوفیانا شاید هیچوقت فکرش را نمیکرد که دعواها و کلکلهای گاهبهگاهش با سارینا در مدرسه و کلاس مطالعه، روزی بدل به این جنگ خونین و سرنوشتساز در رمان دروازه مردگان شود. یکی سمت نیروهای روشنایی برای نجات جهان از پلیدی و بستن دروازهی جهنم تلاش میکند و دیگری فعالانه با خون سیاهش، برای گسترش آشوب، قهقهی شادی سرمیدهد.
این رخداد سبب شده که نبرد و رقابت سوفیانا در کتاب انتقام جویان تاریکی 3 به جنگی درونی نیز بدل شود؛ جنگی سرشار از اضطراب، شک و تردیدها که قهرمان قصه را وادار به این پرسش کرده که آیا توانایی مقابله با نیروهای تاریک و شکست همکلاسی قدیمیاش را دارد یا خیر؟ سوالهایی که میبایست هرچه زودتر پاسخی برای آنها پیدا کند. چون رقیبش خیلی وقت است که تصمیمش را گرفته و هیچکس جز سوفیانا نیز نمیتواند او را در رسیدن به هدفش متوقف کند.
با خرید کتاب دروازه مردگان مونا زواشکیانی با اثری هیجانانگیز و سرگرمکننده مواجه میشوید که شما را درگیر ماجراجوییها و نبردهای حماسی بسیاری در سرزمینی جادویی میکند که نیروهای ارتش تاریک بیش از هر زمان دیگری در شرف پیروزی و سلطهی کامل بر آن هستند. این کتاب توسط موسسه فرهنگی آرمان رشد منتشر شده است.
کتاب دروازه مردگان برای شما مناسب است اگر
- به مجموعه داستانهای فانتزی ایرانی علاقه دارید.
- از علاقهمندان دو قسمت پیشین مجموعه انتقامجویان تاریک بودید و مشتاق مطالعهی قسمت نهایی آن هستید.
- به دنبال خواندن قصهای پرهیجان و سرگرمکننده هستید.
در بخشی از کتاب دروازه مردگان: کتاب سوم مجموعه انتقام جویان تاریکی میخوانیم
بخارها کنار میرود و موفق میشوم بالاخره موجود وحشتناک مقابلم را تشخیص بدهم؛ مادهی سیاه قیرمانند به شکل بالاتنهای ورزیده به طول دو متر بالا آمده است و رگههای بزرگ و کوچک مواد مذاب جای رگهایش را گرفتهاند و از روی چروکهای کجوکولهی بدنش بهسمت پایین میریزند و با صدای جیز چندشی مرمر زیبا را سیاه میکنند ولی وحشتناکترین قسمت هیولا صورتش است.
درست بالای نیمتنهی بدون پایش و سینههای ستبرش که مواد مذاب از آن جا سرچشمه میگیرند و دستهای کجوکولهی قوی آویزان و آمادهاش سر بیضیشکل بزرگش قرار دارد و چشمهایش انگار کاسه ندارند و بیشتر شبیه دو حفرهی فرورفتهاند که درونشان شعلهای قرمزرنگ میسوزد و اشکهایی شبیه خون از چشمهایش سرازیر میشوند و از چانهاش آرامآرام روی مواد مذاب میریزند و با بوی گند سوختنی پودر میشوند! لب ندارد و بهجای دهان یک شکاف در محلی که باید دهانش باشد وجود دارد. وحشتناکترین قسمت صورتش موهایش است.
بهجای مو شعلههای آبیرنگ بلندی با پیچوتاب روی سرش تا شانهها و روی سینهاش میرسند و یک تهریش کمرنگ شعلهور تا گردنش را با شعلههای کمرنگ پوشانده است و در مقابل نسیمهای ملایمی که از شکافهای سقف میآید کمی میلرزند؛ کوتاه و بعد شعلهور میشوند.
به چهرهاش که متمرکز میشوم تهمایهی محوی از چهرهی جذاب پسری نوجوان هفدههجدهساله را در آن چهرهی سنگی میبینم.
هیولا بدون اینکه به ما که وحشت کردیم و داریم از ترس میلرزیم توجهی کند آهی میکشد و دست محکمش را با ملایمت بالا میبرد و دور گردنش حلقه میکند. بعد قولنج گردنش را با صداهای تق هراسآوری به دو طرف میشکند و نالهای از سر رضایت میکشد و سرش را عقب میدهد، انگار میخواهد با بیتوجهی ما را به چالش بکشد.
بله

















