کتاب گرگ و میش سگی نوشتهی پیام ابراهیمی قصهی کلاس درسی است که در گرگومیش صبح که خورشید هم هنوز تصمیم بر طلوع نگرفته و شهر را خوابگردهای پیژامهپوش پر کردهاند، مورد حملهی چهار دزد قرار میگیرد؛ دزدهایی با جورابهایی کشیده بر سر که به کلاس درس ریاضی تقویتی آقای انارکی هجوم میآورند. هجومی که گرگومیش عادی صبح این قصهی طنز نوجوانانه را بدل به یک گرگومیش سگی میکند.
دربارهی کتاب گرگ و میش سگی
پیام ابراهیمی در کتاب گرگ و میش سگی ما را همراه نیما، حسن و حسین و هوشنگ میکند که حین کلاس تقویتی ریاضیشان، مورد حملهی چهار دزد قرار میگیرند. آقای انارکی، معلم بچهها، از هول و ترس، بدون اینکه متوجه تمام شدن گچ در دستش شود، ناخنهایش را روی میکشد و تن همه را حسابی به مورمور میاندازد. آقای اسفندیاری، مدیر مدرسه هم در نقش ناجی، درب کلاس را بسته و جلوی ورود دزدها را به کلاس گرفته و بهدنبال راهی دررو کلاس را زیرورو میکند. دزدها هم اسدآقا، سرایدار مدرسه را گروگان میگیرند تا بدین شکل بچهها را مجبور به باز کردن درب قفلشدهی کلاس کنند. در این بین، هوشنگ، طبق معمول دیر کرده و با هدفون در گوش، بیتوجه به هشدارهای بچهها و اتفاقات اطراف، به سمت کلاس میآید و به دزدهای جوراببرسر برمیخورد. دزدهایی که وقتی میفهمند کلاس درس ریاضی است، با ذوق علاقهی خود را به علم و دانش اعلام میکنند.
انارکی و چهار دزد کلاس ریاضی
آقای مدیر دست در جیب سمت چپ خود میکند و بعد جیب راست و بعد بقیهی جیبها و میفهمد که گوشیاش را همراه خودش نیاورده. رو به آقا معلم میکند که به پلیس زنگ بزند تا گروه گروه به مدرسه بریزند و حساب این دزدهای بیتربیت را برسند. ولی انقدر آقای مدیر به آقای معلم کم حقوق میدهد که خط انارکی یک طرفه شده و کاری از او هم ساخته نیست.
از دزدها تهدید و ارعاب و از بچهها و مدیر انکار! تا وقتی که دزدها با تهدید به کشتن هوشنگ و اسدآقا، بالاخره موفق به باز کردن درب کلاس و ورد به کلاس ریاضی میشوند. رضا، یکی از دزدها با دمپایی سفید پلاستیکیاش، با ذوق و شوق، جلو مینشیند تا از آقای انارکی، ریاضی یاد بگیرد. مدیر و اسدآقا هم به صندلی بسته شدهاند. آقای مدیر از برخورد ناملایم و خشن دزدها با وسایل مدرسه که تازه تعویضشان کرده ابراز نارضایتی میکند و رضا دزده هم مشتاق یادگیری ریاضی، انارکی را مجبور به تدریس میکند. کتاب گرگ و میش سگی، این داستان طنز نوجوان توسط انتشارات هوپا منتشر شده است.
کتاب گرگ و میش سگی برای شما مناسب است اگر
- بهدنبال کتابی مناسب برای گروه سنی 11 تا 15 سال هستید.
- دوست دارید داستان طنز و ماجراجویانهای برای نوجوان خود بخرید.
- به داستانهای تصویری طنز علاقه دارید.
در بخشی از کتاب گرگ و میش سگی: ماجرای گروگان گیری در مدرسهی برادران قندی میخوانیم
نیما گفت: «در! در! در!» و با دست به در اشاره کرد.
صدای آقای اسفندیاری از پشت در به گوش رسید که میگفت: «از در به در آمدم که از خود به در شوید دربهدرهای گوربهگور شده!» و همانطور که وارد کلاس میشد، با حرکت دست گفت: «برجا، برجا، نمیخواد به احترام مدیریت محترم مدرسه پا شین.» اما نه کسی سر جایش بود و نه هیچکس برای او بلند شده بود. آقای اسفندیاری وضع کلاس را که دید، گفت: «اینجا چه خبره انارکی؟ تو که اینقدر در نوسان نبودی!» و رو به حسین گفت: «یه زنجیری چیزی نداری این رو ببندیم کف زمین؟»
نیما دوباره داد زد: «در! در! در!»
مردها رسیده بودند پشت پنجره. جوراب یکیشان پاره بود و دماغش از جوراب بیرون زده بود. انگار تصویر هواییِ کوهی بود که از وسط ابرهای سیاه بارانزا سر برآورده. ابرهایی که قرار بود توفان به پا کنند. خال سیاه و دماغ بزرگ مرد درست توی سوراخ جوراب نشسته بودند، انگار دماغ و جوراب دو نیمهی گمشده باشند که بعد از سالها همدیگر را پیدا کردهاند. معلوم نبود این هماهنگی کار تقدیر است یا اصلاً خال سیاه و دماغ بزرگ، جوراب را پاره کردهاند، یا خود سوراخِ جوراب، خال سیاه و دماغ بزرگ را پیدا کرده و رویش نِشسته. شاید هم مرد از شب قبل جلوی آینه نِشسته بود و سعی کرده بود سوراخ جوراب را روی دماغ بزرگش بیندازد. مردِ درشتهیکل نردههای جلوی پنجره را گرفت و چند بار عقب و جلو کشید. انگار میخواست نردهها را از جا بکَند. پنجرهها هم همراه آقای انارکی به نوسان درآمدند. مرد گفت: «از اینجا که نمیشه رفت تو. در! در! در! از در باید بریم.»
بله























