کتاب دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی نوشتهی سودابه فرضی پور، جلد اول مجموعه کارآگاه جکوزی است که ما را همراه شایان و کاوه راهی ماجراجوییهایشان میکند. این دو پسر بازیگوش که دفتر کارآگاهیشان در آبانبار شهر است و نامش هم جکوزی است، از سر کنجکاوی به دنبال ملت میافتند و سعی میکنند از ماجراهای ریز و درشتشان سر در بیاورند. در همین گشتوگذارها و شیطنتهایشان متوجه کیف مرموز پسر رئیس کارخانه میشوند و پروندهی جدیدشان جور میشود.
دربارهی کتاب دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی
سودابه فرضی پور نویسندهی کتاب دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی، با نثر روان و طنز شیرینش، خواننده را درگیر قصهی جذاب و موقعیتهای بانمکش میکند. پس از مرگ رئیس کارخانه و روی کار آمدن پسرش، سامان، کارخانهی شهر تعطیل و پدر کاوه هم از کار، بیکار شده.
یک شب که اهالی خانه مشغول تماشای اخبارند، بابای کاوه در یک مصاحبهی تلویزیونی ظاهر میشود و نارضایتیاش از تعطیلی کارخانه را ابراز میکند. در همین حین، آقا سامان سر میرسد و در میان حیرت و تعجب از حضور جمعیت و دوربین، با کیفی در دست، به سمت کارخانه میرود. کیفی مرموز که توجه کاوه کوچولو را به خود حسابی جلب میکند. کیفی که او پیش از این هم وقتی همراه با پدرش به کارخانه رفته بود، در دست آقا سامان دیده بود.
همین کیف، کنجکاوی پسرک را برمیانگیزد و زمینهساز پروندهی پیچیدهی جدید کارآگاهان جکوزیِ قصهی دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی میشود. فقط یک سوال ذهن کاوه را مشغول کرده؛ اینکه پسر رئیس کارخانه چه چیزی در آن کیف گذاشته و با خود به کارخانه میبرد؟ طلا؟ پول؟ دلار؟ گنج یا شاید هم... جنازه؟ ولی تحقیق درمورد سامان و کیف مرموزش و کارخانهی تعطیلشدهی پدر به همین راحتیها نیست و کارآگاهان بازیگوش قصه باید اول بتوانند از سد سلیمون، نگهبان گنده و سهچشم کارخانه عبور کنند؛ سلیمونی که حتی وقتی اشتباها حین فوتبال بازی کردن در زمین خاکی کنار کارخانه، توپشان سر از محوطهی کارخانه در میآورد، میبایست فاتحهاش را بخوانند و امیدی به برگشتش نداشته باشند.
داستان طنز دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی توسط انتشارات هوپا منتشر شده است.
کتاب دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی برای شما مناسب است اگر
- به دنبال یک کتاب سرگرمکننده مناسب گروه سنی 10 تا 14 سال هستید.
- به رمان طنز و ماجراجویانهی کودک و نوجوان علاقه دارید.
- علاقهمند به مجموعه داستانهایی به هم پیوسته و خندهدار هستید.
در بخشی از کتاب دو کیلو جیمز باند و مرد سه چشمی: کتاب اول مجموعه کارآگاه جکوزی میخوانیم
شایان با عمو و زنعمویش زندگی میکرد. مادرش خیلی سال پیش فوت کرده بود و پدرش هم که اختلالِ حواس داشت، یک روز رفت و دیگر برنگشت. خیلی جاها دنبالش گشتند، توی روزنامهها عکسش را چاپ کردند و به همهی فامیل توی تهران و یزد و کرمان زنگ زدند. رفتند سراغ رانندههای کامیون توی جاده و عکس بابای شایان را به تکتک رانندهها نشان دادند، بلکه یکی از آنها بابای شایان را سوار کرده باشد یا بعداً ببیندش. بیمارستانها، پزشکقانونیها و حتی قبرستانها را هم گشتند. خبری نبود. ولی شایان همیشه فکر میکرد پدرش یک روز برمیگردد. اصلاً اختراعش هم بهخاطر همین بود. شایان میگفت اگر بشود توی جیب هرکس که فراموشی و اختلال حواس دارد یکی از اینها بگذارند، دیگر هیچکس گموگور نمیشود، بشود هم راحت پیدا میشود.
کمکم داشتند فکر میکردند آقاسامان دیگر نمیآید. میخواستند بلند شوند و بساطشان را ببرند جلوی خانهی لطفعلی که بروند توی کار خودش و مهمانهای خارجیاش که از دور دیدند یک کپه خاک به هوا بلند شده. ماشین آقاسامان داشت میآمد. زود از جا پریدند. وقت نشد موکتشان را جمع کنند. هرکدام رفتند پشت یکی از دکلهای برق و کشیک کشیدند.
ماشین سیاه آقاسامان نزدیک شد و پیچید جلوی کارخانه. آقاسامان پیاده شد و درِ صندوق را باز کرد. بعد دو دستش را برد توی صندوق و یک چیز عجیب بیرون آورد، یک چیز دراز و سنگین که توی یک پارچه پیچیده شده بود. کاوه و شایان به هم نگاه کردند. فاصلهشان از هم زیاد بود و نمیشد حرف بزنند. شاید آقاسامان صدایشان را میشنید.
بله




















