کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد نوشتهی صدیقه رضایی لشکاجانی، مجموعهای از قطعههای ادبی پندآموز است که با لحنی ساده و دلنشین بیان شدهاند. مضامین روانشناسی مهمی مانند عواطف انسانی، نحوهی نگاه به زندگی، زخمهای گذشته و نگاه امیدبخش به آینده در این کتاب انگیزشی ارائه میشود. گویی نویسنده سعی داشته است با زبان حکایت و قصه، خوانندگانش را به تأمل و تفکر دعوت کند.
دربارهی کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد
قطعات ادبی کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد، همه دارای مفاهیم روانشناسی هستند و از این نظر میتوانیم اثر صدیقه رضایی لشکاجانی را یک کتاب انگیزشی معرفی کنیم. این نویسنده با حکایتهایی کوتاه و تأثیرگذار، خوانندگانش را در بهت و شگفتی فرو میبرد. در یک داستان غرق در حکمت خداوندی میشویم و در داستان دیگر به نتایج اعمال و انتخابهای خود میاندیشیم.
یک قطعه از کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد، تحت عنوان برگه امتحان بینام، حکایت استاد دانشگاهی است که در حال تصحیح برگههای امتحانی به برگهای بینام برمیخورد. او آن برگه را تصحیح میکند، به خیال اینکه پس از بررسی سایر برگهها نام دانشجو پیدا میشود. نمرهی 17/5 به نظرش کمی زیاد است و بار دیگر برگه را تصحیح میکند تا به نمرهی 15 میرسد. اما در نهایت میفهمد که پاسخنامهی دستنوشت خود را تصحیح کرده است. از این حکایت ساده نتیجه میگیریم که گاهی سختگیریهای ما فقط برای دیگران است و خودمان را عاری از هر اشتباهی میدانیم.
انتشارات شمع آوید، کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد را منتشر کرده و در دسترس شما عزیزان قرار داده است.
کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد برای شما مناسب است اگر
- خواندن کتابهای انگیزشی، جملات قصار و داستانهای پندآموز برای شما جذاب است.
- میخواهید با خواندن مجموعهای از قطعههای ادبی، ذهن خود را آرام کنید و مفاهیم روانشناسی را عمیقتر درک کنید.
در بخشی از کتاب قصهای هشیار سازد قصهای خواب آورد میخوانیم
پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را قطع کرد. وقتی که نالان طبیبان را میطلبید، وزیرش گفت: «هیچ کار خداوند بیحکمت نیست».
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحتتر شد و فریاد کشید: «در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است؟» و دستور داد وزیر را زندانی کنند.
روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آنقدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیلهای وحشی تنها یافت. آنان پادشاه را دستگیر کرده و بهقصد کشتنش به درختی بستند. اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت. درحالیکه به سخن وزیر میاندیشید دستور آزادی وزیر را داد.
وقتی وزیر به خدمت شاه رسید، شاه گفت: «درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایدهای داشت؟»
وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: «برای من هم پرفایده بود، چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم».
ایکاش از الطاف پنهان حق سر در میآوردیم که اینگونه ناسپاس خدا نباشیم.
بله
















